ویرگول
ورودثبت نام
Mohsen Baqery
Mohsen Baqeryنوشتن رو دوست دارم. (از «نوشتن» نوشتن رو بیشتر.)
Mohsen Baqery
Mohsen Baqery
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

پیروزی‌های شکستنی

جمعهٔ اول - کار سی‌روزه را در بیست‌وهفت روز تحویل داده بودم و (همانند هر نویسندهٔ اجرت‌بگیری) توقع داشتم سرتاپایم را طلا بگیرند و سردبیر دستم را جلوی همکاران بالا ببرد که این جوان رعنا را الگوی خودتان قرار دهید، به خدا قسم اگر دختر داشتم نمی‌گذاشتم داماد کس دیگری بشود. خودم را در سخنرانی سالانهٔ شرکت تصور می‌کردم که در یک دستم لوح تقدیری نفیس است و در دیگری دسته گلی هم‌قد خودم: «همکاران گرامی! این قدمی است کوچک برای یک نویسنده و جهشی است بزرگ در عرصهٔ نویسندگی».

البته از قدیم گفته‌اند نویسنده در خواب بیند پنبه‌دانه... تنها دلخوشی‌ام این بود که لااقل جیره‌ومواجب این ماه در جیب است که در نوع خود پیروزی بزرگی برای قشر نویسنده محسوب می‌شود. بله. پیروزی یعنی سق نزدنِ نان خشک و به راستی که من پیروز بودم.


جمعهٔ دوم –  گفتم فلانی فرموده از آسمان سنگ هم بارید، بنویس و بنده لازم می‌دانم بارش موشک را نیز با همین معیار بسنجم. چه کسی گفته پول ملاک پیروزی است؟ ملاک استقامت است. ملاک نظم است و تداوم. نویسنده‌ای پیروز شد که دست از نوشتن برنداشت. حالا که چیزنویسی‌ِ بنده شندرغاز نمی‌ارزد، کتاب می‌نویسم! بله. به شرکت می‌گویم گرفتار بیماری ناجوری شده‌ام و ناچار به غیبت اجباری‌ام. طرح کتابی که همیشه در ذهن داشته‌ام را می‌آورم روی کاغذ و روزی هشت ساعت می‌نویسم. امرار معاش نیز فعلاً به این ترتیب می‌شود که از جیب می‌خوریم. خدا کریم است.


جمعهٔ سوم – کاغذها را پاره کردم و با خودم گفتم آخر مغز چلچله خورده‌ای که نویسنده شده‌ای؟ نوشتن هم شد شغل؟ مرد حسابی نمی‌بینی که خیری به کسی نرسانده؟ می‌مُردی بروی سراغ کاری درست‌وحسابی؟


جمعهٔ چهارم – خبر آمد که سردبیر از غیبت‌های بنده شاکی نشده و کماکان جایی در تیم برایم کنار گذاشته است. خدایا شکرت! چه لذتی بالاتر از نوشتن برای امرار معاش؟ خودم را بالای دیوار برلین می‌دیدم با مشتی گره‌کرده به سوی آسمان و برای تمام نویسندگان: «ای اهل قلم! دیوارهای نومیدی را بشکنید. بنویسید که همانا نوشتن بالاترینِ پیروزی‌هاست».

چند تا مجله قدیمی توی کشو داشتم که برای چنین روزهای مبادایی قایم کرده بودم. قرار گذاشتم از روی مقالاتشان خبرنویسی کنم؛ هم فال و هم... نگارش. مهم نیست که همه‌شان مال دهه هشتاد و نودند: فرض می‌کنیم لیدها و نات‌گراف‌ها مال همین سال‌اند و فقط من‌باب انگشت‌گرم‌کنی می‌نویسیم. جوری می‌نویسیم که وقتی بارش موشک تمام و شارش مشغله آغاز شد، سردبیر بگوید: «دست‌مریزاد. مشخص است این غیبت‌ها بهت ساخته‌ ها... با همین فرمان ادامه بدهی چند وقت دیگر باید پشت میزوصندلی خودم بنشینی». و به راستی چه پیروزی‌ای بالاتر از سردبیر شدن؟


جمعهٔ پنجم – احتمال اخراج شدنم بالاست. پنج هفته غیبت به گوش سردبیر رسیده و شنیده‌ام نوک خودکارش را برای امضای حکم تیز کرده است: گورت را گم می‌کنی و دیگر این‌ورها پیدایت نمی‌شود. شیرفهم شد؟ مقاله‌نویس استخدام کرده بودیم، برایمان نامه‌‌‌نگار فرستاده‌اند. هی ما می‌گوییم کجا مانده‌ای، نامه می‌زند الان می‌آیم. جمع کن برادر من. اگر نمی‌خواهی بنویسی برای چه وقت ما را تلف می‌کنی؟

مردکه دهن‌گشاد قَلتبان. سگ سردبیر می‌شود؟ آدم بمیرد ولی این لقب نحس را به دوش نکشد. به قول دوستی، «ب» در کلمهٔ سردبیر بیشتر مثل «ک» تلفظ می‌شود و این امر دلیل‌ها دارد.


جمعهٔ ششم – گفته می‌شود وقتی کشتی تورگیسلِ وایکینگ جایی در قطب درهم شکست، جان‌پناهی روی یخ‌ها ساخت و به خدمه‌اش قول داد با بقایای کشتی شکسته قایقی ساخته دوباره به آب خواهند زد. خودم را میان افرادش تصور کردم که گزارش‌ها و مقالات نیمه‌کاره‌ام را برای چند دقیقه گرما آتش زده‌ام. برخلاف سایر وایکینگ‌ها، من امیدی به ساخت قایق ندارم؛ برای من برف به اندازه کفن سفید است. سردبیرم را می‌بینم که با لباس‌های پرطمطراق و سبیل انگلیسی که تا بناگوشش رفته مشت روی میز می‌کوبد و سر نوچه‌هایش داد می‌زند: «چرا هزینه سفرش را تقبل کردیم؟ چرا خیال کردیم این مردکه یالقوز از پس سفرنامه‌نویسی برمی‌آید؟ لابد انتظار دارد اعلامیهٔ هلاک شدنش را نیز از جیب خودمان چاپ کنیم. خاک بر سر من و خاک بر سر شماها!»

روایت‌ها می‌گویند تورگیسل وایکینگ و یارانش پس از هفته‌ها جدال با سرما و یخبندان بالاخره موفق شدند با لاشهٔ کشتی قبلی‌شان قایق جدیدی بسازند: پیروزی‌ای عظیم برای مردانی نومید. اما مجبور بودند تا تابستان صبر کنند، زیرا یخ آبدره خلیج را بند آورده بود. تابستان که رسید، تورگیسل صلاح دید که پیش از قطب‌نوردی، با یارانش شکار کرده آذوقه گرد آورد. ولی این امر تا زمستان به طول انجامید؛ و طبق گزارش‌ها، حتی هنگامی که بهار بعدی از راه رسید، او و یارانش هنوز هم نمی‌توانستند حرکت کنند چراکه کشتی جدیدشان در یخ‌پاره‌هایی عظیم گیر افتاده بود.

 

 

نوشتنجنگنویسندهخاطرهجستار
۱۵
۵
Mohsen Baqery
Mohsen Baqery
نوشتن رو دوست دارم. (از «نوشتن» نوشتن رو بیشتر.)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید