پسرک تا بدان جا مرگهای زیادی را دیده بود
مرگ با شمشیر، مرگ با گرسنگی، مرگ از سرما و مرگ هایی به دست خود مردمان ناامید. اما حالا که دست و پایش را به صلیبی بسته بودند وحشت سر تا پایش را در بر گرفته بود و میدید که آدمی با ترس هم میشود که بمیرد.
مرد را میدید که دارد خنجرش را تیز میکند. هنوز از ضربه ای که به سرش خورده بود گیج بود. اما مرد را شناخت همو بود، مردی که از گرسنگی سگ خانه را کشته و به خورد او و خانواده خودش داده بود و همین طور دو مرد را، دو مرد شمالی را، هم وطن های پسرک را .
فریاد زد و کمک خواست اما مگر کسی در آن حوالی یخ زده بود که به فریادش برسد فرسنگها دورتر کسی نبود زمستان آمده بود و سرما تمامی موجودات زنده را از آن حوالی تارانده بود
شاید زن، اما مگر همو نبود که گوشت سگ و گوشت آن مردان را خورشتی کرده برسر میز شام آورده بود ؟
شاید آن دختر، اما مگر او خبر نداشت، شاید، شاید هم نه و اگر هم میخواست که کمکی کند با آن جثه نحیف و لاغرش مگر میتوانست از دستان مرد،پدرش رها بشود و دستان پسرک را بگشاید؟
چشم چرخاند که شاید کسی یا چیزی بیاید .چیزی یا کسی را به کمک بخواند. روزنه ای به رهایی
اما ، کسی نبود
صدای کشیدن لبه خنجر به سنگ سمباده قطع شد مرد با انگشت شصتش لبه تیغ را آزمود. خنجر به راستی تیز و آماده بود.آماده برای دریدن سینه پسرک و شاید تکه تکه کردنش
امشب شام سه تن میشد. مرد، زن و شاید آن دختر. باز هم فریاد زد و با ناامیدی چشم چرخاند. اما این بار در انبوه تاریک روشنای درختان چشمانی او را میپاییدند. همو بود، دخترکی مردد و ترسیده که نگاهش را میدزدید تا مگر سلاخی شدن پسرک را نبیند .استاد مخفی شدن در سایه ها .
مرد زیر لب آرام گفت :نمیخواستم این کارو بکنم اما خودت میدونی که وقتی زمستون بیاد دیگه غذایی نیست و من باید یه جوری تا بهار خانوادمو زنده نگه دارم
پسرک با خشم و ترس لب به نفرین و دشنام گشود
مرد ادامه داد تو نمیتونی از این کوه ها و این زمستان جون سالم به در ببری
نگاه نا امید و سردش را به پسرک دوخت و ادامه داد - هیچ کدوم نمیتونیم مگر اینکه تو ...
من غذای شما آدم خوارهای کثیف نمیشم دستامو باز کن بی همه چیز
مرد جلو آمد و انگشتانش را به هم مالید. آبی سیاه سر انگشتانش را آلوده بود، آب سنگ سمباده. انگار در خیالش جایی را میجست تا خنجر خود را در آن بنشاند روی قلب یا پایین تر. میتوانست با حرکتی شکم پسرک را بدرد آنگاه خون از پیکر پسرک تخلیه میشد و گوشتش خوشمزه تر بود . چاشتی برای جشن سر آغاز زمستان.
چند بار خنجر را به قلب پسرک نزدیک کرد ولی انگار مردد بود. آب دهان خود را قورت داد و خنجر را عقب برد تا در سینه پسرک جا دهد که ناگهان چیزی سوت کشان از عمق تاریک روشنای درختان کاج بیرون جهید و بر ساقه سر مرد نشست. سنگی نه چندان کوچک از فاصله چند متری سر مرد را از پشت هدف گرفته بود و چاله پشت سر را لمس کرده بود و با خراش دادن لاله گوش از آن رد شده و در اعماق جنگل گم شده بود.
پسرک از سکوت به وجود آمده حیرت زده بود چه کسی بود پرتاب کننده سنگ یا چه بود این؟ سر مرد غرق خون بود
مرد دست خالی خود را به پشت سر برد، آنجا که خون بیرون می تراوید، چاله ای پر خون در ساقه سر که به پایین شره کرده بود مرد به سمتی برگشت که سنگ از آن جا آمده بود بلا و نفرینی مرگ آور از لای درختان کاج پرتاب شده بود
همانجا که دختری نحیف ایستاده بود با فلاخنی در دست. دخترت با چشمانی که به گمان میرفت که از ترس از حدقه بیرون بجهند خم شد و با دستان لرزان سنگی دیگر را در فلاخن جای داد.آب دهانش را قورت داد و نگاهی به سمت کلبه انداخت، ترسی در چشمانش بود که نمی توانست تمرکز کند اما زن هنوز در خانه بود، زنی با مهارت بالای برای کار با تیر و کمان. زنی که به هر تهدیدی حمله میبرد
مرد که ترس دختر را دید با لبخند تلخی بر لب گفت: سنگت خطا رفت دست و پا چلفتی
دختر از حرف مرد دندان به هم سایید و به سان حیوانی زخمی که پنجه هایش قدرت گرفته باشند بالهای فلاخن را تاب داد. دایره ای را در هوا ساخت، سنگ حول محور مچش در میان سینه چرمی فلاخن در هوا میچرخید. دخترک با فریادی از خشم یکی از بالها را رها کرد
مرد هنوز از ضربه سنگ اول گیج بود، سنگ اول خطا نرفته بود گویا. سنگ دوم بزرگتر بود، بسی بزرگتر با لبه ای تیز سنگ زوزه ای سنگین تر داشت انگار میخواست بنمایاند که سنگی تیز و مرگ آور است و پیام درداوری با خود دارد
سنگ هو کشان بر چانه مرد نشست و سر مرد از شدت ضربه به عقب تاب برداشت و خون از چانه و فک پایین مرد که خرد شده بود بیرون جهید
مرد با نعره ای بر زمین افتاد و دست به صورت گذاشت و نالید و دشنام داد که با دهان پر خون مشخص نبود چه میگوید
دختر پیش آمد با کتفی که از درد در حال ترکیدن بود .دست بر کتفش گذاشته بود و میلرزید
به سان حیوانی زخمی که در دام گرفتار آمده بود، دخترک چهره در هم کشیده بود. خطاب به مرد گفت بهت گفتم که اگه بهش دست بزنی میکشمت و خودم تمام زمستون رو با گوشت خودت و زنت جشن میگیرم
خنجر مرد را برداشت و با عجله و در حالی که چشم به در کلبه داشت ریسمانها را از دست و پای پسرک جدا کرد
پسر بر گل و لای لجنزار غلتید
بی رمق و کم جان
اما خشمی در وجودش شعله میکشید هجوم برد و دست به گلوی مرد بود که خون دهانش را مدام تف میکرد
_ میکشمت کثافت
در این حال بود که تیری بر سینه اش نشست. تیری که از سوی کلبه شلیک شده بود و به همانجا که سوتکش آویزان بود برخورد کرد. نوک تیز تیر بر سوتک سنگی نشست و با برخورد به سنگ از هم پاشید، چند تیکه شد و پسر را قدمی به عقب راند. وحشتی آنی به قلب پسرک هجوم برد.
زن بر آستانه در بود و تیری دیگر در زه میگذاشت
پسرک با تمام رمقی که در پیکرش مانده بود مرد را از جا بلند کرد و اورا سپر خودش کرد .
دخترک جهید و خود را به پشت پسرک رساند و سنگی را از گل و لای زیر پایش برداشت و میان انگشتان فشرد. حرکتی غریزی که در موقع خطر انجام میداد، پناه بردن به قدرت تنها سلاحی که به خوبی استفاده از آن را بلد بود، سنگ و فلاخن
مرد از خون جمع شده در دهانش کفری بود و مدام تف میکرد. اما خون انگار خیال باز ایستادن نداشت، از فک زیرین و دندانهای شکسته و خرد شده و چانه ای که دیگر نبود جاری بود
مرد با خرخری در گلویش بود داد زد و زنش را مخاطب قرار داد
_ هر دوشونو بکش هر دوشونو
پسرک دست انداخت و گلوی مرد را فشرد
_ خفه شو خفه شو
زن گیج و ترسیده بود. درست مثل زمانی که جگر مردان نیمه جان کوه نشین را که در تله گیر کرده بودند از سینه بیرون می آورد
و فریاد زد :ولش کن پسره بی همه چیز
پسرک در مقابلش بود. درست پشت هیکل نحیف مرد
پسرک جواب داد : خفش میکنم ... به خدا قسم خفش میکنم تیر و کمونتو بنداز زنیکه
و آرامتر به دختر که پشت سرش پناه گرفته بود گفت: میتونی بزنیش ؟
دخترک بریده بریده جواب داد: فقط یه لحظه لازم دارم فقط باید یه لحظه تو تیررسم باشه همین
و شروع کرد به باز کردن باله پیچیده شده فلاخن را از مچ دستش و سنگ را در سینه چرمی فلاخن گذاشت
زن زبان به دشنام گشود .دیگر طاقت نگه داشتن تیر را نداشت زه را کشید و سر پسر که حالا بالاتر از سر مرد بود نشانه رفت تو گویی خود تیر نیز از کمان خسته بود و میخواست سینه ای را بشکافت میخواست در کاسه چشمی فرو رود و از خون سیراب شود
زن با تیر و کمان و دختر با فلاخنی مرگبار و درنده.
اما او چه داشت؟ هیچ... پسری تنها و غریب با دستان خالی نه شمشیری نه نیرویی بی رمق و کم زور، بدون آموزشی که دیده باشد، بدون هیچ مهارتی برای جنگیدن . بدون هیچ میراثی
میراث؟ تنها میراثی که داشت همان یادگار خانوادگی بود که برگردن آویخته بود. سوتکی سنگی که لختی پیش جانش را نجات داده بود
با دستی که از گردن مرد رها کرد سوتک را در پنجه و بر روی قلبش فشرد
شاید میراثش به کار آید. اما سوتک فقط با نفس دختران خانواده اش نیروی جادویی خود را آزاد میکرد. نسل در نسل نرینه ای بر سوتک ندمیده بود اما حال وقت اضطرار بود زمان طوفان زمان رهیدن از خطر و سوتک میبایست به کار می آمد
_ چشماتو ببند...الان
دخترک گیج بود اما پسرک آنچنان محکم این را گفت که دختر چشمانش را بست شاید خودش هم دلش میخواست این کار را بکند که دمی از جهنمی زنده دور شود، از کابوسی که آن را زندگی میکرد
پسرک هم چشمانش را بست و سوتک را به لبانش چسباند و دمید
صدایی جیغ مانند از سوتک بلند شد و به آنی مرد را خشک کرد انگار زمان ایستاد حتی خونی که از گردن و صورت مرد جاری بود چند لحظه از ریختن باز ایستادند
زن نیز که آماده به پرواز در آوردن تیر بود جیغی زد و تیر را رها کرد تیر به خطا در قلب مرد نشست زن تیر و کمان را انداخت و صورتش را میان دستانش گرفت
کور شدم چشمام چشمام دارن میسوزن لعنت خدا بهت حرومزاده
پسرک لب از سوتک برداشت و فریاد زد: بزنش ... بزنش
دختر چشم گشود و از پناه بدن دو مرد بیرون جست در حالی که زاویه پرتاب را تغییر میداد زن را نشانه گرفت همان لحظه همان که مطمئن میشوی تیرت به هدف خواهد خورد، لحظه اطمینان، لحظه طلایی اطمینان و باله فلاخن را رها کرد. سنگ با فشار هوا را میشکافت و جیغ کشان پیش می رفت .لحظه ای بعد از لای دستان زن بر تیزی بینی اش نشست و بینی و چشم چپ زن را له کرد. برخورد سنگ سخت با اجزای بی دفاع صورت آدمی .بی رحمانه و سخت و خشن
لحظه برخورد، لحظه بهت، لحظه بی حسی، لحظه ای قبل از فوران درد، درنگی که به ترس گذشت. آن لحظه به آنی رد شد و دردی خرد کننده آغاز گردید
زن در حالی که زجه میزد از درد به خود میپیچید و بینی و چشمش را فشار میداد، بلکه درد ضربه کمتر شود خون از صورت زن جاری بود
نعش مرد به روی بر روی لجنزار در افتاده بود و نوک آهنین تیر از پشت مرد بیرون زده بود و سیراب از خون بود و هر لحظه لباس مرد را از شکافی که ایجاد کرده بود با خون می آلود
ایلگار پسرک رنجور جلو دوید و آسیاب دستی را از ایوان برداشت و بر سر زن فرود آورد
زن تکانی خورد و خاموش شد.