حمله به صومعه دقیقا بعد از رفتن آرمان شروع شد و باز هم با مزدوران شاه که افرادی ژنده پوش و بی اصل و نسب بودند که بسان پیشمرگانی بیمقدار و فرومایه فرستاده شدند .دقیقا با همان شیوه همیشگی ،ناگهانی، بی رحمانه و خالی از مناسک خاصی برای آغازیدن جنگ به قلعه حمله بردند
پر از تهاجم ،تجاوز و توحش
چه جایی بهتر از صومعه دختران دست نخورده و باکره که چیز ارزشمندی را پنهان داشته اند.چیزی متعلق به شاه یک پسر جوان که زنده یا مرده باید ستانده میشد
حمله به صومعه فرصتی بود برای مزدوران شاه .جایی برای برون ریختن عقده ها و تمامی تحقیرهایی که در تمامی این سالها تحمل کرده بودند.
مزدورانی جمع شده به گرد هم از هر دهی که ویران شده از هر شهری که سوخته و از هر دیاری که به تاراج رفته
مزدوران گرد آمده از تمدن شمال که تنها یک هدف داشتند نابودی تمام ارکان پادشاهی جنوب.
آنها از در اصلی وارد شدند بی خبر ،بی شیپوری برای آغازیدن جنگ و بی هشدار. دقیقا همان طور که به آن شناخته میشدند .یاغیانه، وحشیانه و شبیخون وار
در شب، در سکوت و پنهانی مگر نه اینکه هر چیزی که پنهانی انجام شود جنایت است؟
نگهبانان درب ورودی را کشتند و وارد شدند تعدادشان بسیار بود نزدیک به سیصد تن، مردانی تا دندان مسلح ،مردان جنگی اما بی ریشه. بی مهابا وارد شدند بدون نقشه ای خاص کشتن چند راهبه ضعیف نباید کار سختی باشد اما آنها چه میدانستند؟ به عادت مردان شمالی سهل گیر و ساده لوحانه چیزی نپرسیدند یا پرسیدند و به عمد به آنها گفته نشد.
چه انتظارشان را می کشید؟ چابکی زنانی که با تعلیمات سختگیرانه پرورش یافته بودند سلاح های نامتعارف ایشان که با علم محصور و مختص صومعه ساخته شده بودند و از همه خطرناک تر جادو و هیولا که تا وارد صومعه نشوی و به روی ساکنانش تیغ نکشی آشکار نخواهد شد و این آخرین اشتباه آنها بود .دشمنی با اهالی صومعه
مزدوران با قدرت وارد شدند پله ها را به سمت بالای برج به سرعت پیمودند جایی که گمان میرفت پسرک آشفته حال در آنجا نگهداری میشود همان چیزی که متعلق به شاه بود اما تنها دا و ندیمه مخصوصش که دخترکی ریز اندام بود در اتاق نشسته بودند
در را شکستند و وارد شدند وحوشی از شمال در مقابلشان پیرزنی فرتوت و ندیمه ای نوجوان ریز نقش و ترسیده قرار داشت و خبری از پسر نبود.
دا به زحمت ایستاد با دست ندیمه را به پشت سر خود هدایت کرد تا از نگاه پر از شهوت مردان شمال دور بماند و بعد چشمان سبز کدرش را به مزدورانی دوخت که پیش می آمدند پیرزن شروع به نفس نفس زدن کرد. از ترس بود این نفس کشیدن های پاره پاره ؟ یا نه بسیار عجیب تر بود
لرزه ای بر اندامش افتاد و نفس کشیدنش با صدای خرخری عجیب همراه شد به نظر آمد که دارد بزرگتر میشود دستها داشتند به چنگالهای خنجروار بدل میشدند پاها به پاهای گرگها و چهره کشیده تر میشد. پیرزن قد کشید و ردای بلندش به زحمت بالای ساق پایش را میپوشاند . ندیمه سر بلند کرد تا هیبت پیرزن را ببیند که حالا به هیولایی دهشتناک تبدیل شده بود
هیولایی با موهای کم پشت ، چهره ای ناموزون و کشیده دستهایی شبیه چند خنجرتیز و پاهایی شبیه به وحوش شکارچی
اژدهایی هولناک و صدایش که در گلو طنین انداخت مانند پتکی بر آهن گداخته
- اینجا خونه منه
این را گفت و در میان بهت ندیمه و وحشت مزدوران به سمت نرینه ها خیز برداشت
با هر ضربه ای پیکری دریده میشد و خون از تن ها فواره میزد به آنی چند مرد را تکه پاره کرد و از پله ها سرازیر شد مانند باد و شبه وار
با هر قدمی زجه ای از ترس و وحشت و درد به هوا برمیخواست
ندیمه بر جای خود میخکوب شده بود توان حرکت نداشت چشم به مزدوری دوخته بود که با گلوی پاره از خون خود در حال خفه شدن بود
خاتون در دفتر کارش در حال خواندن گزارشات چند سال پیش بود گزارشاتی از مراحل درمان مادر آرمان که صدای فریادهایی به گوش رسید .مزدوران شبیخون زده بودند به سرعت دست به تاقچه برد و شمشیر نقره فام خود را برداشت و از قلاف بیرون کشید و به سمت تالار دوید و در حالی وارد تالار شد که دختران در حال جنگیدن با مزدوران بودند چند نفر را به درک واصل کرد و در وسط تالار رو در روی سردسته مزدوران ایستاد .
خان مرد جنگاوری از اهالی شمال بود .صورت بزرگ و هیکلی ورزیده و مصمم برای کشتن دشمن. زخمی بر صورت داشت درست روی چشم راستش تا زیر گونه. مردی به غایت بیرحم بود
خان دندان های تیزش را به خاتون نشان داد
-خیلی دوست دارم قبل مرگت مزه مزت کنم
این حرف را در حالی زد که راست در چشمان خاتون مینگریست
معدودی از دختران زنده مانده به دور خاتون جمع شدند
مردان هم ایستادند. تاملی برای درک اینکه سر دسته ها چه خواهند کرد خان و خاتون
درنگی از هر دو سو برای حلاجی وضعیت برای کاوش موقعیت رویارویی
دختران صومعه چندان هم ضعیف نبودند مزدورانی به دست آنها کشته شده بودند
خاتون شمشیر را به سمت خان گرفت قدمی به عقب و قدمی دیگر
تعداد معدودی از ماده گرگها در محاصره انبوه ببرهای درنده خو
خاتون جواب داد:
+تو خون خودت خفه میشی اخرین چیزی که مزه مزه خواهی کرد
خان لبخندی چرک بر صورت داشت
-و تو با این چند تا جوجه مرغ میخوای این کارو انجام بدی؟
خاتون خندید
+ما نه... اون این کارو انجام میده
و با نوک شمشیر به انتهای تالار اشاره کرد به قسمتی که به تاریکی پله کان ختم میشد
صدای فریاد و زجه مردان از ته تالار منتهی به پله کان برج شنیده میشد
خان به سمت صدا سر برگرداند چیزی غریب و وحشتناک از پله ها فرو آمده بود خان انتظار این را نداشت چهره اش در هم رفته بود چه بود این ؟
انبوهی از مردانش به سمت صدا چرخیده بودند شمشیرها آماده نبرد مردان آماده پیکار اما با چه چیزی؟
مزدوری با جسارت و آرام جلو رفت و چشم تنگ کرد تا بهتر ببیند
خاتون با صدایی که از خشم و لذت پر بود گفت
+باز هم شاه شما مزدوران بی چیز رو پیشمرگ سپاهیانش کرده؟ بیچاره های بینوا
مرد مزدور نوک شمشیرش را به سمت تاریکی گرفت بگذار افتخار رویارویی با آن چیزی که از دل تاریکی بیرون می آید از آن او باشد
اما ناگاه چیزی به سمت صورتش پرتاب شد و فک و بینی و دندانهای مرد را خرد کرد مرد به عقب لغزید و بر زمین افتاد بلند شد و خون جمع شده در دهانش را تف کرد و به چیزی که به صورتش برخورد کرده بود نگاه کرد سری با کلاهخود که قسمتی از ستون فقرات را با خود داشت مرد ترسان و لرزان قدمی به عقب برداشت .سکوتی وحشتناک بر فضا حاکم بود
جمع به تبعیت از او عقب رفتند جز خان که هنوز بر جا ایستاده بود و تکان نمیخورد صدای هیولا از تاریکی بلند شد مانند پتکی بر آهن گداخته خشک، خشن و خرد کننده
از تاریکی بیرون آمد
تشنه خون بود این هیولا و آن را میشد در چشمان سبز کدرش دید که به خون نشسته بود
-چرا ایستادید تکه تکه کنید این نرینه های کثیف رو
خاتون و دختران به مردان هجوم بردند شمشیرها سرها، سینه ها و دستهای مردان را میشکافت
هیولا جهید و مشغول سلاخی کردن مردانی شد که از ترس برجایشان خشک شده بودند مردانی که به خود آمده بودند بی هدف میگریختند اما درب تالار نیمه باز بود و راهی برای فرار سریع نبود. هیولا پوشیده در ردای سیاه که حالا غرق در خون بود در تالار میرقصید و با هر ضربه چنگالش مردی را پاره پاره میکرد
بکشید این حرامزادگان را.
شمشیرهای مزدوران مثل ساقه های گندم میشکستند زره ها مثل کاغذ پاره میشدند و پیکر مردان در خون می غلتید
مردان فرار میکردند اما در حیاط صومعه با تیرهای راهبه ها به در و دیوار دوخته میشدند بارانی از تیر های سمی
خاتون و دختران دیگر میکشتند میدریدندو پیش میرفتند
عطشی سیری ناپذیر برای ستاندن جان
به سختی میشد تعداد سربازانی که هیولا میکشت شمارش کرد بدنهای تکه تکه شده اعضای قطع شده و جوارح بیرون ریخته از پیکرها
خونی که بر دیوارها، بیرق ها و مجمع های آتش تالار بزرگ پاشیده میشد غلیظ روان و چرک بود. خون دلمه بسته و بوی آهن که در فضا موج میزد ماده گرگها را شقی تر میکرد
خان شمشیر فرود آورده بود و با بهت به مردانش نگاه میکرد و میلرزید از سیصد مرد جنگی که همراه خود آورده بود کسی زنده نبود
هیولا در چند قدمی او ایستاد لختی بعد از پاره پاره کردن آخرین سرباز خان
مادینه گرگها کفتارهای مزدور را سلاخی کرده بودند چه سرانجام شومی!
خاتون با فریادی به سمت خان خیز برداشت اما با صدای هیولا بر جا ماند صدایی بسان زوزه گرگ
-نه
هیولا چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید در سکوت سنگین که در فضای صومعه موج میزد
هیچ صدایی نبود هیولا آرام آرام به هیبت دا پیرزنی فرتوت و آرام بازگشت
پیرزن نگاه مهربان خود را به سمت خاتون چرخاند
هیچ وقت این قدر سرزنده نبودم دخترم
دا چشمان سبز کدرش را به خان دوخت و به سمت او گام برداشت با لبخندی بر لب به او نزدیک شد که حالا زانو زده و از ترس ارام و بیصدا اشک میریخت
بره ای تسلیم در محاصره ماده گرگها
صورت دا با خون رنگ شده دستانی سیراب از خون و ردای سیاه که مایع غلیظ و تیره خون مرده از تار و پودش میچکید
دست به صورت خان برد و آرام رد زخمش را با انگشتان لرزانش دنبال کرد
نفس مرد بالا نمی آمد مانند بچه ای خردسال و بی پناه و یتیم که مردن خانواده اش را به چشم دیده بود .کابوسی زنده
ترسی عمیق و کهنه سر باز کرده بود گوی چشمها در کاسه سر میلرزیدند
دا آرام و شمرده شمره گفت:
-جای زخمت خیلی کهنه ست .زخم شمشیر نیست جای تازیانه ست وقتی فقط یه بچه بودی
ردی از خون نیمه راست صورت خان را درست روی زخم صورتش علامت کشیده بود
-خیلی متاسفم که زخم برداشتی خیلی متاسفم که مجبورت کردن مردنشونو تماشا کنی
دا سر خان را در آغوش گرفت و بر سینه فشرد و سرش را نوازش کرد و در گوش مرد زمزمه کرد:
فرستاده شاه رو بکش
‹««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
لشکر شاه تعداد زیادی نبودند پناه گرفته میان درختان انبوه در سیاهی شب به انتظار علامت پیشمرگان
آماده ورود فاتحانه که فتح پیشمرگان فرومایه را به نام خود جشن بگیرند. اما علامتی نبود تنها سواری از درب قلعه بیرون آمد
خان آرام و بدون عجله به سمت سیاهی انبوه درختان پیش می آمد اسبش انگار به اختیار خود گام برمیداشت
خان انگار نبود انگار در این دنیا نبود
ماه بیرون آمد چه ماه عجیبی، عروسی در حجله، به خون نشسته، سرخ ، زیبا
خان رو در روی فرستاده شاه ایستاد هنوز آثار وحشتی عمیق بر صورتش به جا مانده بود با ردی از خون، خون هم رزمانش که بدون هیچ هشداری به قلب خطر پرت شده بودند.
فرمانده پرسید:کار تمام شد؟
خان نگاهی گم داشت آرام و با اشک و بغض پرسید چرا به ما نگفتی که اونجا کنام یه هیولاست؟
فرمانده لبخندی مضحک برلب داشت گفت: غافلگیر شدید مردان جنگی؟
و خندید همه اطرافیانش هم خندیدند
خان از خشم دندان به هم سایید و شمشیر کشید و سر فرستاده شاه از بدن جدا شد .فواره خون روی اسبی که ترسید پاشید
تکانی و بهتی عجیب لحظه ای فضا را در آغوش گرفت لختی بعد از سکوت مرگبار شمشیرهای جلودارهای سپاه کشیده شدند و بر تن خان فرود آمدند
خان از اسب فرو افتاد چشمانش باز بودند و هنوز ترسی عریان و عمیق در آن بود
مروری بر خاطرات پر از رنجش در لحظه مرگ
مردان با ترس و بهت از کار خویش به هم نگاه کردند
صدایی از فریادها از هر سو به گوش می رسید .فریادها و زجه هایی از درد
بارانی از تیر بر سپاه شاه بارید . جلودارها که هنوز شمشیرهای خود را پایین نیاورده بودند تیر باران شدند
لحظه ای سکوت
هیولا بار دیگر بر دل سیاهی وانبوه مردان حمله برد.
بی شک هیچ آدابی و احترامی برای متجاوز به حریم امن صومعه قائل نبودند و تا لحظه سر زدن سپیده صبح متجاوزی زنده نمیماند.درنده خویی زنانی که صومعه را مانند طفل شیرخوار خود دوست میداشتند.قدرت زنانه.بغض و ترسی که تبدیل به خشم و جسارت باورنکردنی شده بود.آتشی که بر خرمن سپاهیان شاه افتاد سوخت، پاره پاره کرد و درید
بیچارگانی که در سیاهی شب در جنگل به هم فشرده و انبوه می گریختن اگر میتوانستند جان سالم به در برند سالهای سال داستان هیولایی را تعریف میکردند که پوشیده در ردای سیاه یک سپاه را تکه تکه کرد.
.