شب شد.
ماه، آب شد.
صبح، لَک شد.
خورشید، ناراحت شد.
هوا، زرد شد.
طوفان شد.
جنگ شد.
جنگ، بس شد.
آتش، بس شد.
زندگی هم. من هم.

از خودم متنفرم. چشمهایم را باز کردم و اولین جمله که ذهنم را روشن کرد همین بود. چقدر ازت متنفرم. از خودم؟ چرا؟ نمیفهمم. عق زدم. چندبار. دستم خاب میرود حین نوشتن.
نوشتم و نوشتم. تهش رسیدم باز به این که:
وقتی خودم را در رابطه انتخاب میکنم. خودم را اولویت میگذارم، این حس لعنتی (تنفر) مرا پایین میکشد. با خودت چه فکری میکنی؟
با این حال محلش ندادم. به قول دوستی دقیقا در افسردگی باید برعکس کاری را که مغزت میگوید انجام بدهی.
پس، چای دمیدم. نان تازه گرم کردم و با پنیر و کره و گردو خوردم. آرایش کردم. عطر زدم. رژ قرمز. گوشوارههای توتفرنگی را آویختم. اسنپ زدم و رفتم بازارچه پیش یک دوست.
شب:
حالا که دارم مینویسم حس تنفر رفته است. احساس زیبایی برگشته. تقریبا.
*منظور روزهایی که جنگ نیست. صلحم نیست و روی هوا معلقیم.
فیلترشکن خریدم. بعد از کلی درگیری با خودم. دیروز به رها گفتم اینکه میدانستیم آدمیزاد به هرچیز عادت میکند با الان که واقعا داریم عادت کردن خود را میبینیم چقدر فرق دارد. غمانگیزانهست.
تلگرام باز شد. خب؟ حتا یادم نمیآید چهکاری داشتم؟ خب؟ دنبال چه میگردم؟ گیجم و فکر میکنم اشتباهی هستم.
درود بر شِکر!
یک لیوان بزرگ شیرموز و عسل خوردم. احساس میکنم مواد زدم.
امروز هیچی ننوشتم و حس بیفایدگی داشتم. خوب است که نوشتن تا این حد در درونم تبدیل به یک عضو حیاتی شده اما چیزی که متوجهام این است که افسردگی، بسیار هوشمندانه کاری میکند که از فعالیت مورد علاقهات هم متنفر شوی.
با کمالگرایی جوری میگَرایَدَت که وقتی به خودت خاهی آمد که دیر شده و تو مدتهاست دیگر کاری که بهت لذت میداد را انجام نمیدهی. چرا؟ پ
چون روزی مثل امروز که بیشتر به دَلِگی گذشت و لذتبخش هم بوده باعث شده ننویسی. صدای بلندی موذیانه دم گوشم جیغ میکشد:
- میبینی؟ به اندازهی کافی جدی نیستی. نوشتن بدرد تو نمیخورد چون تو بدرد نمیخوری.
تحقیر. شرم. سیاهنمایی. اتهام. سکوت. سقوط. مرگ...
قطع و وصل میشوم به زندگی. یعنی چه؟ یعنی منتظرم. انتظار چه چیز؟
یک روز خوب میاد که همو نکشیم. این بخش از صدای هیچکس توی ذهنم میچرخد.
انگار اینجا که مینویسم دارم برای هزاران نفر سخنرانی میکنم. خیلی هم بد نیست. خیلی هم بعید نیست. شاید روزی بشود. هیچوقت فکر سخنران شدن در ذهنم نمیگنجید.
یادم می آید از یک خاطره در 7 یا 8 سالگیام:
سنتور میزدم. استاد دستمالی کنی هم داشتم. شاید بشود گفت یکی از اولین تجاوزهای زندگیام توسط مردی غریبه. نه، بهتر است بگویم توسط مردی که مثلن داشت کمکم میکرد یکی از آرزوهایم را ازش فرا بگیرم.
در دنیای کودکانهام باید آدم امنی میبود همچین فردی. چون خوشحالم میکرد! اما خب نمیدانستم که دارم یکی از تجربیاتی را از سر میگذارنم که قرار است سالها مرا درگیر کند و مرا بترساند از هر مردی که میخاهد خوشحالم کند!:)
حالا اینها چه ربطی داشت به سخنران شدن؟
ها میخاستم این را بگویم، بعد از چندماه تمرین سنتور. قرار شد برویم و برای عدهای در یک سالنی اجرا کنیم. یادم نمی آید اصلن چه برنامهای بود که اولش با سنتور زدن ما شروع میشد. خلاصه حالم یک هفتهای بود که ریخته بود بهم. مدام کابوس میدیدم که توسط آدمهای آنجا مسخره میشوم.
روز موعود رسید. هیچ یادم نمیرود کل لباسم خیس عرق بود. من آن زمان بزور حرف میزدم. حالا فرض کن قرار بود اجرا کنیم حداقل پیش صدنفر. نوازندهی اصلی استاد خاکبرسرمان بود و ما هم بعضی قسمتها را با او همنوازی میکردیم.
کمی بعدتر به مامان گفتم که این آقا به من دست میزند. چون نرم و تپلم و دلش را آب میاندازم! :|
شاید این هم یکی از دلایلی بود که از بدنم بعدها متنفر شدم. به غیر از فشارهای معمولی که منجر به شرم بدن دائمی در من میشد.
زندگی جالب است و ناجالب. امروز دورهمیهای کوچکی برگزار میکنم. درمورد نوشتن حرف میزنم. خیلی بهتر از قبل. خیلی مسلطتر. من همان کودکیم که از همهی این ناهنجاریها عبور کرد و چرخید و چرخید تا رسید به این نقطه. به کدام نقطه؟ به نقطهی شهامت. حالا که درمورد آن روز نوشتم، بنظرم حتا کودک شجاعی هم بودهام که توانستم از کسی کمک بخاهم. این در خاطرم مانده که مامان طرفدار من بود و من بعد از آن هرگز آن مرد را ندیدم. شاید همین روزنهی کوچک مرا زنده نگه داشته تا به اینجا....؟ نمیدانم. حوصلهی فلسفیدن ندارم.
تا بعد!
جولیا در کتاب حق نوشتن تمرینی داده که بنویسیم:
زندگی ایدهال من چگونه است؟ چه ساعتی از خاب بیدار میشوی؟
در زندگی ایدهآل من به جای اینکه سرساعت خاصی بلند شوم، بیشتر برایم مهم است که شوقی برای بیدار شدن و شروع دوباره داشته باشم.
عذاب وجدان از بیکاری و بیبرنامگی نداشته باشم.
بدانم مجبور نیستم حتما همیشه و هرروز و هردقیقه کار مفیدی بکنم که خودم را راضی نگه دارم.
من شادم چون روز جدیدی آغاز شده و قرار است هیجان اینکه امروز روز خاصی خاهد بود مرا بیدار کند.
با چه کسی و چجور جایی زندگی میکنم؟
در یک زندگی ایدهآل، من یک فضای شخصی دارم. یک واحد کوچک با آشپرخانه ای پرنور. تراس یا حیاط خلوتی که کمی گل کاری را در آن یاد بگیرم.
من در این فضا تنها هستم و آزادی و استقلال خودم را دارم. اما دلم میخاهد در نزدیکی دوستانی که حال هم را میفهمیم و به فضای شخصی هم احترام میگذاریم باشم.
مشکلی ندارم اگر خانوادهام هم در یک اپارتمان باشند. فقط میخاهم فضایی برای خودم داشته باشم. برای دیدن یا ندیدن کسی حق انتخاب داشته باشم.
در این فضای شخصی من یک کتابخانهی جذاب چوبی دارم که شاید خیلی بزرگ نباشد اما به شدت حال خوب کن است. و قرار نیست به کسی کتابی بدهم😊 (درمورد چیزهای ارزشمند و دوس داشتنی زندگیام دلبستگی خرکی دارم.)
شاید چند میز مختلف و متنوع در گوشه گوشهی این فضا داشته باشم برای نوشتن. میز و صندلی فلزی. فانتزی. چوبی. قطعا یک صندلی تابی هم دارم. برای فکر کردن و چرت زدن لالاگونه.
دلم میخاهد یک گربه یا حتا دوتا گربهی مسخرهی لوس داشته باشم. البته دراین حد که در حیاط خلوتم رفت و امد کنند و هروقت خاستم بیایند که ماچ و نوازش بگیرند. چون احتمالا حوصله نداشته باشم که با من زندگی کنند. با این حال برای عشقورزی حیوانی باید دوربرم باشد.
در این زندگی تو چه کاره هستی؟
در این زندگی من شاعر هستم. من را به عنوان نویسنده و محقق میشناسند. مثلن شاید محقق در زمینهی افسردگی؟ درمورد افسردگی بیشتر خاهم نوشت. تجربیات خودم. مقالات دیگران و ...
مدرس نوشتن هم هستم یا چیزی مربوط به این. دغدغهی پول ندارم. با کار کم بیشترین درآمد. یا با کار زیاد موردعلاقه. مثل فکر کردن و تحلیل کردن. برگزاری کلاس و سخن رانی.
با گروهی از آدمهایی که کار میکنم که دغدغههای مشترک داریم. خلاقیت. سواد. شعور. مهربانی. احترام. ایده پرداز.
(یک بخشی از من که داریم باهم مینویسیم، دلش نمیخاهد خیلی هم دیده شود و گنده بردارد. مضطرب میشوم حتا در نوشتن زندگی ایدهالم!)
سرگرمیهایت در این زندگی چه هستند؟
احتمالن رفیق بازی. کیک پزی. دسرپزی. سکس. مهمانی. خوشگل کردن. کتاااااااب. نوشتن. موسیقی و رقص. شاید دلم بخاهد کنار دریا باشم. یا نزدیک دریا. آب تنی و برنزه کرده. هزار رنگ لاک داشته باشم. هرروز یک رنگ:)
در نهایت پرسید 25 چیزی که در این زندگی کنونی دوستشان داری و قدرش را میدانی را بگو:
1. دوستانم
2. اتاق شخصی
3. علاقهام به نوشتن که جدی شده
4. کتابهای خوبم
5. لپتاپم
6. موبایلم
7. اینکه مجبور نیستم غذا بپزم و مامان هست
8. کولری که روشنه و اتاقو خنک میکنه
9. کرم مرطوب کنندهی خوشبو
10. میتونم رانندگی کنم و درش خوب شدم
11. گلدان دست ساز دارم توی اتاقم. چیزی که قبلن نبود
12. تلاش برای پیدا کردن فضا که کاریو انجام بدم که دوس دارم
13. رابطهی عاطفی جالبی دارم که برام پر از یادگیری و حال خوبه
14. هرموقع و با هرکی بخام بیرون میرم و برمیگردم خونه
15. مغزم برای پول دراوردن کار میکنه و خلاقه
16. میتونم تاحد زیادی بهتر از قبل حل مسئله کنم
17. عاشق موهای فرم هستم
18. بدنم رو نسبت به قبل بیشتر پذیرفتم و سکسیتر میبینمش
19. فانتزیهامو میدونم حداقل بهتر از قبل
20. راضیم از اینکه شرمم از خوردن دارو کم شده
21. میتونم کتابهای سختتر رو بخونم و زود حوصلم سرنره
22. لباسهام و سبک پوششم رو خیلی بیشتر از قبل دوس دارم
23. ترس از دست دادنم کمتر شده و لزومی نمیبینم واسه نگه داشتن دیگری دروغ بگم
24. از اینکه توانایی لذت بردن از چیزهای کوچیک رو دارم خیلی خوشحالم
25. حس مهرطلبی و تاییدطلبیم کمتر شده و راحتتر میتونم بگم نه
از من بیشتر بخانید: گزارش شخصی از روزهای جنگ در ایران| بخش 1 | بخش 2 | بخش 3