
داستان کوتاه:
........
شبِ خاموشی بود.
درونِ انسان، مجلسی برپا شد؛ نه با چراغ، که با اضطراب.
دست راست به غرور برخاست و گفت:
«من بهترم. کارهای نیک با من است. بخشیدن، نوشتن، پیمان بستن… مرا برای خیر آفریدهاند. مرا ببوس.»
دست چپ از این سخن، شگفتزده مکثی کرد، اما سپس تبسمی تلخ زد و گفت:
«و رنجها چه؟ بارها را چه کسی برداشته؟ چه کسی اشک را از گونه پاک کرده؟ تو در نور ایستادهای و من در سایهام.»
دعوا آغاز شد.
نه دعوای گوشت با گوشت، که دعوای ادعا با ادعا.
دست راست، دست چپ را راند.
دست چپ، تلافی کرد.
بدن لرزید.
سر به دیوار غرور خورد.
صورت خونآلود شد.
قلب به تپش افتاد، چنان که گویی قیامتی کوچک در سینه برپاست.
مغز درگیر شد؛ میان حساب و هیجان، میان نظم و خشم.
اعضا بدن همه نگران بودند.
چشمها اشک ریختند.
پاها سست شدند.
و سوالی در جان پیچید: «چرا؟»
در آن لحظه، سکوتی عمیقتر از درد فرود آمد.
گویی ندایی از پسِ خلقت برخاست:
«ای اعضا، شما از یک روحید.
اگر یکی خود را بهتر بداند، دیگری را کوچک میکند؛
و هر که دیگری را کوچک کند، در حقیقت خالق را متهم کرده است.»
دست راست لرزید.
دست چپ مکث کرد.
ندا ادامه یافت:
«در حساب من، هیچ عضوی بیحکمت نیست.
نظمِ من بر برتری نیست، بر هماهنگی است.
قائدِ این کاروان، عشق است؛ نه غرور.»
خون از پیشانی بر هر دو دست چکید.
هر دو سرخ شدند؛ بیتفاوت به اینکه کدام «راست» است و کدام «چپ».
مغز آهسته فهمید:
وقتی من گرفتار مقایسه میشوم، شما به جنگ میافتید.
وقتی من از یادِ خدا خالی میشوم، نظم فرو میریزد.
قلب نرم گفت:
«به جای اینکه بگویید من قویترم، بگویید ما کاملتریم.»
دست راست، دست چپ را گرفت.
نه برای کشتی، که برای یاری.
آن شب، انسان دانست:
بدن تمثیلی از جان است.
در جان نیز عقل و احساس، اراده و تسلیم، هر یک اگر دعوا کنند، صورتِ حقیقت خونآلود میشود.
راز خلقت این نبود که یکی بدرخشد و دیگری محو شود؛
راز، در جمع شدن است.
و خدا، در حساب دقیق خویش،
هیچ عضوی را بیدلیل نیافرید؛
اما غرور را آفرید تا انسان، با گذشتن از آن، به وحدت برسد.
از آن پس، هرگاه دستی میلرزید،
دیگری بیدعوا یاریاش میکرد.
و آن بوسهای که در ابتدا، ناخواسته از سر غرور طلبیده شد، حالا در صلحی عمیق میان اعضا، معنا یافته بود.
زیرا فهمیده بودند:
در جهانی که همه از یک جاناند،
برتری، تنها نامی دیگر برای نادانی است.
و عشق، تنها پاسخی است به آن ندای درونی که میگوید: مرا ببوس.