ویرگول
ورودثبت نام
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)«میان کلاس درس و سکوت شب، داستان می‌نویسم؛ اینجا معلمی‌ام را با نویسندگی گره زده‌ام تا قصه‌هایم را با شما قسمت کنم.»
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

پریسا

داستان کوتاه

...

کلاس در سکوتی علمی و اندکی خسته‌کننده فرو رفته بود.

استاد جغرافیا با سرِ صیقلی و براقش که نور مهتابی‌ها را منعکس می‌کرد، مقابل نقشه‌ی عظیم کره‌ی زمین ایستاده بود. عینک ته‌استکانی‌اش روی بینی لغزیده بود و با حرارتی مثال‌زدنی درباره‌ی ژئومورفولوژی سخن می‌گفت؛ از چین‌خوردگی کوه‌ها، از فرسایش دشت‌ها، از صبر هزارساله‌ی سنگ‌ها زیر دست باد و باران.

گچ در دستش می‌چرخید و روی تخته، خطوطی می‌کشید که بیشتر شبیه سرنوشت زمین بودند تا نمودارهای درسی.

ناگهان درِ کلاس با صدایی محکم باز شد؛ صدایی شبیه شکافتن یک گسل فعال در دل سکون.

همه برگشتند.

دختری در آستانه ایستاده بود؛ با چشمانی درشت و نافذ و نگاهی که مستقیم و بی‌پروا می‌نشست در چشم مخاطب. عطر بهارنارنجی که با خود آورده بود، فضای خشک و گچی کلاس را نرم کرد؛ انگار پنجره‌ای ناگهانی رو به حیاط خانه‌ای قدیمی گشوده باشند.

قدم‌هایش شمرده و مطمئن بود. بی‌آنکه از کسی اجازه بگیرد، مستقیم به ردیف سوم رفت؛ جایی که محمد نشسته بود و تا آن لحظه بزرگ‌ترین دغدغه‌اش تفاوت فرسایش بادی و آبی بود.

مقابلش ایستاد. لبخند زد.

و گفت:

«آقای محمد، جواب من بله است. من هم شما را دوست دارم و با شما ازدواج می‌کنم.»

سکوت، مثل لایه‌ای از خاکستر، روی کلاس نشست.

گچ از دست استاد افتاد و خرد شد. او آرام برگشت. صورت گرد و سرخش، سرخ‌تر شد و برق سرِ بی‌مویش زیر نور مهتابی تندتر درخشید.

محمد احساس کرد زمین زیر پایش لغزیده است. ذهنش بی‌اختیار دنبال توضیحی علمی می‌گشت؛ شاید پدیده‌ای نادر، نوعی خطای ادراکی ناشی از فشار لایه‌های رسوبی مغز. با لکنت گفت:

«چی… چی می‌گید؟ ازدواج؟»

دختر بی‌درنگ پاسخ داد:

«بله، ازدواج. مگر دیروز با مادرتون نیامدید خواستگاری؟»

پچ‌پچ‌ها اوج گرفت. خنده‌هایی خفه از ردیف عقب برخاست.

یکی گفت: «محمد! تو که می‌گفتی قصد ازدواج نداری!»

استاد با مشت روی میز کوبید.

«خانم! اینجا کلاس درس است، نه دفترخانه! لطفاً همین حالا کلاس را ترک کنید.»

دختر اما آرام ماند. کیفش را گشود و جعبه‌ای شیرینی با روبان قرمز بیرون آورد. آن را با احترام روی میز استاد گذاشت.

«استاد، شما بزرگ‌ترید. بفرمایید شیرینی.»

رگ گردن استاد برجسته شد.

«این دیگر چه نمایشی‌ست؟!»

و درست در اوج التهاب، دختر خندید. خنده‌ای رها و شفاف.

دستش را بالا آورد.

«ببخشید استاد… شوخی بود.»

سکوتی کوتاه. بعد کارت دانشجویی‌اش را بیرون کشید و نشان داد.

«پریسا هستم، ترم دو روان‌شناسی. این دوست‌مان، محمد، سوژه‌ی تمرین کلاسی من بودند. باید در یک جمع رسمی، خبری غیرمنتظره اعلام می‌کردم و واکنش‌ها را بررسی می‌کردم. از همکاری همه ممنونم.»

یک ثانیه مکث—

و بعد کلاس منفجر شد. خنده‌ها پیچید، میزها لرزید، بعضی‌ها اشک شوق پاک می‌کردند.

استاد لحظه‌ای مبهوت ماند، اما لبخندش آرام باز شد. عینکش را جابه‌جا کرد و گفت:

«در تمام سال‌های تدریسم، چنین حمله‌ی روان‌شناختی به کلاس جغرافیا ندیده بودم!»

بعد رو به محمد: «آقای محمد! از آنجا که کلاسم را به آزمایشگاه تبدیل کردید، موظفید تحقیقی بیست‌صفحه‌ای با عنوان تأثیر شوک‌های ناگهانی بر فراموشی مباحث ژئومورفولوژی تا آخر هفته تحویل بدهید.»

محمد با درماندگی گفت: «استاد، من که هیچ‌کاره بودم!»

پریسا که هنوز لبخند کمرنگی بر لب داشت، لحظه‌ای مکث کرد. نگاه کوتاهی به محمد انداخت؛ رنگ از صورتش نرفته بود، اما هنوز در بهت فرو مانده بود.

دستش را بالا برد. «استاد، اگر اجازه بدهید چند دقیقه آخر کلاس بمانم. طبق دستور تمرین، باید مرحله‌ی پس‌واکنش سوژه را هم مشاهده و ثبت کنم. به‌نظر می‌رسد ایشان هنوز در فاز پس‌لرزه هستند.»

چند خنده‌ی تازه در کلاس پیچید.

استاد آهی کشید. «بسیار خب. اما نظم کلاس را به هم نزنید.»

پریسا آرام کنار محمد نشست.

محمد زیر لب گفت: «زندگی‌ام را مثل زمینِ بعد از زلزله کردی.»

پریسا آهسته پاسخ داد: «نگران نباش… بعضی زلزله‌ها شهر نمی‌سازند، اما آدم را از نو می‌سازند.»

و استاد، بی‌خبر از گسلی که در ردیف سوم فعال شده بود، دوباره از چین‌خوردگی‌ها گفت؛

غافل از اینکه عمیق‌ترین تغییرات، نه در پوسته‌ی زمین، که در دل آدم‌ها رخ می‌دهد—

بی‌صدا، ناگهانی، و ماندگارتر از هر کوه.

داستان کوتاهعاشقانهداستان
۹
۰
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
«میان کلاس درس و سکوت شب، داستان می‌نویسم؛ اینجا معلمی‌ام را با نویسندگی گره زده‌ام تا قصه‌هایم را با شما قسمت کنم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید