ویرگول
ورودثبت نام
مه
مه
مه
مه
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

یک قطره خون

نشر در ویرگول جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵

صبح شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ است.
نمی دانم این نامه کی به دستت برسد اما الان که شروع به نوشتن کرده ام ساعت هشت است. امروز "و" امتحان فیزیک دارد. هفت که بیدار شدم دیدم مشغول خواندن است؛ رفتم صبحانه اش را بیاورم؛ گفت: خوردم...
یک آن احساس کردم بزرگ شده است. دلخوشی کوچکی است "بزرگ شدن" و در عین حال دغدغه ای بزرگ.
صبحانه ی خودم را آماده می کنم؛ معجونی از موز و شیر و جو دوسر و... با لذت می خورم... تازگی ها با لذتِ خوردن کنار آمده ام. قبل تر به عنوان یک امر مهم بهش نگاه نمی کردم. خوردن برایم یک امر بدیهی بود برای زنده ماندن و یک وظیفه به بهانه ی جمع کردن خانواده دور هم. اما حالا شخصی تر شده است و درونی تر. شاید یک وقت دیگر ازین مقوله بیشتر برایت بگویم.
حالا چیز دیگری ذهنم را مشغول کرده... اینکه وقتی می پذیریم پیش تراپیست برویم چه حدی از مرزهایمان را برایش می گشاییم؟.. تا چه عمقی از درونمان، به او اجازه ی غواصی می دهیم؟
پنج سال پیش، همین روزها، "ک" رفت.
من ماندم و یک دنیا کار عقب مانده و رویایی فراموش شده و توانی که به زیر صفر، مایل بود و بیرونی فرسوده و درونی ویرانه تر از شهر سوخته ی هامون یا خرابه های جرجان که دیکتاتوری باقیمانده به من اجازه ی کاوش در آن را نمی داد.
ایستاده بودم لب پرتگاه ... می لغزیدم آسوده در نشیب جنون و چنگ می زدم به سختی تا بر فراز دامنه ی عقلانیت بمانم... از پرسش های بی پاسخ و زخم های بی مرهم بگیر تا میل به تغییر از هر آنچه بوده  و هست و از همه سخت تر پاره شدن رگ تاریکی در فضای بی انتهای خیالم که به ناکجا آبادم می کشید و بی پروایم می کرد از همه چیز...
آیا هراس مرگ چنین بی باکم می خواست تا زندگی را با تانی مزه مزه کنم، بی ترس و واهمه؟
نمی دانم؛ هنوز با تراپیست شروع نکرده ام... یعنی پنج سال پیش با او گفتگوی کوتاهی داشتم و عزم من به ادامه دادن نبود باید راهی را که انتخاب کرده بودم می رفتم تا جایی که خودم قانع شوم تا جایی که بتوانم با یقین به خودم بگویم: دیگه بسّه...
پرسش! پرسش! پرسش!... زمانی از دوستی پرسیدم پرسش هایم چه می شود؟  گفت: پرسش واقعی وجود نداره... انسان خودش پاسخه. و من فکر کردم باید آنقدر به رفتن در دل تاریکی ادامه دهم تا دیگر پرسشی نداشته باشم...
امروز اینجا هستم ... مسیر دلخواهم را در آزادی نسبی طی کرده ام و شاید دیگر پرسشی ندارم با گذشته کنار آمده ام و با زخمهایم  دوست شده ام... امیالم متوقف نشده اند. دلم چیزهای دیگر می خواهد چیزهایی که اقناعم کند... غنا و هویت مستقل از دیگران نصیبم کند...
ببخش که نامه ام پراکنده و گسسته است. مدام دست از نوشتن برمی دارم و کاری را پیش می برم و دوباره برمی گردم...
نیمه ی اردیبهشت تهران بودم... به خاطر عملی کردن تصمیمی، توصیه ی چک آپ قلب داشتم... وقتی دکتر، پرابِ اکو را روی قفسه ی سینه ام  می کشید؛ نیمه برهنه، به پهلو روی تخت دراز کشیده بودم و به مانیتور نگاه می کردم. دریچه ها، دهلیزها، بطن ها، دیواره ها... پدیده ی جالبی بود. بعد از مدتها مشتاق چیزی در درونم بودم که بیرون از من می تپید! جسمی صنوبری که می توانستم فضای تو در تو و پر و خالی شدنِ آن به آنش را ببینم... نمیدانم؛ بنظرم حسی شبیه شازده کوچولو موقع ترک سیاره اش را داشتم  بعد از شنیدن آن کلمات نامهربان از گل محبوبش؛ گوشه گوشه ی قلبم را چک می کردم مبادا خودت را از در و دیوار قلبم کنده باشی! مبادا قلبم بدون تو تپیدن را یاد بگیرد و مجبورم کند به زنده ماندن عادت کنم!
آه! چه لحظات نفس گیری! من و دکتر پرآذران هر دو به مانیتور چشم دوخته بودیم. او متعهدانه؛ مو به مو وضعیت سلامت قلب و عروقم را شرح می داد و من ملتمسانه؛ میان آن کهکشان خونین دنبال نشانی از ابدیتِ با تو  می گشتم...

_ اینجا... دریچه ی آئورت یک مختصر نشتی داره... در هر پمپاژ ، یک قطره خون، برمیگرده تو قلب؛ جای نگرانی نیست مشکلی ایجاد نمی کنه...

او همچنان پراب را روی بدنم حرکت می دهد و چیزهایی می گوید که من دیگر نمی شنوم... همین برایم کافیست... یک قطره خون!
حالا، حالم شبیه کاشفان اهرام مصر است بعد از یافتن مقبره ی فراعنه یا هر جوینده ی دیگری بعد از یافتن مقصود...

تو همان یک قطره خونی که پس از هر پمپاژ در کسری از ثانیه به عمیق ترین نقطه ی قلبم بر می گردی و این برای من یعنی: اتصالِ بی انقطاع و پیوند نا گسستنی.

شازده کوچولوشروع نوشتن
۰
۰
مه
مه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید