ویرگول
ورودثبت نام
maral abbasi
maral abbasiENTP |maral.abbasi81@yahoo.com|35.699738,51.338060
maral abbasi
maral abbasi
خواندن ۳ دقیقه·۶ سال پیش

چرا ادبی نوشتن رو گذاشتم کنار؟



سلام خوبین؟ چه میکنین ؟دلم براتون تنگ شده بود

بالاخره از ترک برگشتم...البته به لطف کرونا که باعث شد کدرسه ها تعطیل بشه و ماهم بالاخره وقت اضافه بیاریم

سعی میکنم یکی یکی به همه تون سر بزنم ولی اگه نشد به بزرگی خودتون ببخشید ...درسته مدرسه ها تعطیل شده ولی من همچنان درس دارم و نمیتونم زیاد بیام

فعلا بریم سر وقت چیزی که موقع خوندن ادبیات یادم اومد و نوشتمش

چرا ادبی نوشتن رو گذاشتم کنار؟

من از بچگی همیشه مینوشتم اصلا کوچیک که بودم هروقت فک وفامیل ازم میپرسیدم

ماتیلا میخوای چیکاره شی؟

میگفتم نویسنده

کلاس پنجم دبستان بودم که یه نامه نوشتم واسه رییس اداره اموزش و پرورش و بدون اینکه کسی حتی مامان و بابام خبر داشته باشن بردمش مدرسه و همه بچه ها یه امضا گذاشتن پاش و وقتی یه نفر از اداره اومده بود مدرسه مون بهش دادیم و بردش برای رییس اداره بماند که چقدر جریان پیش اومد بعد از اون ولی من بازم به مامانم و بابام نگفتم تا اینکه مامانم کپی نامه رو توی کیفم دید و هنوز که هنوزه نگهش داشته

و همین جوری مینوشتم و مینوشتم و مینوشتم

از مجاز و استعاره چیزی نمیدونستم ولی توی نوشته هام همیشه سر و کله شون پیدا میشد یه جور تقلید کورکورانه بود از کتابایی که میخوندم یه جاهایی حتی خودمم نمیفهمیدم معنی نوشتم چیه؟....یه مدت میخواستم داستانی بنویسم مثل کلیله و دمنه یا مدت ها یه دفترچه خریده بودم و هرچیزی یاد میگرفتم توش مینوشتم وهمش توی نت سرچ میکردم و بازم توی دفترچه مینوشتم از یه عالمه داروی محلی اطلاعات جمع کرده بودم و حتی خودشونم چسبونده بودم توی دفترچه

توی گرمای مرداد رفته بودیم یکی از روستاهای مسجد سلیمان و من زدم بیرون و شروع کردم به سنگ جمع کردن ...چه سنگای زیبایی داشت...حتی یادمه یه بلور هم پیدا کرده بودم یه بلور خیلی بزرگ سنگای ابی و صورتی و سفیدکه برق میزدم انگار اکلیل ریخته باشی روشون میخواستم توی دایره المعارفم ازش بنویسم وقتی که تلفظش هم برام سخت بود و هر دقیقه داد میزدم

مااااامااااان اسم اون کتابه که با بابایی خریدیم چی بود؟

و اون برای بار هزارم بگه دایره المعارف

خب برگردیم به اصل ماجرا

یه روز یه مسابقه ی انشا توی منطقه بود من نوشتم و قبول شد و...

اومدم خونه داداشم انشامو برد پیش معلم ادبیاتش که دکترای ادبیات داشت و یه مدل مجاز هم به ادبیات اضافه کرده...خلاصه که خیلی ادم با سوادی بود هرچند که بعدش معلم خودمم شد ولی از سال ها قبل از اینکه ببینمش بهم چیزهای خوبی یاد داد

اون به داداشم گفت

نویسنده واقعی اونیه که با حرفاش روت تاثیر بزاره اگه جمله هایی که به کار میبری برای خواننده سخت باشه این نشون دهنده ی ضعف توئه

حرف ایشون منو یه تکون اساسی داد ....بعد از اون سخت نوشتن رو کنار گذاشتم...واسه همینه که نمیتونم احساساتمو خوب با نوشته هام بیان کنم اگه هم بخوام سخت بنویسم یک صفحه نوشتن یک ساعت وقت میبره برام...

بعد از اون نوشته های من هیچوقت بهترین نشدن ولی من هر روز عاشق نوشته هام شدم

مدت زیادی سعی کردم حالا که کلمات قلنبه سلنبه نه پس جملات قلنبه سلنبه استفاده میکنم یه عالمه کتاب خوندم و جملات قشنگ رو توشون هایلایت کردم و بارها و بارها جملات رو خوندم و توی یه دفترچه یاد داشت کردم و دوباره و دوباره خوندم

ولی فایده نداشت نوشته هام بازم میشد یه تقلید کورکورانه ...جملاتم دقیقا همون جملات بود یا همون مفهوم رو داشت همش هم از خودم سوال میکردم چرا تو نمیتونی یه جمله قشنگ و فلسفی از خودت بگی ولی الان که بهش فکر میکنم میفهمم من انتظار داشتم جمله هام مثل جمله های ویکتور هوگو باشه؟ زیادی به خودم غره شده بودم

الان نمیدونم چیکار کنم ولی مطمئنن دست از تلاش برنمیدارم

اقای سروستانی عزیز سالها قبل از اینکه ببینمت معلمم بودی اما وقتی روز اول کلاس ادبیات دیدمتون عاشق ادبیات شدم

دلنوشتهادبیاتحال خوبتو با من تقسیم کن
۳۴
۲۹
maral abbasi
maral abbasi
ENTP |maral.abbasi81@yahoo.com|35.699738,51.338060
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید