
دراز کشیده بودم. آهنگ پخش میشد؛ «دیدی» مرتضی پاشایی.
به جملهی «دیدی رفتی» که رسید، اشک از گوشهی چشمم سر خورد. دلم خواست بزنم بعدی، اما نزدم.
نگاهم به پردهی سفیدِ پنجرهی روبهرو گره خورده بود؛ نور پشتش بود، اما من همینطرف مانده بودم.
گوشی را برداشتم. شاید علامت سفیدِ پیامی باشد. نبود. باز همان تصویر زمینهی آبیِ کمرنگ.
از خودم پرسیدم: چند وقت است زنگ نزده؟ یک سال؟
نفس عمیقی کشیدم. انگار باز، از یک شروع همیشگی، به یک پایان همیشگی رسیده بودم.