میز شام رو چیده بودم و منتظر بودم پدر و دختر از جلوی تلویزیون دل بکنن و بیان سر سفره.
مثل همیشه نشسته بودن پای فوتبال و سر تیمهای موردعلاقهشون کلکل میکردن. هر چند دقیقه یه بار صداشون بلند میشد و بعد دوباره بحثشون شروع میشد. منم از آشپزخونه نگاهشون میکردم و لبخند میزدم. گاهی فکر میکردم این دوتا بیشتر شبیه دوستن تا پدر و دختر.
خواستم صداشون بزنم که شام سرد نشه، اما همون موقع گوشیم زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداختم و لبخند روی لبم نشست.
ـ سلام پسرم، خوبی مامان جان؟
هم یزدان و هم مهگل فوری حواسشون از تلویزیون پرت شد.
ـ داداشمه؟
با لبخند سر تکون دادم و گوشی رو روی بلندگو گذاشتم.
صدای گرم مازیار توی خونه پیچید.
ـ سلام بر اهالی خونه! همگی خوبین؟
مهگل فرصت نداد من جواب بدم.
ـ سلام داداش! خوبی؟ کی میای؟ دلم برات تنگ شده.
صدای خنده مازیار بلند شد.
ـ سلام جوجه. انشاءالله به زودی میام. تو خوبی؟ بابا و مامان خوبن؟
نگاه کردم به مهگل که با ذوق حرف میزد. همیشه عاشق رابطه خواهر و برادریشون بودم. بیاختیار اشک توی چشمهام جمع شد.
یزدان متوجه شد. آروم نگاهم کرد و با اشاره سر فهموند خودمو کنترل کنم. نمیخواست بچهها نگران بشن.
...
اون شب تا دیروقت خوابم نبرد. یه حس بدی داشتم. حسی که هر لحظه قویتر میشد. انگار اتفاقی توی راه بود... اتفاقی که میتونست همهچیز رو تغییر بده.
صبح با یه سردرد لعنتی از خواب بیدار شدم.
چشمهامو باز کردم و چند لحظه بیحرکت نشستم. باز هم همون سردردها. همون دردهایی که هر وقت گذشته سراغم میاومد، پیداشون میشد.
یزدان از حموم بیرون اومد. حوله رو روی شونهش انداخته بود. تا منو دید اخم کرد.
ـ باز سردرد داری؟