دست کشیدم روی موهایت
کم شدهاند، قدرِ پرِ کاهی
کاهی بود موهایت که زنده شدم
زنده شدم و دیدم مژههایت بلند شدند
آنقدر بلند که ببافمشان و بیندازم دورِ گردنم
کاهی بود موهایت که پیر شدم
پرسیدم: جوانیامان چه شد؟
گفتی: خوابی بود که ندیدیم
گفتم: مژههایت چه؟
گفتی: ریختند روی نیمکتهای پارک
دست کشیدم روی صورتت
خشک بود و چروکیده
چروکیده بود دستهایت که بغلم کردی
بغلم کردی و فهمیدم تنت یخ زده
پرسیدم: قلبت کجا رفته؟ صدایش نمیآید؟
گفتی: شب بود که ترس آمد و بردش
گفتم: گورِ پدرِ ترس، گورِ بابای شب
کاهی بود موهایت که راهی شدم
راهی شدم و سکوتت پشتِ سرم خاک ریخت
خاک ریخت و غبارش کورم کرد
و پیدایت نکردم
سالهاست بیابان به بیابان میتازم تا برسم به تو
یالِ اسبم کاهی شده
دستهایم پوستهپوسته
پاهایم شکسته
جانم هم که خسته
تو ولی پررنگتر از قبل میتابی
و اسبم چهارنعل
چهار جهت را میپاید و میخواهدت
میخواهمت
تو در جریانی و من راکد
تو در عرش و من زیرِ فرشِ ابریشمی مادرم، خاک میخورم
تو میدانی
من ولی ندانستنهایم را گاهی فقط جابهجا میکنم
تنها نقطهی پیوندمان، تنهاییست
تو تنها و من تنها
من تنها و تو تنها
تنها با تنها، جمع میشود یا منها؟
تو سبزی مثل خوشهی گندم
من سیاهم مثل شب چهلم
شب چهلم از سیونهروزی که گذشت
گذشت تا برسم به روزِ آخر و قمارِ هفتم
قمار اول سر چشمهایت
قمار دوم سر لبهایت
قمار سوم برای موهایت
موهایم جوگندمی شده و بوی خواب میدهد
قمار چهارم سر نگاهِ مرطوبت
قمار پنجم سر آغوشِ مأنوست
قمار ششم برای صدای صبورت
قمار هفتم برای حرفهای غروبت
غروبی که شب را ندید و صبح را از شاخهی خورشید نچید
موهایم سفید شده و قامتم کوتاه و حافظهام یک گوشه تمرگیده
انگشتانم کاغذ را میلیسند و خودکار را میریزند لابهلای خطهای سیاهش و شعرهای تو میشکفند و باد میبردِشان
میبردشان و من مثل کودکی ذوقزده، میخندم و زمین میخورم
اما حالا کسی نیست که بلندم کند و زانوهایم را بتکاند
زمین انگار صدایم میزند
برای خوابیدن
برای رفتن
برای تمام شدن
و برای آغازی که شاید هیچوقت شروع نشود
✍️نسیم
#شعر #زمان #کودکی #خواب