از آخرین پستی که نوشتم 5 ماه میگذره. من در شرایط خوبی وبلاگ نویسی رو شروع نکردم. در یکی از پست های همینجا هم درباره اش گفتم اما اینکار به نظرم برام برکت داشت و باوجود کوتاه بودنش از نظر زمانی و عدم استمرار من در نوشتن و منتشر کردن، تاثیر خودش رو گذاشت.
زمانیکه شروع کردم به نوشتن جایی مشغول به کار نبودم. وبلاگ نویسی رو بیشتر برای مقابله با کمالگرایی خودم انجام دادم. من مینوشتم و لینک پست ها رو در اینستاگرامم منتشر میکردم. دوستانم همیشه تشویقم میکردند و واکنش های مثبتی نشون میدادند.
یه پست های آخر که رسید یک نفر به استوری من جواب داد و پرسید: شما جایی مشغول به کار هستید؟ گفتم: نه، مشغول نیستم. اول فقط همین رو نوشتم و از صفحه خارج شدم. فردای اون روز دیدم که اون بنده خدا هم پیامم رو دیده و فقط لایک کرده. گفتم بذار شانسم رو امتحان کنم. ازش پرسیدم: شما جایی رو میشناسید که نیاز به نیرو داشته باشن؟ (دقیقا همین جمله رو نوشتم!) جواب داد: شماره تماس بفرمایید و یا فردا حضوری بیاین صحبت کنیم. (دقیقا ایشون همین جمله رو نوشت!)
فردای اون روز رفتم و صحبت کردیم و خلاصه بگم که اون آقا الان مدیرعامل من هستند!
من در یک شرکت پستی بزرگ، بعنوان کارشناس منابع انسانی مشغول به کار شدم.
از اینجا بود که من قدرت شبکه های اجتماعی رو فهمیدم. همیشه فکر میکردم فقط آدم هایی که تعداد زیادی دنبال کننده دارند یا کارهای خیلی قوی و سطح بالا انجام میدن میتونند در این فضا پیشنهاد داشته باشند و این امکان برای من فراهم نیست. فکر میکردم آدم ها استوری های من رو میبینند و نهایتا یه واکنش معمولی هم نشون میدن و رد میشن، قرار نیست اتفاق خاصی برای من رقم بخوره ولی حالا میفهمم که اینطور نیست و من قدرت دنیای مجازی رو دست کم گرفته بودم.
این روزها باتوجه به شرایط داخلی کشورم شاید دوباره برگردم به این فضا برای حفظ روحیه و امیدهای از دست رفته ام. نوشتن همیشه مرحم زخم های کهنه و عمیق من بوده و من رو شفا داده. امیدوارم اینبار هم من رو زنده نگه داره.
به امید روزهای خوب و روشن برای تمام مردم جهان...