ویرگول
ورودثبت نام
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
ࡅ߭ࡐ‌ߊمی‌نویسم تا تکه‌های گم‌شده‌ام را در کلمات پیدا کنم.
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

بید ابریشم

نمی‌دانم از کجا شروع شد.

شاید از همان لحظه‌ای که پیله‌ی ابریشم‌بافی‌ام را شکافتم و فهمیدم هوا چقدر زیاد است، و منِ بی‌بال و زمین‌گیر، چقدر کم.

تنم هنوز از خاطره‌ی تاریکیِ آن قفسِ تنیده‌شده گرم بود که بوی او رسید. نه بویی مثل گل، نه باران؛ بویی از جنسِ فرسودگیِ نور. و بعد، او را دیدم.

او هم مثل من بود، اما نه دقیقاً. در نگاهش چیزی بود که من نداشتم؛ یک جور دانستنِ بی‌رحم. انگار می‌دانست که ما بیدهای ابریشم، برای ماندن نیامده‌ایم. انگار در همان کدِ ژنتیکی‌مان نوشته بودند که عمرمان کوتاه است، دهانی نداریم که چیزی بخوریم، و فقط آمده‌ایم چند روزی زنده بمانیم، جفت شویم، و بعد... تمام.

اما وقتی او را دیدم، این کوتاهیِ زندگی دیگر شبیه یک بن‌بست نبود؛ شبیه یک ضرورتِ زیبا بود.

حشرات وقتی می‌ترسند خود را جمع می‌کنند، اما من، روی همان شاخه‌ی خشک، خودم را برای او گشودم.

کنارش که نشستم، لرزیدم. نه از سرما، از این‌که می‌دانستم فرصتی نیست.

گفتم: «می‌دانم که چقدر کم وقت داریم.»

او به من نگاه کرد، شاخک‌های پرپشتش در هوا لرزیدند و گفت:

«پس چرا هنوز این‌جایی؟ چرا برای کامل کردنِ این چرخه‌ی بی‌هوده، وقت را تلف می‌کنی؟»

می‌خواستم بگویم:

«چون تو این‌جایی. چون دلم می‌خواهد قبل از این‌که تمام شوم، فقط تو را داشته باشم. چون تو تنها چیزی هستی که در این چند ساعتِ کوتاه، شبیه خانه است.»

می‌خواستم بگویم:

«چون می‌دانم دهانِ هیچ‌کداممان برای خوردنِ چیزی در این جهان باز نمی‌شود. ما آمده‌ایم که بسوزیم و تمام شویم.»

اما چیزی نگفتم.

فقط نزدیک‌تر شدم.

او لرزید. نه از عشق؛ از واقعیتِ فیزیکیِ ما. از این‌که می‌فهمید من آن موجودِ عاقلی نیستم که به بقا فکر کند. من او را می‌خواستم، نه برای تداومِ نسل، بلکه چون در این چند ساعت، او تنها چیزی بود که می‌شد به آن تکیه کرد.

وقتی در کنار هم آرام گرفتیم و جفت شدیم، برای یک لحظه، دنیا ایستاد.

آن سکونِ مطلق، مثل مکثی کوتاه در تنِ جهان بود؛ انگار حتی زمان هم برای یک دم، از شرمندگی ایستاد.

و بعد، دردِ واقعی آغاز شد.

کم‌کم حس کردم بدنم دارد خالی می‌شود. شبیه عروسکی پارچه‌ای که نخ‌هایش را می‌کشند و از هم باز می‌شود. فهمیدم نوری برای دیدن نمانده؛ فهمیدم مرگ، نه پایان، که فرسودگیِ نخی است که بیش از حد کشیده شده.

او کمی عقب رفته بود، ترس در چشم‌های مرکبش می‌لرزید. گفت: «دیدی؟»

من جوابی نداشتم. دیگر دهانی برای گفتنِ «آری» نمانده بود. شاخک‌هایم از کار افتاده بودند. بال‌هایم، که هرگز طعم آسمان را نچشیدند، روی خاکِ سرد سنگینی می‌کردند. دنیا داشت در حاشیه‌های دیدم محو می‌شد. همه‌چیز در سیاهیِ مطلق غرق می‌شد و من داشتم به آن سکوتِ نهایی، به آن سقوطِ بی‌بازگشت تن می‌دادم.

اما درست در همان لحظه، در همان دمِ آخر که سیاهی می‌خواست پلک‌هایم را برای همیشه به هم بدوزد، نوری غیرمنتظره در خاطره‌ام درخشید. انگار زمان برای یک‌بار دیگر، فقط برای من، استثنا قائل شد.

تلاشی مذبوحانه کردم. تمامِ آن‌چه از من باقی مانده بود—یک اراده‌ی خالص و بی‌جسم—را در چشم‌های بی‌رمقم جمع کردم. پلک‌هایم، سنگین‌تر از کوه، به سختی لرزیدند و شکافی کوچک گشودند.

و او آنجا بود.

هنوز نرفته بود. درست کنارم، در همان نزدیکیِ مرگ، ایستاده بود. شاخک‌هایش در بادِ سردی که به سمتِ ابدیت می‌وزید، می‌لرزید. او داشت نگاهش می‌کرد؛ نه با همان بی‌رحمیِ پیشین، نه با آن ترسِ فیزیکی. حالا در چشم‌های مرکبش، چیزی شبیه به یک سوگواریِ آرام بود. چیزی شبیه به یک خداحافظیِ ساکت

دیدمش. آخرین تصویرِ جهانِ من، نه تاریکی بود و نه خاکِ سرد؛ او بود. با همان شکوهِ غم‌انگیزش. با همان شاخک‌های لرزانش که گویی داشتند نامِ مرا در هوا می‌نوشتند.

لبخندی نزدم، چون دهانی نداشتم، اما در جانم لرزشی از تسکین چرخید. او بود. تا آخرین دم، او بود.

و وقتی پلک‌هایم برای همیشه روی هم افتاد، دیگر نه ترسی بود و نه دردی. چون در آخرین ثانیه‌ی حضورم، من او را دیده بودم؛ و او، با آن نگاهِ خیره‌اش، مرا با خود به جایی برده بود که فرسودگیِ نخ‌ها، دیگر اهمیتی نداشت..

غمگیننرسیدن
۰
۰
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
ࡅ߭ࡐ‌ߊ
می‌نویسم تا تکه‌های گم‌شده‌ام را در کلمات پیدا کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید