ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

آن خانهِ قدیمی، که غریبه ها در آن پناه می گرفتند

خانهِ قدیمیِ ما، یک عمارت قدیمی با در و دیوارهایی که انگار هر کدامشان برای خودشان قصه‌ای داشتند. لامپی که از سیمی دراز و لرزان آویزان بود، شب‌ها سایه‌های عجیبی روی دیوار می‌انداخت.

پنجره‌های بزرگ و نورگیرش، یکی از منابعِ گرما و نور در زمستان‌های سرد بودند.

نمی‌دانم طلسمی در پی‌ریزی این خانه بود یا گرمای قلبِ مادرم که اهالیِ شهر، از هر قشر و طبقه‌ای، مثل پروانه دورِ این خانه می‌چرخیدند. برای ما که کودک بودیم، این خانه یک سینمای خانگی رایگان بود؛ جایی که نمایشِ زندگی آدم‌های «لنگه‌به‌لنگه» جلوی چشمانمان اجرا می‌شد.

یا اهالی آن خانه آدم‌های دوست‌داشتنی‌ بودند. البته مطمئنم کسی به خاطرِ خودِ اعضای خانواده نمی‌آمد، چرا که وقتی سختی به جانمان ریشه می دواند و دست یاری لازم داشتیم، همان‌هایی که وقت وبی‌وقت بی‌اجازه وارد می‌شدند و ساعت‌ها وقتمان را می‌گرفتند، دریغ از ذره‌ای کمک! پس همان فرضیه خانهِ طلسم‌شده درست‌تر است. ما هم که بچه بودیم و سرگرمی نداشتیم، تنها دلخوشی‌مان تماشای همین آدم‌های بود.

یادمه خانمی بود که به او می‌گفتیم «حاجی ایران». خیلی خونگرم بود. و عاشقِ برادرِ کوچکِ یک‌ساله‌ام؛ بچه‌ای تپل و نمکی با پوستی برنزه. من که از علاقه او به برادرم باخبر بودم، از سر زرنگی تا می‌آمد خانه، داداش را بغل می‌کردم. حاجی ایران هم شروع می‌کرد به شعر خواندن: «مَمَلو سیاه بِش بِگیدو، کباب بازار بِش بِگیدو!» و بعد سکه‌ای می‌داد و می‌گفت: «برو براش خوراکی بخر.»

تاجی برای من، فراتر از یک بی‌خانمان بود. او با آن موهای حناییِ ژولیده، برایم مثل یک شخصیتِ افسانه‌ای از دلِ داستان‌های قدیمی بود. می‌ترسیدم که شاید شبی در خواب به سراغم بیاید، اما غافل از اینکه او فقط یک زنِ تنها بود که پاگردِ پله‌های ما را امن‌ترین جایِ دنیا می دانست.

هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به او نزدیک شود، چون شروع می‌کرد به داد و فریاد. بعدها فهمیدم آن حالت «خروس جنگی» را به خاطر دفاع از تنهایی‌اش در مقابل دیگران به خود می‌گرفت تا کسی نزدیکش نشود و آزارش ندهد. روزها گدایی می‌کرد و شب‌ها تنها به ما اعتماد داشت؛ در پاگردِ پله‌ها می‌خوابید و صبح اول وقت راهی «تجارت‌خانه‌اش» می‌شد. می‌گفت: «هر جا می‌روم یک شب می‌خوابم، صبح که بیدار می‌شوم پول‌هایم را می‌دزدند، اما شما با من مهربانید؛ نه تنها جای خواب می‌دهید، بلکه غذا هم می‌دهید و از من چشم‌داشت پول ندارید.» مادرم گاهی به او می‌گفت: «روی پاگرد هوا سرد است، بیا بالا در اتاق بخواب.»

اما او می‌گفت: «نه، لباس‌هایم تمیز نیست.»

یادم به «ننه زبیده» افتاد. به خاطر سن بالایش به او می‌گفتیم ننه. اهل الیگودرز بود؛ فرزندانش او را آورده بودند در شهر ما رها کرده و رفته بودند. اتاق خالی کوچکی در گوشه حیاط داشتیم که چند سالی آنجا زندگی کرد. انگار صد سال بود که او را می‌شناختیم؛ دوره‌اش می‌کردیم و او با آب‌وتاب برایمان حرف می‌زد.

«حاجی کشور» دخترِ همسایه که بعد از رفتن به تهران و «باکلاس» شدن، اسمش را گذاشته بود سمیه.

خانم جنتلمنی بود و خیلی مهربان، اما موقع حرف زدن باید خیلی دقت می‌کردی بفهمی چه می‌گوید؛ انگار کلمات را روی دور تند گذاشته باشند! گاهی مجبور می‌شد جمله‌اش را چندین بار تکرار کند تا متوجه شویم.

و خیلی خیلی آدم های دیگری که می آمدند و میهمانِ قلبِ گرمِ مادرم می شدند.

حالا شما بگویید:«آیا شما هم در دورانِ کودکی تان چنین شخصیت های عجیب و غریب و دوست داشتنی داشته اید؟

خانهدوران کودکیعجیب غریبداستان کوتاهداستان واقعی
۹
۴
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید