اگر آدمها یکدیگر را دوست داشته باشند، برای با هم بودن، بهانهای پیدا میکنند. در عشق، چیزی به نام «من» معنا ندارد؛ مَن ها آرامآرام در هم حل میشوند و «ما» شکل میگیرد. ماها، بهانههایی میشوند برای ماندن، برای ادامه دادن، برای با هم بودن.
اما گاهی در دوست داشتن، اتفاقی رخ میدهد؛
لحظهای میرسد که انگار دیگر نمیتوانیم «ما» بمانیم.
آنجا که بهجای ساختنِ ما، برای اثباتِ من تلاش میکنیم. لجبازیها آغاز میشود؛
بیمهریها، کجخلقیها، و حتی چشم بستن بر احساساتی که روزی دلیلِ بودن بودند.
اینها لحظات سختیاند؛ لحظاتی که هر رابطهای، هر انسانی، دیر یا زود تجربهشان میکند. اما اگر هنوز عشقی باقی مانده باشد، اگر خاطراتی باشد که یادشان جان تازهای به تنت بدهد.
باید قدم پیش بگذاری. نباید بگذاری بیمهری ریشه بدواند؛ باید آن را خشکاند، پیش از آنکه شاخههایش همه چیز را در بر بگیرد. باید او را در آغوش بگیری؛
محکم، بیبهانه، بیصدا، بیکلام، بی فریاد.
بگذار گوشهایش ضربان قلبت را بشنوند،
بگذار نفسهایت آرامش را به خوابش دعوت کنند.
چشمانت را ببند و بگذار روحت در جسم او جاری شود.
بگذار «ما» دوباره متولد شود. زخمهای گذشته را رها کن؛ چیزی جز فریادهای عاشقانه باقی نمیماند.
زندگی، رویایی کوتاه است؛خوابی کوتاه، خاطرههایی کوتاه. نگذار از دست بروند.
عذرخواهی کوچک شدن نیست؛ عبور از خود، برای دیگری، نشانه ضعف نیست.
نامش را فریاد بزن؛ بگذار از اجابت خواستههایش، از سوی تو، مست شود؛ حتی اگر این مستی، گاه رنگی از خودخواهی داشته باشد.
اگر آدمها یکدیگر را دوست داشته باشند،
برای با هم بودن بهانه نمیجویند، بلکه بهانه میسازند.
انسان بودن، یعنی گاهی اشتباه کردن.
گاهی یک آغوش، بیشتر از هزار جمله درمان میکند.
گاهی سکوتی امن، بیشتر از هزار توضیح شنیده میشود.
«ما» همیشه با تلاشِ دوباره ساخته میشود؛
با بخشیدن، با پذیرفتن، با عبور از زخمی که هنوز درد دارد. زخمهای گذشته را نمیتوان پاک کرد،
اما میتوان اجازه نداد آینده را تعریف کنند.
زندگی کوتاهتر از آن است که در فاصلهها گم شود؛
خاطرهها سریعتر از آن میگذرند که نادیده گرفته شوند. عذرخواهی کوچک شدن نیست؛
بلوغی است که میداند رابطه مهمتر از پیروزی است.
بگذار عشق، جایی میان آزادی و نزدیکی، نفس بکشد.