باران میبارد؛
سقفِ خانهام
همچون سقفِ دلم
در سکوتی فرسوده
قطره قطره
چکّه می کند
فرو میریزد.
ابرها
در آسمانِ بیقرار
چنان میگریند
که زمین
تابِ نگاهشان را ندارد.
و من
در میان این سکوتِ خیس
خودم را گم کردهام
در دیوارهایی که
دیگر پناه نیستند.
من
در این امتدادِ خیسِ اندوه
در خود فرو میریزم
بیآنکه صدایی از من بماند.
دلم را
چون نیلبکی خاموش
بر لب مینهم
و با پیکری از خستگی
از خویش عبور میکنم.
از شهرِ گلهای بیوفا
میگذرم
همچون بادِ خزان
که نه میپرسد
و نه بازمیگردد.
روزهایم
در تلخی فرو رفتهاند
و شبهایم
در تاریکیِ بیانتها گم شدهاند.
دیگر ماندنی نیست.
از شهرِ خاطرهها
کوچ میکنم
چون پرستوهایی که
راه را فراموش کردهاند
اما ماندن را نیز
دیگر نمیتوانند.
چشمهایم بارانی است
دلم در هم شکسته است
و قلبم
در آستانهی رفتن
آرام آرام
از هر آنچه بوده
رها میشود.