
٫
به تو فکر میکنم؛
به تویی که قرار بود دستِ کم «شفا» باشی، مداوا بدانی و نوشدارو به کامِ زخمهایم بریزی! میدانم، خیالِ خام و نارَسی داشتم. گمان میکردم شیشهی پادزَهری از توبرهات درمیآوری و این زَهری که نیشِ غم به جانم ریخته را فلج میکنی. اما نه، تو خودت نیز بانیِ «درد» شدی! به جای نوشدارو، کُرور کُرور غمِ تازه ریختی توی دِهلیزهای سینهام...
علاج و معالجهای در کار نبود؛ تو آمدی تا آن «زخمِ کاری» باشی! آن گلولهی گرم و نهایی، که درست مینِشینَد به هدف...