
٫
حقیقتاً من هم دیگر نمیدانم روزگار اینبار را چه خوابِ شومی برایم دیده! نمیدانم باز چه خیالاتی در سر، و چه حُقهای در آستین دارد. اما راستش را بخواهی، هنوز هم چشمَم میترسد و دلم شورَش را میزند. میترسم کارتهای این دست از بازی را هم، منصفانه و عادلانه بُر نزند! میترسم دوباره برگِ برندهی بازی را بِسُرانَد توی جیب خودش، تا آن مهرهای که در نهایت کیش میشود، من باشم...
من هم نمیدانم روزگار چه خوابی برایم دیده و اینبار میخواهد کدام درد و بَلایِ عالم را برایم لقمه بگیرد! اما میدانم هر خوابی هم که باشد، قطعِ به یقین «رؤیا» نیست! کابوس است و سراب، آفَت است و مصیبت.
من هم به دَستانِ پُرتزویزِ روزگار، خیلی خوشبین نیستم آقای چاوشی. و خوب میدانم این دَست از زندگی را هم، آنطور که من دوست میدارم، بُر نمیزند...
پینوشت:
این چند خط رو وقتی داشتم آهنگِ «منِ دیوونه چه میدونستم زندگی برام چه خوابی دیده» از چاوشی رو گوش میدادم، سیاه کردم. حیف اینجا نتونستم بارگذاری کنم...