ویرگول
ورودثبت نام
Negin Mousavi
Negin Mousaviنگینم. يک عدد جاوا دولوپر، که وقت‌های آزادم رو کتاب می‌خونم و موسیقی گوش میدم، اینجا هم می‌خوام علاوه بر خوندن مطالب مورد علاقه‌م، از تجربیاتم خیلی خودمونی هم بگم *_*
Negin Mousavi
Negin Mousavi
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

صرفا یک داستان غیر واقعی است

توی نوت گوشیم می‌چرخیدم که رسیدم به داستانکی که تقریبا ۱۰ سال پیش نوشته بودم. توی یه روز پاییزی، توی brt به سمت پل مدیریت، زمانیکه دانشجو بودم.

برای نوشتنش تلاشی نمی‌کردم، کلمات خودشون می‌اومدن سر انگشتای شصتم و بعدش هم روی صفحه نمایش موبایلم ظاهر می‌شدن! فقط یادمه اون لحظه هم داشتم به رویای از دست رفته دانشگاه تهرانم فکر می‌کردم، اون زمان هر داستانی که می‌نوشتم از همین فکر نشات می‌گرفت، همه چیز یه رد پایی از دانشگاه تهران رو داشت...

داستان رو نوشتم و اسمش رو هم گذاشتم یک داستان غیر واقعی؛ شاید به خاطر همین هم به واقعیت تبدیل نشد.(که خداروشکر)

صرفا یک داستان غیر واقعی است

ساعت گوشیم 06:00am بود.

دوش که گرفتم رفتم که قهوه‌م رو درست کنم، عطشش رو داشتم.

دیدم که بیدار شده و نشسته روی صندلی و نون خالی می‌خوره و خیره‌ست به یه نقطه...

سلام دادم، لبخند زدم و خواستم انرژی بدم بهش.
گفت: باز این عطر موهاتو راه انداختی آدمو هوایی کنی دختر؟

خنده‌م بیشتر شد. گفتم: آره دارم دلبریو یاد می‌گیرم؛ با کلی تاخییر البته :) حالا ناقلا هوایی چی میشی؟

گفت: جوونی، عاشقی، هی... هوای اون روزا خیابون انقلاب، دانشگاه تهران، عطر موهات یادگاری همون روزاست...

ساکت شد. ساکت شدم ولی باز لبخند زدم.

گفت خواب بد دیده، گفت یه کاری کنم حواسش پرت بشه.... من اما یاد خواب بد خودم افتادم. و لبخندم، لبخندم دیگه نبود... گفت حواسش رو پرت کنم؟ من؟ من که بلد نیستم حواس خودم رو پرت کنم؟

رفتم ضبط رو روشن کردم... همونی رو پلی کردم که دلم آروم میشه باهاش، نامجو... خودم رو سپردم به اون لحظه...

واسش پنکیک درست کردم و با اینکه میگه "نه شکلات نریز توش ضرر داره"، شکلات خوشمزه رو لاش آب کردم و از تصور مزه دوست‌داشتنیش ذوق کردم... مزه‌ش، مزه زندگی رویاییم رو توی دنیای موازی میده...

پنکیک و قهوه رو بردم واسش، دیدم رضایت رو تو چشماش...

گفت: قربون دستات...

خندیدم...

گفت: می‌خندی...خوبه که هنوزم می‌خندی... ولی چشمات، چشمات دیگه نمی‌خندن، حواست هست؟

حواسم بود...

گفت: حواسم هست که همه چیزو ول کردی؛ خودت حواست هست؟ گیتارت، ذوقت، هوشت، درست، همه چیز...

حواسم بود...

پاشدم آهنگ رو عوض کردم، سالواتوره لانا رو گذاشتم که عاشقشه، که عاشقشم... بلکه بگذره از این موضوع، از این داستان تکراری، از این "منِ لعنتی..."

گفت: حداقل بگو چرا؟؟

گفتم: گم شدم، توی دنیای خودم بدجوری گم شدم...

گفت: آخرش میری می‌دونم...

زیرلبم یواش گفتم: میرم؟ آره میرم...

شنید؟

کاش شنیده باشه…

اون روزا این شعرو زمزمه می‌کردم:

جز نقش‌های درهم رویا چه دیده‌ایم؟

ما را به خواب می‌کند افسانه جهان

"سهراب سپهری"

پ.ن 1: کاش میشد کامنت گذاشت و هر کسی که این نوشته‌م رو می‌خوند، از رویای از دست‌رفته خودش برام می‌نوشت...

پ.ن 2: جنگ همه ما رو تغییر داده. در بهترین حالت اگر عزیزی رو از دست نداده باشیم یا خونمون خراب نشده باشه، ولی درونمون اتفاقاتی افتاده که به قبل از جنگ برنخواهیم گشت. من خیلی بیشتر از قبل به همه چیز فکر می‌کنم و بیشتر می‌نویسم، درباره هرچیزی که به این روزا مربوط هست یا مربوط نیست...

به وقت شنبه بهاری 29 فروردین 1405، درحالیکه توسط انبوهی از اخبار مربوط به خاورمیانه احاطه شدم و به اینجا پناه آوردم.

دانشگاه تهرانداستانسهراب سپهریجنگرویا
۱۲
۰
Negin Mousavi
Negin Mousavi
نگینم. يک عدد جاوا دولوپر، که وقت‌های آزادم رو کتاب می‌خونم و موسیقی گوش میدم، اینجا هم می‌خوام علاوه بر خوندن مطالب مورد علاقه‌م، از تجربیاتم خیلی خودمونی هم بگم *_*
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید