ویرگول
ورودثبت نام
ghost
ghostمدتی ننوشتم چون کلمات را زندانی کرده بودند. حالا می‌نویسم، چون زندان‌ها پُرتر شدند. حتی این نوشتنم اعتراض است.
ghost
ghost
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

پیر‌مَرد،سیر‌مُرد

۳....

آب، مثل رگ پاره‌شده، شریانی داغ از مایع را روی دست‌های پیر و پوسته‌پوسته‌ی مرد می‌ریخت. پیرمرد آب را حس نمی‌کرد. دست‌های سنگین و استخوانی‌اش را به هم می‌مالید. سوزش سرانگشت‌های کج‌شده از کار تکراری، برای وعده‌ی آینده‌ای به ظاهر غیرتکراری، حواسش را جمع می‌کرد.

آب چکه می‌کرد.

تاریکی نور شمع را می‌بلعید. دیوارهای اتاق، ردیفی از وسایل کهنه و پیر را در آغوش کشیده بودند. پیرمردِ تنها، تنها یک قدم مانده به تخت رنجورش، یادش آمد باید پرده‌ی نحیف و نخ‌کش‌شده‌ی سفیدی را که دیگر کرم‌رنگ شده بود کنار بزند؛ چون فقط با نور خورشید از تابوت کابوس‌وارش جدا می‌شد.

دراز کشیدن و پریدن خوابش، تاوان تمام نخوابیدن‌های زندگی‌اش شده بود. سال‌ها پیش به او گفته بودند: «نخواب و کار کن تا فردا بخوابی.» فردا البته آمده بود؛ چند باری هم آمده بود. اما هر بار پیرمرد بیشتر نخوابیده بود.

آفتاب لاغر و رنگ‌پریده‌ای وارد اتاق شد. پیرمرد لبخندی زد. خوشش می‌آمد که هنوز خورشید مجانی طلوع می‌کند؛ آخرین سرویسی بود که کسی هنوز پولش را نگرفته بود.

یادش نمی‌آمد چند رئیس، چند وزیر و چند وعده را دیده است. فقط می‌دانست این پرده از همه‌شان عمر بیشتری کرده.سرفه‌های پی‌درپی‌اش در پی نور، زخمی پرصدا بر اتاق می‌گذاشت.

کمی بعد در خیابانی از ازدحام مردمِ ظلمت‌زده و سرگردان ایستاده بود. کتش در تنش زار می‌زد. لاغر و درازتر از همیشه شده بود. لولای زنگ‌زده‌ی در خانه را، که هر روز به زور چفتش می‌کرد، پشت سر گذاشت.

شروع روزش بود. شاید. اصلاً ادامه‌ی همان شبش بود. مرز این دو فقط یک کاغذ جویده‌شده‌ی روزنامه بود؛ لحظه‌ای که آن‌ها از پیروزی می‌نوشتند و نانواها از شکست خمیر می‌مالیدند.

روزها آمارها سیرتر بودند و شب‌ها آدم‌ها گشنه می ماندند.تریبون از روشنایی روز در شگفتی بود و مردم از خاموشی برق شهر در گیجی.

پیرمرد روزنامه‌ی دیروز را زیر کفش کهنه‌اش لگدمال می‌کرد و دست پوسته‌پوسته‌اش را با بی‌میلی مشت می‌کرد. چشمانش، خسته از باز بودن زیر نور خورشید، جمع شده بودند. سرفه‌اش را با بی‌میلی میان صدای بلندگوی آدم‌هایی رها کرد که این را پس می‌زدند و آن را می‌خواستند؛ حتی خش هم نینداخت.

جلوی در مغازه‌اش ایستاد. هنوز عجله‌ای برای باز کردنش نداشت. نور خورشید گستاخانه تمام چین‌وچروک‌های خاکی صورتش را پر می‌کرد.

در را باز کرد.

هجوم نگاه ساعت‌ها آنهم آنهمه دقیق شگفت زده ش میکرد . پا در مغازه‌ی کوچک و پر از زمان گذاشت. پاهایش مثل لولای زنگ‌زده صدا می‌دادند.

زمان در این دخمه آن‌قدر روی حساب‌وکتاب وول خورده بود که می‌شد تمام ورجه‌وورجه‌های روز را رها کرد و فقط از این گذر بی‌گذر شگفت زده شد.

نشستن روی صندلی را شاید پنجاه سال هر روز تکرار کرده بود؛ آن‌قدر که فکر می‌کرد درون آن دایره و دوازده عددش گیر افتاده است.چند ساعت ناکارشده جلوی رویش بی‌کار ایستاده بودند. یکی را نزدیک گوش‌های درازشده و افتاده از کارش برد تا از صدای عقربه‌ها تشخیص دهد چه بلایی سرش آمده. صدای ساعت هر بار فرق داشت هر تیک تاک صدای خودش را داشت اما آنهمه فریاد همگی از یک جنس بودند. این‌سمتی‌ها روزی در پی رفتن به آن سمت بودند و آن‌سمتی‌ها از آن سمت بودن خود سوءاستفاده می‌کردند. آخر هیچ سمت سمتی برای زیستن نبود .

عینکش را با دقت جابه‌جا کرد.

در با شتاب باز شد و زنی شتاب‌زده خود را میان زمان‌شمارهای عقربه‌ای انداخت. آن همه تیک‌تاک، اضطراب زن را برای آن لحظه بیشتر می‌کرد.

با صدایی لرزان گفت:

— اینجا ساعت فروشیه؟

پیرمرد با مکث و شک گفت:

— فکر کنم.

زن روی خودش مسلط‌تر شد و جدی رو به او گفت:

— چهل ساله روی همون صندلی نشستی و هنوز می‌گی فکر کنم؟

مردمک‌های سبزش را درون کاسه‌ی چشم گرداند و به سه ساعت آویزان نگاه کرد که تاریخ تحویلشان چهار سال پیش بود.

پیرمرد بی‌توجه به حرف دختر، مشغول ور رفتن با ساعت تعمیری جلوی رویش شد.

زن با صدایی ضعیف گفت:

— هنوز همه جا شلوغه. انقدر جدی و بی‌رنگ داد می‌زنن که آدم می‌ترسه. اعتراض هنری انسانی‌تر نیست؟

پیرمرد حتی سرش را هم بلند نکرد.

زیر لب زمزمه کرد:

— اون روز هم روی همین صندلی نشسته بودم. واقعاً که خون‌ها هنری ریخته شده بودند.

زن که فقط برای وقت‌کشی در مغازه می‌چرخید تا خیابان را برای زندگی عادی خالی کنند، نگاهش روی ساعت یونانی مکث کرد.

— عجب چیزی‌ه. این عتیقه‌ست؟ تاریخ تحویلش چهارده ماه پیش بوده. صاحب‌های اینا چه شدن؟

پیرمرد چند ثانیه بعد، بدون برداشتن سرش، با صدای توی دماغی گفت:

— حتماً تاریخ تحویل یادشون رفته. اون یکی رو یه مرد کت‌وشلواری با وسواس سپرده بود دستم. هنوز سنگینی نگاهش روی ساعت مونده.

— چرا نیومد؟ تو این همه وقت منتظر صاحباشون موندی؟

پیرمرد نفسش را هوو‌مانند از ته گلو بیرون داد......

— گفته بود وقتی شعارها عوض بشن راحت‌تر میاد. شاید دوشنبه آروم بشن. آره، دوشنبه رو گفت.

مکث کرد.

— ولی دوشنبه‌ها اومدن، بدون مرد کت‌وشلواری.

بعد زیر لب زمزمه کرد:

— شاید صدای شعارها رو نشنیده.

زن گفت:

— هیچ‌وقت دیگه ندیدیش؟

پیرمرد لبخند کجی زد.با لذت ادامه داد .

— دیدمش. کتش رو عوض کرده بود. شعارشم.

زن در فکر فرو رفت.

— ساعت‌ها واقعاً ترسناکن. انگار واقعاً گیر کردیم تو عقربه‌ها. تو از این همه زمان وحشت نمی‌کنی، پیرمرد؟

پیرمرد برای اولین بار سرش را بالا آورد. صدای غژی از استخوان‌های روغن‌کاری‌نشده‌اش برخاست. به چهره‌ی بی‌چین اما پر از زندگی زن نگاه کرد.

آبِ نداشته‌ی دهانش را قورت داد و با صدایی خفه گفت:

— زمان؟ زمان منو تف کرده. مگه نمی‌بینی؟

پیرمرد شبیه مجسمه‌ای بود که از فرط خستگی نیمه‌کاره رها شده باشد؛ خشک، بی‌انعطاف، با کمری خم و خسته از بودن.

زن آرام به ساعت ایستاده‌ی پر از خاک تکیه داد.

— تو اصلاً یه روز هم داد زدی؟

پیرمرد خاک درون صدایش را تکاند.

— همیشه.

— برای کدوم سمت؟

— همه جا.

زن با تردید نگاهش کرد.

پیرمرد ادامه داد:

— تا وقتی که اون شب، همین ساعت، ده رو نشون می‌داد. شنیدم همون شعارِ اون‌سمتی‌ها شده وعده‌ی این‌سمتی‌ها.

سکوت کرد.

— واژه‌ها رو می‌شنوی؟

زن سر تکان داد.

— پارسال اون‌وری‌ها همینا رو با لهجه‌ی بهتری می‌گفتند.

تیک‌تاک ساعت‌ها در مغازه پیچید.

دیگر حوصله حرف زدن نداشت . سرفه ی کرد و ساعت را زمین گذاشت همه از آینده میگفتند ولی پیر‌مرد

در آینده بود .

......

پیرمردساعتتکرار
۲
۰
ghost
ghost
مدتی ننوشتم چون کلمات را زندانی کرده بودند. حالا می‌نویسم، چون زندان‌ها پُرتر شدند. حتی این نوشتنم اعتراض است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید