روی صندلی کثیف مطب دکتر نشستهام، چرمی کهنه که بوی الکل و عرق آدمهای مضطرب رو توی خودش نگه داشته. زمان لِه شده، کش میاد، لج کرده با من. پیرزنها و پیرمردهای دورم انگار از دنیای دیگهای اومدن؛ از جایی که زمان کندتر راه میره و صداها دورترن. صدای آهنگ رو زیاد میکنم. مامانبزرگ داره با یه پیرزن دیگه حرف میزنه، کلماتشون میریزه روی زمین، بیمعنی، بیمصرف. پس میتونم تمرکز کنم. میتونم بنویسم....
کلمات اولش لجبازند. میآیند، میایستند، برمیگردند. مثل آدمهایی که جلوی درِ یک مراسم ختم مرددند: داخل بروند یا نروند، گریه کنند یا خودشان را نگه دارند. دستم سرد است، ولی خودکار گرم میشود، انگار میفهمد که باید کار کند. نوشتن شروع میشود از یک نقطهی کوچک، از یک «الان» لهشده روی صندلی چرمی، و بعد یواشیواش پخش میشود؛ میرود توی برف، توی شهر، توی بدن.
یه چیزی توی شهر عوض شده. این را با بدنم میفهمم، نه با عقلم. انگار همهمان عزاداریم. یک عزای یخزدهی جمعی، برای جماعتی که نمیشناسیمشان. اسم ندارند. سپهر و مانی نیستند که بشود دنبالشان گشت، عکسشان را چرخاند، گریهشان را رسمی کرد. آدمهایی که نبودنشان هم بیصداست. شهر برایشان مکث نکرده، فقط سردتر شده.نمیدانم دارم برای چه کسی سوگواری میکنم.برای هموطنانی که اسم ندارند؟برای خودم که اسمم هنوز هست، ولی گاهی جواب نمیدهد؟یا برای آن فاصلهی لعنتی بین این دو؟
ما بلد نیستیم بلند عزاداری کنیم. بلدیم یخ بزنیم. بلدیم ادامه بدهیم، با صورتهای معمولی، با سلامعلیکها . شهر هم همینطور است؛ هیچچیز تعطیل نشده، فقط صداها خفهترند. انگار همه توافق کردهایم که درد را ببریم زیر برف، بگذاریم لایهلایه دفن شود، تا شاید بهار که آمد، یادمان برود دقیقاً کِی و کجا یخ زدیم.
اما بدن یادش میماند.بدن همیشه شاهدِ بهتریست.
بدنم میفهمد که این سرما فقط هوا نیست. این مکثِ جمعیست. این ایستادنِ نانوشته برای کسانیست که نبودنشان را نمیشود ثبت کرد. برای غیبتهایی که حتی فرصت نشد به «فقدان» تبدیل شوند. برای آدمهایی که انگار از اول هم قرار نبود دیده شوند، فقط کم شدند، مثل دمای شهر.
گاهی فکر میکنم دارم برای خودم گریه میکنم؛ برای نسخهای از من که قرار بود سادهتر باشد، سبکتر، کمتر حواسش به اینهمه نبودن. برای منی که فکر میکرد با اسم داشتن، با تاریخچه داشتن، امنتر است. حالا میبینم اسم هم گاهی فقط یک صداست که در شلوغی گم میشود.
نوشتن این وسط چهکار میکند؟هیچ قهرمانبازیای در کار نیست.
نوشتن فقط اجازه میدهد یخ دقیقاً تا کجا پیش رفته را اندازه بگیرم. اجازه میدهد بفهمم هنوز جایی در من هست که کامل منجمد نشده. یک لکهی کوچکِ گرم، لجوج، که هی میگوید: «باشه، عزاداری کن، ولی محو نشو.»
بیرون برف میبارد.داخل، کلمات.
ما از کنار هم رد میشویم، شانهها نزدیک، نگاهها دور. شهر کارش را میکند: چراغها سبز میشوند، نان پخته میشود، اتوبوسها میرسند. هیچچیز فرو نریخته، هیچچیز هم سالم نیست. این همان تضاد است: زندگی دقیقاً همانجایی جریان دارد که سوگواری هنوز تمام نشده.
عزای ما بلند نیست، اما سنگین است. دیده نمیشود، اما جایش را گرفته. ما یاد گرفتهایم همزمان هم حملش کنیم، هم خرید برویم، هم بخندیم، هم خبر را نخوانده رد کنیم. نه از سرِ بیرحمی از سرِ دوام.

یادداشت⁰.۳۳
یکسومِ گفتهشده، دوسومِ فروخورده.
....