ویرگول
ورودثبت نام
NiHan
NiHanتولدی تازه با ورود به جهان کلمات
NiHan
NiHan
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

حیثیت مرثیه

همه چیز زمانی رنگ و بوی واقعیت را به خود گرفت ک او نیز، با منی ک در مقابل من ساخته بود، وداع کرد.

از من‌ِمن با منِ‌او ما ساخته نشد!

مایِ‌ما مایی دروغین برای دلخوش بودن به توهماتمان بود! من‌هایی ک از تصوراتمان نشأت گرفته بود، برای زندگی ساخته نشده بود!

رویایی دل‌انگیز بودند تا برای یکدیگر کافی بنظر برسیم؛دریغ از اینکه بدانیم،مای‌من‌واو کنارهم قرار است کافی بنظر برسد.

من‌ِمن منی بود که او میخواست،نه منی ک من به او افتخار کنم؛ و بودن با اینچنین منی من اکنونم را به سرافکندگی وادار کرد.

منی ک بخاطر او ساختم چیزی نبود ک‌میخواستم، بخاطر او از منی ک باید باشم، گذشتم! امان از گذشت و سرانجام اینکار، چیزی جز این نبود که با دستان خودم، دست من‌قبل‌ازمن‌او را، در دستان فراموشی گذاشته و اشک چشمانم را بدرقه راهشان کردم!

حالا ک دیگر من‌های او سراغی ازمن نمی‌گیرند توانی برای برگرداندن آن من در من نمانده است...!

چه میتوان کرد وقتی من‌او منی بیگانه با من از من ساخت؟!

رشادتی ک من به خرج دادم و پابه‌پای خیالات برانگیخته از افکار دل ازرده‌ام، منم در مایمان هرچند وهم‌الود و رقت انگیز حل کردم، او ذره‌ای حاضر نبود منی بهتر از آن من به منی هدیه کند ک روزگاری حاضر بود جان قابل دارش را برای دلم قربانی کند؛ تا بلکه کمی زنگار دلواپسی های بیهوده نافرجام از این دل رخت بربندند.‌ ناگفته نباشد، او حتی حاضر نبود از من خفته در روزگار های نیامده‌اش دست بکشد، سر منی ک به گفته‌اش همه جانش بودم!

خب چه بسا آینده این دروغ کش و قوس دار از همان اولش معلوم بود! گریه‌هایم برای این قصه را همان اول کردم،از من‌من با منِ‌او قرار نبود مایی درکار باشد...

می‌دانستیم بی‌هم تاب آوردن زندگی گهی بوی ناملایمات را به خود میگیرد؛ اما منی‌ ک در نهایت از او دیدم،منی نبود ک بخواهم بازهم عمرم را ارزانی چشمانش کنم. حتی دیگر، برق نگاهش هم مرا به وجد نمی‌آورد!

این دردناک ترین بخش ماجرا برای من عاشق و اوی معشوقی بود،ک گمان داشت برای عاشق همان معشوق روز اول می‌ماند. نمی‌گویم نماند, ماند هنوزم هست و خواهد ماند،‌ اصلا گویی بهترین جا برای اتراق کردنش کنج دلم و زیبا ترین تصویر را، قاب‌ چشمانش را بر سیاهی های دیوار دلم میدانم، که چون ستاره‌ای قلبم را منور میکند. زنگ‌ صدایش ضربانم را به بی نقص ترین هارمونی مبدل میکند، به لطف همین بازی‌هاست که دلم درعین طلب بودن او و تپیدن باردگر در کنار دلش، خواستار ترک اوست تا نکند هوایش هوایم را آشوب کند. تا نکند ترس از سر گرفتن ماجرا، گردباد شده و دیوار رویاهای نوپا و تازه‌جان گرفته‌ام را با باد هوا راهی دوردست‌هایی دست نیافتنی کند. خلاصه ک این منم، همان منی میخواست بند عشقش را با گره‌ای کور به دلش بدوزد؛ ولی چه فایده‌ای تاوان این کور گره را با بند دلی بریده از دنیا پس دادم،نه تنها دلت را به بند نیاوردم، بلکه این منِ ناغافل از همه‌جا، زمانی ک در تکاپو بود، منی از تو، منی دیگر را به بند آورده بود.

این عمری ک به پای این من و ما ریختیم،دیگر برگشت پذیر نبود...اگر اینگونه نبود،تمام داراییم را فدای اولین لحظه‌ای میکردم ک با او آشنا شدم. دوباره شناختنش را از سر میگرفتم و دوست داشتنش را به قدری دیکته‌وار می‌نوشتم تا از یادم نرود!

زندگیعشقخاطراتوداعدل نوشته
۶
۶
NiHan
NiHan
تولدی تازه با ورود به جهان کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید