گاهی از خودمان میپرسیم چرا مینویسیم؛ پاسخی که اغلب به سرعت میدهیم این است که «میخواهم ذهنم را خالی کنم.» درست هم هست؛ نوشتن یکی از مؤثرترین راههای مقابله با نشخوار فکری است و روانشناسان بارها بر این کار تأکید کردهاند.
اما برای کسی که خودش را نویسنده میداند، ماجرا فقط یک تخلیه ذهنی ساده نیست.
چرا مینویسیم!؟
هر نویسنده هدفی شخصی از نوشتن دارد.
یکی برای لذت و سرگرمی مینویسد، دیگری برای انتقال اندیشه و ساختن جهانی که در ذهنش نفس میکشد.
نوشتن نوعی آرامش میآورد؛ آرامشی که از خلق جهانی تازه شروع میشود. مکانی که قوانینش را خود نویسنده مینویسد و شخصیتهایش یا از دل تخیل میآیند یا از رفتار و تجربه آدمهایی در زندگی واقعی وام میگیرند.
خلق موقعیتهای تازه، ذهن مخاطب را فعال میکند. بعضی نویسندگان پیام را بیواسطه منتقل میکنند و بعضی دیگر، مثل صادق هدایت، معنا را در لایههای پنهان و ایهامآلود میگذارند تا خواننده در سکوتِ بعد از خواندن، به کشف برسد.
برای من به چه صورت است!
برای من، نوشتن یعنی جان بخشیدن به شخصیتهایی که در ذهنم زندگی میکنند. از ساختن این دنیا لذت میبرم؛ دنیایی که در هر سطرش ردی از من دیده میشود. اگر میان خطوط دقیق شوی، میتوانی آتنا را پیدا کنی. همین حضور پنهان نویسنده در اثر، یکی از زیباترین جنبههای نویسندگی است.
نتیجهگیری
شاید همین لذت، همین ساختن و همین کشف است که باعث میشود بسیاری به سمت نوشتن کشیده شوند؛ اینکه از دل دغدغههای روزمره، افکارشان شکل داستان بگیرد. البته یک واقعیت مهم را نمیشود نادیده گرفت: نویسندگی فقط الهام و حالخوب نیست. باید برایش وقت گذاشت، تمرین کرد و آن را جدی گرفت، در حد یک شغل.
در نهایت، این پرسش همچنان سر جای خود باقی میماند:
تو برای چی مینویسی!؟
تو برای چه مینویسی؟