آمدهام پارک.
نوشتههایم را آوردهام تا بسوزانم، تا شاید سبک شوم.
کاغذها یکییکی شعله میگیرند. آرام گرفتهاند در میان شعلهها؛ نگاه میکنم به واژههایی که میسوزند، جملههایی که دود میشوند و در هوا گم، بیهیچ شتابی.
روی نیمکت مینشینم. به خاکسترها خیره میشوم. سیگاری روشن میکنم. دودش با دود واژهها یکی میشود؛ و من حس میکنم چیزی درونم درست نیست.
کتابم را از کیف بیرون میآورم و شروع میکنم به خواندن. حروفش دیگر مثل قبل نیست.
باد میوزد و خاکسترها را پخش میکند؛ روی زمین، میان چمنها، در هوا. انگار تکههایی از من پراکنده میشود.
رفتگر پارک نزدیک میشود. بیصدا خم میشود و جارو را روی خاکسترها میکشد. آرامش خاصی دارد. از آن آرامشهایی که فقط آدمهای ساده و زنده دارند.
همهچیز را در کیسهی سیاه بزرگ میریزد: کاغذها، اندوهها، و آنچه از من مانده بود.
ایستادم و نگاهش کردم.
فکر کردم شاید همین است رهایی؛
نه در سوزاندنِ واژهها، بلکه در بخشیدنِ خاکسترشان به باد.
میرود و من میمانم.
در هوای غروب، میان بوی دود و برگهای خیس، میان خودم.
به سمت خانه راه میافتم. برگها زیر قدمهایم صدا میدهند.