خیلی وقتها نمیدونم چی باید بگم.
حرف زدن برام مثل کوه کندنه. نه اینکه حرفی نداشته باشم؛ اتفاقاً هزار تا حرف توی سرمه، ولی هیچکدوم نمیخوان بیرون بیان. دهنم رو باز میکنم، ولی صدا نمیاد. سکوت، از گلوم بالا میره و میشینه پشت لبهام.
آدما میپرسن: چی شدی؟ چرا ناراحتی؟
میگن: بیا حرف بزن، سبک میشی.
اما من بلد نیستم.
دهنم رو باز میکنم که حرفا بیان بیرون… ولی سکوته.
اصلاً دهنم رو باز کنم که چی بگم؟
زنگ بزنم و بگم چی؟
بریم چایی بخوریم و حرف بزنیم… درباره چی؟
میگن فقط بگو کمک.
باشه، قبول.
فرض کن واقعاً دهنم رو باز کردم و گفتم:کمک.
یا نوشتم توی پیام: به خدا دارم خفه میشم، دارم زیر فشار میرم، کمکم کن.
ولی بعدش چی؟
آدما دو دسته میشن.
یه عده هستن که خوب بلدن گوش بدن، بلدن چی بگن که آدم آروم شه.
ولی بعضیا... بعضیا بدترین واکنش ممکن رو نشون میدن.
میگن: این که چیزی نیست! نمیدونی من چی کشیدم!
یا شروع میکنن راهکار دادن، بعدش هم اضافه میکنن:
زندگی همینه دیگه، همه سختی میکشن، منم مثل تو!
و من همونجا ساکت میشم. چون بعد از اون، دیگه نمیدونم چطوری باید ادامه بدم.
چطور باید به کسی توضیح بدم که گفتنِ کمک خودش یه جنگه؟
یکی از سختترین کارای این دنیاست.
اما بعد از این، هیچچیز تغییر نمیکنه.
کمک نمیاد. حرف نمیاد.
همهچیز همونه. فشار بیشتر میشه. و من هم همچنان وسط این بهت و سکوت میمونم.
یه لحظه فکر میکنم شاید اصلاً هیچکس نمیفهمه. شاید اصلاً هیچکس نمیتونه بفهمه.
کمک یعنی چی؟ شاید این فقط یه کلمهست، یه درخواست بینتیجه.
و شاید حتی در همین لحظه، وقتی دارم مینویسم، همهچیز دوباره همونطور که بود باقی میمونه.
نمیدونم چی باید بگم. و هیچکس نمیدونه چی بگه.
همه درگیرِ همون چیزهایی هستن که منم توش غرقم.
شاید اصلاً هیچوقت هیچ چیزی بیرون نمیاد. فقط این درد میمونه. همینطور بیصدا و بیپایان.