ویرگول
ورودثبت نام
اُسطُرلاب
اُسطُرلابهیچ چیز ترسناک تر از کاغذ سفید نیست.
اُسطُرلاب
اُسطُرلاب
خواندن ۲ دقیقه·۸ سال پیش

مرد سفیدپوش با کسی شوخی ندارد

همه چیز یک آن آمد جلوی چشمم. وقتی با لباس سفیدی که بر اندامش زار می زد دیدمش. هیچ فرقی نکرده بود. درست مثل آخرین باری بود که دیده بودمش. پشت میزش نشسته بود. نگاهش را از روی نسخه بالا نمی آورد. من دورتر ایستاده بودم. بابا روی صندلی نشسته بود. تند تند می نوشت. اصلا معلوم نبود به بابا گوش می داد یا نه. اولین بار بود که در این موقعیت می دیدمش. همیشه وقتی حرف می زد همه ساکت می شدند. از روی رغبت بود یا احترام یا ترس؟ چه فرقی می کند؟ مهم برج و بارویی بود که پنجاه سال آجر به آجر ساخته شده بود و مرد سفید پوش داشت یک شبه خرابش می کرد. قلمش را دستش گرفته بود و به ریش همه آنهایی که برج را ساخته بودند می خندید. به ریش پادشاهِ اینک از تخت پایین کشیده شده می خندید. با هربار گردش قلمش بر روی نسخه پتکی می زد به قلعه بابا. با نگاهش که پایین بود پتکی دیگر. بابا به حرف زدنش ادامه می داد و او لحظه ای از ویران کردن دست نمی کشید. می نوشت و پتک می زد. می نوشت و ویران می کرد. تا اینکه ضربه آخر را زد. سرش را بالا آورد. دو جمله گفت و از برج چیزی جز تلی از خاک نماند.«چه قدر حرف می زنی؟ برو آنجا بنشین» از آن جبروت 50 ساله، سکوت سنگینی ماند که آوار شد بر سر من. بابا سکوت کرد. سکوتی که بوی مرگ می داد. بوی ویرانی. مرد سفید پوش نوشت. نسخه را داد دستمان و آمدیم بیرون. بابا تا خانه هیچ چیز نگفت. قلعه را مرد سفیدپوش ویران کرده بود. سکوت بابا نقطه آغاز مرگی بود که ده سال است داریم آرام آرام تجربه اش می کنیم. مرد سفیدپوش با قلمی که خود ما به دستش داده ایم، یک پادشاه را به زیر کشید. امروز دوباره دیدمش. همه چیز یک آن آمد جلوی چشمم. مرد سفیدپوش با همان گردن افراشته داشت راه می رفت. نگاهش کردم. از دور. او قدم بر می داشت و من نگاهش می کردم. سکوتم فریاد ده ساله بود: «در این ده سال چند قلعه را ویران کرده ای؟ مرگ را میهمان چند خانه کرده ای؟ با آن قلمی که ما به دستت داده ایم، پتک به برج و باوری چند مرد زده ای؟» به هر حال جبر روزگار من را دوباره به مطب او کشانده بود. این بار کنار مادرم ایستادم. هیچ چیز نگفتم. سرش را انداخته بود پایین. نسخه اش را نوشت. از دستش گرفتم. نگاه طولانی ای در چشمانش انداختم و از در بیرون رفتم. مرد سفیدپوش با کسی شوخی ندارد.

داستانپزشکیپدرمطبروایت
۴
۰
اُسطُرلاب
اُسطُرلاب
هیچ چیز ترسناک تر از کاغذ سفید نیست.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید