اُسطُرلاب·۸ سال پیشاین بار هم نشد ...این بار هم نشد. مثل خیلی چیزهای دیگر که نشد. مثل قدم های بودای کوچک پیش چشمان نگهبان سبزپوش قلعه پرهیاهوی برزیلی ها که می رفت که قلعه فرو ریزد، که نشد. مثل اشک های نادر، که صد بار دیدیم که تمام شده بود همه چیز و حاضران پراکندیده بودند و رفته بودند و او مانده بود تنها، که خواست بگیرد جلوی اشکهاش را که نشد. مثل روزهای صدای هایده، در شیش و بیش خواب، که می خواستیم پدر دوبا...
اُسطُرلاب·۸ سال پیشمرد سفیدپوش با کسی شوخی نداردهمه چیز یک آن آمد جلوی چشمم. وقتی با لباس سفیدی که بر اندامش زار می زد دیدمش. هیچ فرقی نکرده بود. درست مثل آخرین باری بود که دیده بودمش. پشت میزش نشسته بود. نگاهش را از روی نسخه بالا نمی آورد. من دورتر ایستاده بودم. بابا روی صندلی نشسته بود. تند تند می نوشت. اصلا معلوم نبود به بابا گوش می داد یا نه. اولین بار بود که در این موقعیت می دیدمش. همیشه وقتی حرف می زد همه ساکت...
اُسطُرلاب·۸ سال پیشمطلب اولمدت ها بود که به دنبال یک فضای خلوت و آرام می گشتم برای نوشتن در فضای وب. تا حالا چند بار با خودم فکر کردم حیف شد که دوره رونق وبلاگ های فارسی مصادف شد با کودکی و نوجوانی من. هرچند به نظر می رسد فضای اینجا با آنچه که من می خواهم بنویسم فرق دارد. از ظواهر امر پیداست که موضوعات حول استارتاپ و برنامه نویسی و خلاقیت و این داستان ها می چرخد. اما من هم داستان های خودم را این...