
«این اولین داستانی است که تصمیم گرفتهام آن را در ویرگول منتشر کنم. "ریسمان طلایی" قصهای کوتاه و دلی است دربارهی خاطرات، انتخابها و بویی که هیچوقت از ذهن پاک نمیشود. خوشحال میشوم اگر بخوانید و نظر یا حسِ خودتان را برایم بنویسید.»
کشتی با غرشی ناگهانی از دل آب بالا پرید و من، که در انتهایش ایستاده بودم، بیاختیار به درون دریا پرتاب شدم. آب سرد نبود؛ زلال بود، شفافتر از خاطرهای دور. صخرههای بلند سمت راستم مثل نگهبانان خاموش ایستاده بودند و پرتوهای طلایی خورشید، بیتوجه به سقوط من، تا عمق آب نفوذ میکردند.
در اعماق آب بدنم آرامآرام فرو میرفت، اما ذهنم سبکتر از همیشه بود؛ انگار زمان کند شده بود، مثل قطرهای که در هوا معلق مانده باشد. ماهیهای کوچک با رنگهای نقرهای و آبی بیصدا از کنارم عبور میکردند و نور خورشید، مثل نخی طلایی، مرا به سطح پیوند میداد.
مانده بودم بین رها کردن خودم به دست سنگینی آب و پذیرش مرگ، یا تلاش برای چنگ زدن به ریسمان طلایی آسمان. همانند همهی لحظات زندگیام نمیدانستم چه میخواهم؛ ولی این لحظهی کوتاه، این معلق ماندن بین مرگ و زندگی در چنین نقاشیای که طبیعت برایم ترسیم کرده بود، وسوسهام میکرد که خودم را رها کنم.
اما درست همانجا، در آن نقطهی بیوزنی، چیزی درونم نجوا کرد؛ نه صدای نجات، نه فریاد امید، بلکه زمزمهای مبهم مثل صدای برگهایی که در باد میرقصند. شاید خاطرهای، شاید رؤیایی فراموششده. ذهنم شروع کرد به باز کردن گرههای گذشته؛ صحنههایی که سالها در گوشههای تاریک حافظهام خاک خورده بودند، حالا یکییکی از مقابل چشمانم عبور میکردند.
کودکیام با دوچرخهای زنگزده در کوچهای خاکی، صدای خندهی مادرم وقتی برای اولین بار شعر کودکانهای را اشتباه خواندم، بوی نان تازه در صبحهای زمستان، نگاه پدرم وقتی بیصدا دستم را گرفت و گفت: «گاهی باید فقط عبور کنی، نه بجنگی.»
اما ذهنم روی یک خاطره ایستاد؛ نه شاد، نه تلخ، بلکه چیزی میان این دو. غروب تابستانی بود کنار رودخانهای آرام. دختری کنارم نشسته بود، موهایش با باد میرقصید و من داشتم از رؤیاهایم میگفتم. او فقط گوش میداد؛ بیقضاوت، بیپاسخ. آن لحظه حس کرده بودم که شاید زندگی همین باشد: کسی که فقط باشد، فقط گوش بدهد، فقط بگذارد تو خودت باشی.
آن لحظه را دوست دارم بارها و بارها زندگی کنم؛ وقتی انعکاس خودم را در چشمان قهوهایاش میدیدم. تا به حال هیچکس با این محبت به من خیره نشده بود. دستهایش را درون موهایم کرده بود، سرم را به سمت خودش کشید؛ میخواست چیزی در گوشم بگوید. نزدیکش که شدم، از گردنش بوی توتفرنگی تازه چیده شده به مشامم رسید و من از هوش رفتم؛ و هیچوقت ندانستم که چه میخواست بگوید.
حالا عجیب نیست در این لحظه، در زیر دریا، زیر سنگینی امواجِ بیبدن، به جای بوی ماهی، بوی توتفرنگی به مشامم میرسد؟
مرداد ۱۴۰۴