
نیمهجانش کردند و بعد، برای آنکه ردی از بخشش نماند، او را در جنگل رها کردند. برف، آرام و بیرحم، بر شاخهها و زمین مینشست؛ سفید، سرد، و بیاعتنا، مثل قضاوتی که از آسمان آمده باشد.
پاهای دخترک خونین بود. هر قدمی که برمیداشت، زمین زیر او سرختر میشد. باد از میان درختها عبور میکرد و لباسش را چون پرچمِ شکستخوردهای تکان میداد. او میلرزید؛ نه فقط از سرما، که از تنهاییِ عمیقی که حتی مرگ هم گاهی از آن میترسد.
ناگهان، از پشتِ درختان، صدای سم آمد. اسب بود. بیزین، بیلجام، با یالی که چون شب بر شانهاش ریخته بود. انگار چیزی در جهان او را به دنبال دخترک کشانده بود؛ شاید بوی خون، شاید بوی رنج، شاید همان پیوندِ نادیدنی که میان دو جانِ تبعیدی بسته شده بود.
دخترک با پاهای برهنه میان برفها راه میرفت، و اسب قدمی آرام برداشت و پشتش را به درازا گرفت و راه رفت. دخترک باز راه رفت و اسب نیز همینطور. گویی هر کدام، سایهی دیگری بود که راه را از یاد نبرده است.
ادامه دارد...