
دخترک را نه با نامش شناختند و نه با رویاهایش؛ او را با وزنِ اندام نحیفش، با دستانی که هنوز بوی نانِ مادر میداد، و با نگاهِ خاموشی که از ترس، لانهای در عمق چشمهایش ساخته بود، خریدند. خانهی اشرافی، چون قصری از سنگ و آداب، در دوردست میدرخشید؛ اما برای او چیزی جز دهانِ بزرگی نبود که دخترکان را میبلعید و به کار تبدیل میکرد.
او را به اصطبل سپردند؛ جایی که بوی کاه، عرق، و نفسِ گرمِ اسبها در هم میآمیخت و هوا را مثل پارچهای خشن بر پوست میکشید. آنجا، دخترک کمکم فهمید که حتی در قفس هم میشود زندگی را از دندانِ روزها بیرون کشید. صبحها پیش از برآمدن خورشید بیدار میشد، آخورها را پاک میکرد، آب میکشید، و کاه تازه میریخت. دستهایش زخم میشد، اما او به زخمهایش مثل گلهایی نگاه میکرد که روی زمستان روییدهاند؛ گلهایی بیعطر، اما زنده.و چه تلخ...
شبها که همه میرفتند، او کنار اسبها مینشست. اسبها با چشمهای بزرگ و براقِشان به تاریکی نگاه میکردند، انگار هر کدامشان تکهای از آسمانِ گمشده را در مردمک های خود نگه داشته بودند که خیال های دخترک در آن نقش می بست. دخترک، بیآنکه بداند، آرامآرام با آنها زبان مشترکی پیدا کرد؛ زبانی که نه از واژه ساخته میشد و نه از فرمان. زبانی از نفس، از سکوت، از ترس و از ماندن.
و زمان گذشت ... .
ادامه دارد ...