
دلنوشتهٔ زخمی که بیدلیل بود
گاهی آدم از خواب پا میشه،
یه چیزی تو دلش درد میکنه.
نه کاری کرده، نه کسی رو اذیت کرده،
ولی یه زخم هست.
یه حسِ نخواستن،
یه ردِ بیدلیل روی قلبش.
آدم میفهمه که باید ادامه بده،
با همین درد،
با همین تنهایی.
راه سخت میشه،
ولی شاید این سختی یه تمرینه،
تمرینی برای عبوره
یه مرحله از برزخ،
که خودش هم نمیدونه چرا باید رد بشه.
گاهی میپرسه:
«خدایا چرا اینقدر سخت؟»
و جواب شاید این باشه:
«چون باید ساخته بشی، نه فقط زندگی کنی.»
آدم باید قوی باشه،
باید راهشو بره،
حتی اگه تنها باشه،
حتی اگه زخمش هنوز خوب نشده باشه
!