ویرگول
ورودثبت نام
parsax x
parsax xایده‌پرداز الگوریتم؛ دنبال راه‌حل‌های خلاق برای مسائل پیچیده‌ام. عاشق منطق، داده و ساختن چیزایی که واقعاً کار می‌کنن.
parsax x
parsax x
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

زمستون سخت خشش برگها و یک گمشده

زمستون بود.

از اون زمستونایی که هوا خیلی سرده که سوز سرماش تا مغز استخون احساس میشه

پسر، یه کاپشن مشکی پوشیده بود و عینک دودی زده بود، برای آفتاب نبود شاید چشماش حساسیت گرفت بوده شاید از کد زدن یا از دل نوشتن ...، شاید برای اینکه کسی متوجه نگاهش نشه!

آروم راه می‌رفت توی پارک.

نه کسی کنارش بود، نه گوشی توی دستش، نه هدفونی توی گوشش.

فقط خودش بود و صدای خش‌خش برگای خشک زیر کفش‌هاش.

یه‌جوری راه می‌رفت که انگار دنبال چیزی می‌گشت.

یه گمشده، یه خاطره… شاید یه حس مبهم ، یه حس که شاید توی زمستون پیدا بشه، یک غم ، یک دل گرفتگی یک دلشکستگی شاید پشت عینک دودی قایم شده باشه، شاید توی نفس‌های بخارآلودش یک زخم پنهون باشه.

یه پیرمرد از کنارش رد شد، یه دختر بچه دوچرخه‌سواری کرد، یه کلاغ پرید روی نیمکت.

ولی اون فقط راه رفت. نه لبخند زد، نه اخم کرد.

فقط یه لحظه، دستشو کرد توی جیبش، یه کاغذ کوچیک درآورد، نگاهش کرد، دوباره گذاشتش سر جاش.

شاید یه نامه بود، شاید یه شماره، شاید یه یادداشت قدیمی که هنوز بوی دل می‌داد. باد آروم وزید.

کاپشنش تکون خورد، موهاش یه‌ذره ریخت روی پیشونیش. ولی اون هنوز همون‌جوری راه می‌رفت، مثل کسی که بلد نیست نمایش بده، فقط بلده زندگی کنه.

و من از دور نگاهش می‌کردم.

نه برای اینکه خوش‌تیپ بود،

برای اینکه یه‌جوری راه می‌رفت که انگار دلش هنوز زنده‌ست.

🪷ممنونم از «سارا حیدریان»بخاطر فانوس امید 🪔

Parsa

Illustration by Microsoft Copilot

!

داستان کوتاهروایتدل نوشتهزمستانگمشده
۱۵
۱۷
parsax x
parsax x
ایده‌پرداز الگوریتم؛ دنبال راه‌حل‌های خلاق برای مسائل پیچیده‌ام. عاشق منطق، داده و ساختن چیزایی که واقعاً کار می‌کنن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید