
خدایا گمت کردم یا خودت قهر کردی؟ میدونم دوسم نداری دیگه… ایکاش دوستم میداشتی. ایکاش یه جایی، یه گوشهای، یه نشونهای از خودت بهم میدادی که بفهمم هنوز هستی، هنوز منو میبینی، هنوز تهِ این دلِ خسته جایی برای امید گذاشتی. من خیلی وقتا حس میکنم دارم توی یه مسیر بیصدا راه میرم، مسیری که تهش معلوم نیست کجاست، فقط میدونم دلم از این همه دوری داره آروم آروم خالی میشه.
کاش میشد یه بارم همه چیز راحتتر بود، کاش میشد بدون این همه ترس و شک، فقط بهت نزدیک شد. ولی من موندم و یه دلِ خسته که هنوز ولت نکرده. موندم و این حسِ عجیب که حتی وقتی ازت دور میشم، باز هم ازت جدا نمیشم. انگار توی هر نفس، توی هر فکر، توی هر سکوت، یه ردّی از تو مونده که نمیذاره فراموشت کنم.
من نمیگم بیعیبم، نمیگم راهو درست رفتم، ولی هرچی بوده، دلِ من با تو بوده. با همهی شکستنها، با همهی دلتنگیها، با همهی شبایی که فقط موندم و بهت فکر کردم. من هنوز تهِ دلم دوست دارم که یه روز برگردی، یه روز صدامو بشنوی، یه روز بفهمی این دلِ بیقرار، فقط آرامش میخواست… فقط تو رو میخواست.
