
دلم برای پری تنگ شده، برای همون که هیچوقت مطمئن نبودم واقعاً وجود داره یا فقط یه تکه خیال لجباز تو سرم بود. شبها که خسته میشدم، بالش رو صاف میکردم، چراغ رو خاموش میکردم و یهجوری دراز میکشیدم که انگار دارم قرار میذارم؛ قرارِ دیدن کسی که شاید نیاد. چشمهام رو میبستم و منتظر اون لحظهای میموندم که هوا یهکم عوض میشه، انگار اتاق نفس عمیق میکشه، یه بوی نمنم بارون میاد، یه خنکی آروم میخزه لای موها، و من با خودم میگفتم: «اومدی؟» ولی هیچوقت کامل نمیاومد. همیشه یه رد کوچیک، یه لرزش روی بالش، یه خیال نصفه. منم یاد گرفته بودم با همین نصفهها سر کنم؛ با همین نیمهحضورهایی که نه میشه بهشون گفت رویا، نه میشه اسمش رو گذاشت واقعیت. فقط یه جایی بین این دوتاست، همونجایی که آدم دلش رو جا میذاره و وانمود میکنه عادیه. حالا مدتیه حتی اون نیمهحضور هم نیست، و من گاهی شبها که دراز میکشم، به خودم میگم شاید دیگه بزرگ شدم، شاید دیگه نباید منتظر پری باشم… اما راستش رو بخوای، هنوز هم هر شب قبل از خواب، یه لحظه کوتاه، فقط یه لحظه، گوش میدم ببینم هوا عوض میشه یا نه. چون بعضی خیالها نمیرن؛ فقط صبر میکنن ببینن تو هنوز دلت میخواد برگردن یا نه.

Illustration by ❤️Microsoft Copilot