ویرگول
ورودثبت نام
پرسه در تاریکی
پرسه در تاریکیبه جستجوی کلمات با مشتیش کلمات، اشتیاق، آرزو و رویا ...
پرسه در تاریکی
پرسه در تاریکی
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

کاش میشد در رویا، تا همیشه تو را بوسید.

چشم که باز کرد هنوز هوا تاریک بود. لحظاتی زمان کش آمد، تا یادش بیاید که کجاست. هنوز هم خیلی اوقات وقتی بیدار میشد طول میکشید تا بداند کیست، کجاست و اصلا آنجا چه میکند. بهت‌زده اطراف را نگاه کرد و از ذهنش گذشت که “داشتم خواب میدیدم؟”. در حالی که سرش را به خاراندن پیشانی لمس کرد، با خود گفت آره خواب میدیدم ولی هر چه به مغزش فشار آورد یادش نیامد که خوابش چه بوده … دنیای خواب و رویا… بی کلام گفت کاش بیدار نشده بودم. ریش‌هاش را خاراند و از پنجره روی دیوار کنار تخت چشم دوخت به تاریکی و با خود فکر کرد “یعنی ساعت چنده؟” چرخید و از روی زمین پای تخت گوشیش را از شارژ در آورد و نگاهش کرد. قبل از این که به ساعت چشم بدوزه نگاه کرد تا مطمین شود که شارژ گوشی پر شده یا نه.

چقدر رویا و دنیای خواب خوبه واقعا … اصلا نه به فکر شارژ گوشی هستی نه به فکر حساب و پول و قسط و گیر ضوابط و معیارها. اینها را در دل با خود گفت و چشمهاش را مالید. دلش نمی خواست از تخت بلند شود. حتی از زیر پتو هم نمی خواست جم بخورد.

رو برگرداند و نازنین را دید که آن طرف‌تر زیر پتو،‌ پشتش به او بود و مثل همیشه دست ظریفش با انگشتان جمع شده بالای سرش جا گرفته بود. همیشه عادت داشت جوری بخوابد که وقتی نازنین قلت میزند سرش روی بازوی چپ او قرار بگیرد.

- حمید مطمینی دستت درد نمیگیره؟ راحتی اینجوری ؟ اذیت نشی عزیزم؟

اینها حرفهای مدام نازنین بود شبها که میچسبید به تن او و سرش را روی بازوش میگذاشت و همانطور خوابشان میبرد. گاهی که از خواب بلند میشد و نازنین را آن طرف‌تر از خود می‌دید دستش را به آرامی میبرد زیر سر او و میکشیدش توی بازوهاش و تنگ در آغوشش میگرفت. نازنین هم عادت کرده بود به این مساله،‌ بی آنکه چشم بگشاید می چرخید و می آمد در بازوهاش و سرش را میبرد در گردن او و همانجا به خوابش ادامه میداد.

اما در آن لحظه نازنین را نکشید کنار خود و او را در همان نقطه از تخت رها کرد و از پشت به موهای رهایش روی بالش که نور صفحه موبایل بر آنها می‌تابید چشم دوخت. انگار کن در شب برفی که نور کمی روی برفها میخزد. برق زدن گاه و بیگاه…

حمید حس کرد که دستشویی دارد و فشار آن را در درون خود حس کرد و فهمید چرا به یکباره از خواب پریده است. آرام پتو را کنار زد و به آهستگی لب تخت نشست و بلند شد. اتاق تاریک تاریک بود ولی او مسیر را خیلی خوب بلد بود. اگر چشم هم میبست تفاوتی نمیکرد. در تاریکی مطلق، چشمِ باز و بسته تفاوتی نمیکند. دو قدم تا پایین تخت و پنج قدم به آرامی به طرف چپ که البته قدم آخر کوتاه‌تر از چهارتای قبلی بود. در آن تاریکی به آرامی قدم بر میداشت و دستش را پیش رویش خیلی ظریف نگه داشته بود. انگار که عصای نابینایان که با آن مسیر و زواید و اشیاء در مسیر را متوجه می‌شوند. قدم سوم را که برداشت دستش به در کمد که نیمه باز مانده بود خورد. در را بست و به راهش ادامه داد. دو قدم بعد رسید به میز توالت. روی آن دست کشید و به طرف چپ پیچید. دستش را آرام روی میز گذاشت و بافت چوب رنگ شده‌ی میز را لمس کرد. انگشتر و ساعتش را میجست. و دستش به آنها خورد. در آن تاریکی لبخندی بر لبانش نشست ولی آنها را برنداشت. اصلا کاری با آنها نداشت فقط میخواست ببیند آیا هنوز سر جایی که یادش بود دیشب گذاشته‌شان هستند یا نه. دستش را از روی میز برداشت و آرام به بدنه ی گچی دیوار اتاق دست گذاشت. با کمی جستن واینطرف آنطرف کردن دستش کلید چراغ را پیدا کرد. کلید سمت راست لامپ سفید پرنور دستشویی را روشن می کرد و کلید سمت چپ لامپ زرد بسیار ملایم کم‌نوری را. کلید چپی را فشرد و دستشویی روشن شد. در نیمه باز بود و نور گرم چراغ چون آب رود از درز در به اتاق سرریز شد. در را باز کرد و قبل از آنکه پایش را در دمپایی طوسی دستشویی فرو کند رو گرداند و صورت نازنین را که غرق خواب بود تماشا کرد. دسته ای از زلفهاش از گوشه پیشانی ریخته بود روی صورتش. از روی تی‌شرت یقه بازی که تنش بود، کنار شکمش را خاراند،‌ پلک زد و خمیازه ای کشید و باز به نازنین چشم دوخت. پایش را در دمپایی فرو برد. بعد آن یکی پا و وارد دستشویی غرق در نور ملایم چراغ زرد شد. در را به آرامی بست که صدای آب و نور چراغ، هر چند ملایم، خواب آن زن را نیاشوبد. در آینه ی بالای روشویی خودش را دید و قدم برداشت به سمت فرنگی. در فرنگی را باز کرد و شلوار و شورتش را پایین کشید و نشست روی فرنگی و زل زد به پیش رو. در همان حین که به صدای آرام و خاموش فرو ریختن جیش داخل فرنگی گوش می‌داد، بر رانهای نحیف و ساده اش چشم دوخت. آرام موهای کم پشت روی رانش را با دست نوازش کرد و پاهاش را مالید. بدنش را کمی کش و قوس داد، شلنگ را برداشت و خودش را شست. بلند شد و به مایع زرد داخل فرنگی زل زد. شستی سیفون را فشرد و آب چون گردابی دور دیوار داخل فرنگی پیچید و ریخت داخل و آن مایع شفاف داخل فرنگی چرخ زنان در سیفون کشیده شد و با صدایی آرام فرنگی خالی شد. در آن لحظات او هیچ تکانی نخورد و فقط تماشا می‌کرد. نه خودش را خاراند، نه حرفی زد با خودش نه چیزی در جانش حرکت کرد. تماشا کرد و هیچ نگفت و هیچ نکرد. کمی در همان حال ایستاد و آرام شدن سطح آب شفاف داخل فرنگی را تماشا کرد. شورت و شلوارش را بالا کشید و مرتب کرد و رفت جلو روشویی. دستهاش را با مایع دستشویی داشت زیر شیر میشست که علامت ضربدری با خودکار پایین شست دست چپش دید.

- این را برای چی زده‌ام اینجا؟ چه چیزی را قرار بوده از خاطر نبرم؟‌ عجب وضعیه‌ها …

نه تنها آن موضوع را فراموش کرده بود که حتی علامتی که روی دستش نقش بسته بود را هم به یاد نمی آورد. هر چه فکر کرد یادش نیامد که کِی آن ضربدر را آنجا کشیده… آرام با ناخن انگشت اشاره دست راست روی آن کشید و از خود پرسید یعنی پاکش کند؟ ولی بعد تصمیم گرفت که بگذارد سر جایش بماند. و با خود گفت حتما صبح که بیدار بشوم موضوعی که می‌خواستم به خودم یادآوری کنم را یادم می‌آید.

دستهاش را زیر آب شست و از پشت در با حوله حمام زرد نخی که از یزد خریده بود خشکشان کرد. می خواست در را باز کند و از دستشویی بیاید بیرون که نگاهش به سوسک کوچکی که کنار پایه فرنگی روی زمین در حال حرکت بود افتاد. بی حرکت در حالی که هنوز حوله در دستانش بود چشم دوخت به آن موجود. آرام از کنار پایه فرنگی چرخید و صاف رفت به سمت دیوار و از همان روی زمین راهش را گرفت و رفت تا گوشه ی حمام و همانجا ایستاد.

- دنبال چی می‌گردم این وقت نصف شب؟ از این تماشا کردن مدام چی حاصلم میشه؟ چه کرمیه توی وجودم می‌چرخه؟

سرش را خاراند و بی آنکه چشم از سوسک کوچک بردارد در را باز کرد. حتی قدمی هم به سوی آن حشره برنداشت که شاید با دمپاییش آن را له کند. رهاش کرد تا در دنیای خودش لااقل تا طلوع آفتاب صبح زندگیش را ادامه دهد. پایش را از پاشنه در گذاشت آن طرف و در را پشت سرش به آرامی، بی آنکه صدای تق بسته شدنش نازنین را بیدار کند، بست. دست برد و چراغ را هم خاموش کرد. برای اطمینان لای در را باز کرد و مطمین شد که تاریکی باز بر آن چاردیواری آرامش حاکم شده است. دو قدم به جلو برداشت و پایش خورد به تخت. چرخید به راست. یک قدم، دو قدم، قدم سوم. با پاش رد شدن از تیزی لبه تخت را حس کرد و پیچید به راست … چهار قدم و یک قدم کوچک و باز به راست. رسید کنار تخت در محل خوابش. نشست لب تخت و دراز کشید و پتو را کشید روی تنش. دست برد و از میز کنار تخت گوشیش را برداشت. نور صفحه موبایل بر صورتش و تخت و پتو و بالشش و زلفهای نازنین و دیوار پشت سر روان شد. پیام ها را باز کرد، کمی فکر کرد و با تردید برای آن دوستش نوشت کاش میشد در رویا فرو ماند. گوشی را خاموش کرد. چشمهاش را بست، قلت زد به آن سو. دست برد سمت موهای نازنین … در تاریکی شب، در آن تخت، دستش آرام بر موهای آن زن نشست. چشمانش را بست و تصور کرد رویا به لطافت زلفان نازک زیبای نازنین است. و بعد خواب بود که او را در بر گرفت.


https://vrgl.ir/Y0adc
https://vrgl.ir/nq1zo
https://vrgl.ir/STngT


خوابرویا
۰
۰
پرسه در تاریکی
پرسه در تاریکی
به جستجوی کلمات با مشتیش کلمات، اشتیاق، آرزو و رویا ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید