رستاخیز خاطره ها


باران خودش را به شیشه می کوبد، صدای رعد و برق و باران شدید به گوش می رسد، طوری که هر لحظه احساس میکنی آب تو را با خود می برد، بهار است و باران های شدید و گاه و بی گاهش، بهار است و ابرهای دل تنگ و عصبانی اش، بهار است و رنگین کمان بعد از بارانش، بهار و لبخند کم رنگ خورشیدش.

توی یه روز دلتنگ بهاری که از قضا تو قرنطینه ام هستی، برحسب اتفاق یه مموری قدیمی پیدا میکنی که از آهنگ ها پلی لیست قدیمیت توش جا خوش کردن، آهنگایی که یه زمانی مرهم حال بد و همراه لحظه ی قشنگت بودن، زمانی نه چندان دور، شاید سه یا چهار سال قبل.

از تفاوت سلیقه و سیر خواننده های مورد علاقه تغییر یافته که بگذریم، گوش کردن آهنگ مورد علاقه ی چند سال قبلت مثل بو کردن یه عطر قدیمی میمونه، مثل یه طعم آشنا زیر دندونت، مثل رفتن به یه جای آشنا و قدیمی.

آهنگ تو گوشت پلی میشه، خاطرات تمام قد تو ذهنت بلند میشن،انگار که قبلش به یه خواب عمیق فرو رفته بودن، احساساتی که قبل از گوش دادن آهنگ محو بودن و جوری فراموش شده بودن که انگار هیچوقت وجود نداشتن، کم کم سر در درمیارن، جوری احساسشون میکنی که انگار چند ثانیه از اتفاق افتادنشون نگذشته، و از هجوم اونهمه خاطره قلبت احساس سنگینی میکنه، این منم که اون همه اتفاق و خاطره رو پشت سر گذاشتم؟!

آهنگ تو گوشت پخش میشه، صدای بارون و رعد و برق رو میشنوی، هوای خونه تاریک و دلگیر شده، گوش میدی و به آلبوم خاطرات تو ذهنت فکر میکنی، یه آهنگ مگه میتونه چقدر قدرت داشته باشه، که این قدر دقیق به یادت بیاره گذشته هارو، خاطره هایی که انگار یه گوشه از ذهن قفل شده بودن و کلید ورودشون یه آهنگ بود، فقط یه آهنگ!

تا حالا یه کتاب رو چند بار خوندین؟ وقتی برای بار دوم کتابی رو میخونین، احساساتی که موقع خوندن کتاب داشتین رو با خط به خط مطالعه ی کتاب به یاد میارین، اما اعتراف میکنم که قدرت یه آهنگ خیلی میتونه بیشتر از احساسات وسط کتاب، بوی عطر، طعم آشنا یا هر چیز دیگه یی باشه، انگار که سوار ماشین زمان شدی و برگشتی به عقب و درست تو لحظه ی گوش دادن آهنگ پیاده شدی!

خاطرات دور سرت میچرخن و فکر میکنی که قلبت چقدر بزرگ شده!

چه غم ها، ناراحتی ها، شادی ها و احساساتی رو تجربه کرده، و پشت سرگذاشته!

فکر میکنی که چقدر ظرفیت هر انسان برای تجربه احساسات زیاده،

چقدر میتونه ناراحت باشه، چقدر میتونه عاشق باشه و چقدر میتونه خوشحال باشه!

و همه ی این احساسات گذران و بعد از چنسال میشن یه خاطره دور،

همون لحظه یی که اونقدر احساس میکردی ناراحتی و ثانیه های ساعت از کار افتاده بودن هم گذشت،

همون لحظه یی که اونقدر احساس خوشحالی میکردی که گذر زمان رو نمیدیدی هم گذشت،

خیام گفته :

احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمیست

و چقدرم درست گفته، .

با وجود تموم خاطره ها و آینده ای که در پیش داریم، زندگی همین الانه!

همین نفسیه که داره میره و میاد، به قول خیام :

این یک نفس عزیز را خوش می دار
چون حاصل عمر ما همین یک نفس است