من برگم و تو ریشه...

کنار قبر مادرش نشسته بود

به قبر خیره شده بود

به اسم مادرش

بعد از یک سال دیگر از آن شیون و گریه های بی صدا خبری نبود

زمان گذشته بود و آن ها را در خود حل کرده بود...

از آن ها فقط بغضی سرد در گلو مانده بود که در مانی نداشت...نه بالا می آمد نه پایین میرفت.....درست همانجا ...وسط گلویش ایستاده بود..

سنگینی نفسی که میکشید را حس میکرد....

انگار هوایی که داخل ریه هایش میرفت وزن زیادی داشت.....

شاید هم سنگینی دلش بود که اینگونه حس میکرد...

چیزی در سمت چپ سینه اش با همان سنگینی بالا و پایین میرفت ...

مادر......چه کلمه عجیبی..

برای کسی که مادزش را در کنارش داشته باشد معنی این کلمه میشود تمام حس های خوب دنیا...مهربانی...لبخند..آرامش و آسودگی..مامنی امن..

اما برای کسانی که مادرشان را از دست داده اند...فقط یک معنی دارد......حسرت!

حسرت روز های بسیاری که در کنار وجود مقدس مادر گذرانده اند بدون این که قدر این خوب مطلق را بدانند.....این آدم ها...حسرت بچگی کردن در آغوش مادر تا ابد به دلشان می ماند..

به یک باره بزرگ میشوند...

گویی ساقه یی از یک گیاه هستند که آن ها را از گیاه جدا و دوباره در آب میگذارند تا دوباره ریشه کند..سبز شود...رشد کند.

مادرها در وجود فرزندشان محبتی عمیییق میکارند که فرزندانشان آن را تا آخر عمر با خود دارند......

انسان ها هرچقدر هم که قوی باشند باز هم جایی در دلشان برای شخصی به اسم مادر محبتی دارند عمیق که کل وجودشان را به لرزه در می آورد......

با صدای زنگ موبایلش به خود آمد...

و متوجه شد بدون آنکه بداند مدت هاست که به قبر مادرش خیره شده است...

از کنار قبر بلند شد.برای بار آخر نگاهی به قبر فرشته ی زمینی اش انداخت و رو برگرداند و جواب زنگ موبایلش را داد :

سلام دخترم دارم میام زود میرسم...