بیان،
روستاییست که صبحهایش
با صدای آب بیدار میشود
و شبهایش
در سکوت کوه
به خواب میرود.
اینجا
زمین هنوز نفس میکشد،
دستها بوی خاک میدهند
و نان
طعم زحمت دارد.
نهرها
واژههای قدیمیاند
که از دل زاگرس
تا دل مزرعهها
جملهجمله جاری میشوند.
هر قطرهشان
حافظهی هزار سال کار و ایستادگیست.
در بیان
درختها
نام آدمها را بلدند،
و باد
قصهی پدران را
به گوش گندمها میسپارد.
غروب که میشود،
کوهها آرامتر میشوند
و چراغ خانهها
مثل دعا
یکییکی روشن میشوند.
بیان
جاییست که زمان
نه میدود
نه میایستد؛
آهسته
زندگی میکند.