
"مامانم میخواد منو بکشه."
این جمله از وقتی از مدرسه بیرون آمدم در ذهنم می چرخید. هومن پسری نبود که برای جلب ترحم دروغ بگوید. ولی این بار به نظرم واقعا حرفش غیر عقلانی آمد.
مسئله این است که حرف های غیر عقلانی لزوما دروغ نیستند.
آهی کشیدم و سر ی از سر تاسف تکان دادم. امروز سر زنگ ورزش هومن دوباره غیب شد. اکثرا می رفت توی راهپله هایی که به پشت بام منتهی می شد. ولی این بار توی انبار پیدایش کردم در حالی که سرش را به شدت به دیوار می کوبید. یک بار، دو بار...
نگذاشتم به دفعهی سوم برسد. هومن را گرفتم و به عقب کشیدم تا نتواند بیشتر از این سرش را به دیوار بکوباند. هرچند معلوم نبود قبل از رسیدن من چقدر به خودش آسیب زده بود.
"احمقی؟! میخوای خودتو به کشتن بدی؟!"
هومن لبخندی کج و معوج زد. "نمی میرم. خیالت راحت." بعد با دستش پیشانی اش را گرفت و چشمانش را بست. "آی آی آی... سرم گیج میره." طوری با بیخیالی این موضوع را مطرح کرد که انگار داشت مطالبی را در بارهی ابو المجد مجدود بن آدم حفظ می کرد. باید یگویم این را در تاریخ ادبیات سال نهم حفظ کردیم و من به طرز معجزه آسایی هنوز به خاطر دارمش.
گفتم: "بیا بریم بهداری."
هومن ناگهان وحشت کرد. "نه! اونا به مامانم زنگ می زنن!"
"خب زنگ بزنن! بیا. حالت خوب نیست. باید ببرمت بهداری."
"نه! نه. خواهش می کنم ایمان!"
اخم کردم. "چرا؟"
از دهانش پرید که: "مامانم میخواد منو بکشه!"
با یادآوری این جمله وسط پارک ایستادم. سرم پایین بود و به کفش های کتانی نارنجی ام چشم دوخته بودم. سرم را بالا گرفتم و به آسمانی نگاه کردم که صورتش را انگار که سرکه خورده باشد جمع کرده است. حتی نگاه کردن به آسمان حالم را بهتر نکرد. چهرهی هومن مدام در ذهنم می چرخید و می چرخید تا مرا بالاخره دیوانه کند. برایم سخت بود که اعتراف کنم ولی نگرانش بودم. خیلی زیاد هم نگرانش بودم.
اولین بار که هومن را دیدم... نه. من اصلا هومن را آن اوایل ندیدم. من زخم های روی دستش را تا وقتی خودش نشانم نداد ندیدم. من ناله های دیوانه وارش را هنگام حملات عصبیاش نشنیدم که التماس می کرد به مادرش زنگ نزنند. من هیچ چیزی جز آن لبخندی که مثل پلاستیک دور سرش پیچیده بود و داشت او را ذره ذره خفه می کرد ندیدم.
با این حال، در اولین برخوردم با او اصلا به نظر نمی رسید که یک بچهی افسردهی خودآزار به قول خودش "روانی" باشد. او می خندید و شوخی می کرد. حتی وسط کلاس می رقصید! نمره هایش هرگز خوب نبود اما به نظر نمی رسید نه خودش و نه خانوادهاش اهمیتی بدهند. همه، از سال اولی ها گرفته تا سال بالایی ها، او را دوست داشتند. او محبوب بود. برخلاف من که هرگز در هیچ جمعی دیده نمی شدم.
خودم را کشان کشان به نیمکتی رساندم و رویش ولو شدم. سرم را به عقب تکیه دادم. تلفن همراهم را از توی کیفم در آوردم و به بخش تلفن ها رفتم. تمام زنگ های اخیرم به هومن بود. ولی آن میان شمارهی دیگری هم بود. شمارهی مادر هومن. یادم است یک شب که هومن خانهمان بود مادرش به گوشی من زنگ زده بود تا از احوال پسرش خبردار شود.
مادر هومن زن عجیبی بود. از آن مادر هایی که نمونهاش را هیچ کجا ندیده بودم. یک بار که خیلی اعصابم از لبخند های هومن به هم ریخته بود بالاخره پرسیدم:
"هومن، چرا تو همیشه اون لبخند مضحک لعنتی رو روی صورتت داری؟ خب مگه اشکالش چیه که ناراحتیت رو ابراز کنی؟"
هومن دستی به گردنش کشید. لبخندش برای چند ثانیه محو شد. "اگه ناراحت باشم مامانم دعوام می کنه."
آن لحظه احساس کردم چیزی در شکمم به هم پیچید. ولی الان می دانستم موضوع چیست. مادر هومن زنی بود که به روحیات او بیش از اندازه اهمیت می داد. در حدی که به خاطر افسردگی هومن او را سرزنش می کرد و حتی یک بار به خاطر اینکه هومن دربارهی خودکشی صحبت کرده او را کتک زده بود. اعصابم با فکر کردن به حرف های هومن دربارهی مادرش خرد شد. سعی کردم نگاهم را روی منظرهی پارک متمرکز کنم.
"مامانم میخواد منو بکشه."
دوباره.
آن فکر لعنتی، آن ترس توی چشم هایش در ذهنم آمد.
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که کار به اینجا بکشد. منظورم این نیست که حرف هومن را باور کردهام. اتفاقا برعکس، اصلا حرفش را باور ندارم. مادر هومن هرچقدر هم او را اذیت کند باز هم خیلی دوستش دارد. امکان ندارد بخواهد دست به چنین کاری بزند.
چیزی که از آن مطمئنم این است که هومن قطعا به مرحلهای از فشار روانی رسیده که یا مجبور به دروغ گفتن شده و یا این که توهم زده است.
بدنم از فکر کردن به این موضوع لرزید. گوشی را محکم تر در دستم گرفتم. فکری داشتم که اگر عملی اش می کردم تا ابد حالم از خودم به هم می خورد. ولی انجام ندادنش به ضرر هومن تمام می شد. به شمارهی مقابلم خیره شدم.
او باید بداند.
مادر هومن باید بداند.
با این جمله خودم را قانع کردم که به تلفن مادر هومن زنگ بزنم. ولی بلافاصله پشیمان شدم. تا آمدم قطع کنم آن طرف خط وصل شد.
"بله؟"
گوشی از دست عرق کردهام سر خورد. با عجله آن را در هوا قاپیدم و کنار گوشم گرفتم. "سلام خانم سعادتی!"
"سلام پسرم. با هومن کار داری ایمان جان؟"
"نه... ام... میشه با شما خصوصی حرف بزنم؟"
صدا برای لحظهای مکث کرد. "با من؟"
"بله... اگه میشه."
مادر هومن چند لحظه ساکت بود. بعد صدای بسته شدن دری آمد. "جانم ایمان؟"
"خانم... چیزه... هومن..." گلویم را صاف کردم و نفس عمیقی کشیدم. دست راستم را که آزاد بود مشت کردم. "هومن یه چیزای عجیبی میگه."
"مثلا چی؟" صدا جدی تر شد و تمام اثر آن نفس عمیق قبلی در من از بین رفت.
"خب... میگه شما... میخواین بکشینش..." آنقدر بخش آخر را آرام گفتم که مادر هومن نتوانست بشنود.
"میخوام چی؟ نشنیدم صدات رو."
"بکشینش... به قتل برسونینش." نفهمیدم چرا احساس کردم باید یک معادل برای کلمهی کشتن بیاورم.
صدای پشت خط مدتی طولانی ساکت شد. گفتم: "الو؟"
"خب... هومن از این دروغا زیاد میگه... ولی این یکی دیگه خیلی خطرناکه..." مادر هومن مکثی کرد. انگار سعی داشت ذهنش را آرام کند. "ممنون که بهم خبر دادی ایمان جان. من با هومن حرف می زنم." و تلفن قطع شد.
برای چند دقیقه مثل احمق ها خشکم زده بود. گوشیام در دستم می سوخت. ذهنم خالی بود. برای چند لحظه نفس نمی کشیدم. بعد بالاخره متوجه شدم چه کاری کردهام. بهتر بگویم، فهمیدم چه فاجعهای به بار آوردم. من به مادر هومن زنگ زده بودم و همهی چیز هایی که نباید را به او گفته بودم. تازه الان ذهنم داشت به کار می افتاد. ممکن بود مادر هومن دوباره هومن را به خاطر این کار دعوا کند. ممکن بود هومن با شنیدن این که من به مادرش زنگ زده ام بلایی سر خودش بیاورد. ممکن بود هزاران فاجعه اتفاق بیفتد و من احمق بی فکر، حتی به آن ها فکر نکرده بودم! سرم را میان دستانم گرفتم. مو های فرفریام را چنگ زدم و آهی عمیق و کلافه بیرون دادم. لعنت به من! لعنت به من! لعنت به من!
اگر بلایی سر هومن می آمد چطور؟
اگر هومن حقیقت را می گفت چطور؟
نتوانستم بیشتر از آن تحمل کنم. از روی نیمکت بلند شدم. به مادرم پیامک دادم که: "مامان من میرم خونهی هومن. نگران نشو." بعد به سمت خانهی تنها دوستم دویدم.
باد سرد زمستان به صورتم سیلی می زد. آسمان گرفته تر از قبل شده بود. پارکی که در آن بودم با خانهی هومن فاصلهی چندانی نداشت.
هومن. من دارم می آیم. نگران نباش.
هومن پسر خوبی بود. نه از آن هایی که بخواهد با افسردگی جلب توجه کند. او واقعا سعی می کرد مزاحم کسی نباشد. با این حال او فقط من را داشت. گاهی می نشست و با من درد و دل می کرد. درد و دل کردنش عجیب بود. می خندید، با زندگی اش جوری برخورد می کرد انگار که شوخی ای بیش نیست. خنده هایش کش دار و طولانی بودند. گاهی دلقک بازی در می آورد. ولی با تمام این ها حرف هایش هنوز دردناک بودند.
"از بچگی دلم می خواست یه عروسک باشم، ایمان. تو هیچوقت همچین چیزی نمی خواستی؟"
"نه. چرا همچین چیزی میخواستی؟"
"چون عروسکا همیشه خوشحالن."
به مردی تنه زدم. مجبور شدم بایستم و عذرخواهی کنم. رو به رویم خانهی هومن را دیدم. خودم را بهشان رساندم و زنگ واحدشان را زدم.
از آن طرف صدای مادر هومن آمد. "ایمان جان؟"
"سلام خانم."
در باز شد. به قدری عجله داشتم که احساس کردم نمی توانم منتظر آسانسور بمانم. پس از پله ها بالا رفتم. خانهشان طبقه دوم بود. واحد ششم. زنگ در را زدم. در باز شد. مادر هومن رنگ پریده و خسته جلوی من ایستاده بود.
"سلام خانم سعادتی! هومن حالش خوبه؟"
"آره پسرم. حالش خوبه. اومدی دیدنش؟"
"بله."
مادر هومن لبخندی زد و کنار رفت تا وارد شوم. بعد اضافه کرد: "اتفاقا خوب شد اومدی. حالش اصلا خوب نبود. به نظرم اینکه تو کنارش باشی حالش رو بهتر کنه."
سر تکان دادم و به سمت اتاق هومن رفتم. به قدری مضطرب بودم که نتوانستم جواب مادرش را بدهم. در اتاق را باز کردم. هومن روی تختش که کنار پنجره بود ایستاده و به منظرهی بیرون نگاه می کرد.
"هومن..."
هومن بلافاصله با شنیدن صدای من گوش هایش را گرفت و روی تخت نشست. هنوز پشتش به من بود. "بس کن. بس کن!"
چند قدمی جلو رفتم. معلوم بود که حالش خیلی بد است. قلبم از دیدن دوستم در چنین شرایطی درد می کرد. "هومن چی رو..."
نگذاشت حرفم را تمام کنم. "بس کن!! اسم من رو صدا نزن!"
ساکت ماندم. سردرگم بودم. موضوع چه بود؟ بله، هومن سلامت روان خوبی نداشت ولی تا به حال او را این گونه ندیده بودم. دست های هومن دو طرفش افتادند. " ایمان..."
"چیه؟"
"ممنونم."
"چی؟" انتظار هر حرفی را داشتم غیر از تشکر. و اتفاقا، این ترسناک ترین چیزی بود که می توانستم بشنوم.
"ممنونم که بهم فهموندی که چقدر آدم پست و حقیری هستم."
اشتباه می کردم. این یکی ترسناک تر بود. "منظورت چیه؟! تو اصلا اینجوری نیس..."
"به مامانم سلام برسون."
نه. نه. حرف هایش هر لحظه داشت ترسناک تر می شد. رنگ از صورتم پرید. یخ کردم. "چی؟"
هومن بالاخره به من نگاه کرد. لبخند پهن و بزرگی نصف صورتش را گرفته بود. رد اشک های خشک شده روی صورت رنگ پریدهاش دیده می شد. و چشم های سیاهش درست مثل دکمه هایی بودند که روی صورت یک عروسک دوخته شده اند. یک عروسک خندان. هومن خندید. نفهمیدم واقعا خوشحال بود یا داشت وانمود به خوشحالی می کرد. دستش را داخل جیب شلوارش فرو کرد و لبخندش پهن تر شد.
"فکر کنم زیادی قرص خوردم."
مهربان کریمی ترشیزی
18 آذر 1404