
از خواب خستهام. نه خستگی جسم، که خستگی از خود این نمایش تکراری بیداری. به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم؛ به بیهوشی طولانی. سکوتیییی مطلق، خاموشی چرخه. کااااش میشد سه سال، شش سال، نه سال، در این عدم مطلق فرو رفت و بعد چشم گشود. اما نشد. نشد که بشود. و همین نشد است که از هر دردی، جانکاهتر.
چون وقتی بیعدالتی، مثل موریانه، تار و پود امید را میجود، وقتی اعتماد آب میشود و شوق رنگ میبازد، ذهن به جای اعتراض، شروع میکند به بههمریختن . نه شکست ناگهانی، که فرسایشی تدریجی.
اتاق روح، سالهاست که گرد و غبار گرفته و هیچچیز سر جای خودش نیست. نه آشفتگی بیرون، که آشفتگی درونی. درد، آرامآرام بخشی از هویتت میشود. دیگر نه برایش میجنگی، نه اشک میریزی. فقط حملش میکنی؛ بار سنگین لگدمال شدنها، نادیده گرفته شدنها. این خستگی، نه از زندگی، که (تلاش بیهوده برای پیش رفتن در مسیری که مقصد ندارد یا پر از مانع است)از ادامه دادن. از اینکه هر بار زمین خوردی، دوباره بلند شوی، با زخمی تازه، با روحی خراشیدهتر.
وووو تو میمانی و این دنیای پر از باید و نباید که هیچکدام برای تو نوشته نشده. یک قرارداد نانوشته، تو را محکوم کرده به تحمل، به سکوت. پذیرش اینکه حق و حقیقت، شیشههایی درخشان در میان گلولای هستند که هیچکس جرئت دست زدن به آنها را ندارد. تو، که روزی خواستی آن شیشه را برداری، حالا فقط خستهای. خستهی از جنگیدن برای چیزی که به کرسی نمینشیند. خستهی از تنهایی در میان جمعیت. و تلختر از همه، اینکه میدانی این چرخه، این بیعدالتی خاموش، قرار نیست تمام شود. فقط آرامآرام، تو را هم مثل خزه، در باتلاق فراموشی غرق میکند.