ویرگول
ورودثبت نام
قلم(:
قلم(:تک‌نوازی در دنیای بی‌هدف‌ها؛ عاشق یادگیری، مشتاق تجربه‌های تازه. من… و دنیایی که هنوز برایم ناشناخته است ..
قلم(:
قلم(:
خواندن ۶ دقیقه·۱۷ روز پیش

چرا این‌طور شدم؟

گاهی فکر می‌کنم این سوال از بقیه مهم‌تر نیست که( من چی می‌خوام)،

بلکه اینه که من از کی به بعد این‌طوری شدم؟

از کی به بعد همه‌چیز این‌قدر سخت شد؟

از کی به بعد حتی چیزهایی که باید ساده می‌بودند دوست داشتن، خوشحال شدن، دلتنگ شدن، موندن، خواستن تبدیل شدند به چیزهایی که باید برایشان ترجمه پیدا کنم، باید از رویشان حدس بزنم، باید با خودم کلنجار برم تا بفهمم اصلا دارم..چه حسی دارم؟

فکر می‌کنم یک‌جایی از راه، آرام‌آرام، آن نسخه‌ای از من که می‌توانست بی‌واسطه زندگی کند عقب کشید.

نه با یک حادثه‌ی بزرگ. نه با یک شکست مشخص.

بیشتر شبیه این بود که هر روز کمی از خودم دور شدم، آن‌قدر آهسته که نفهمیدم چه وقت فاصله افتاده...

اول فقط خسته‌تر شدم. بعد حواسم کمتر جمع شد. بعد چیزهایی که قبلا در من صدا داشتند، کم‌صدا شدند. بعد رسیدم به جایی که دیگر نه غم را درست می‌شناسم، نه شادی را، نه حتی آن میل ساده و انسانی را که به کسی یا چیزی علاقه داشته باشی و بدانی چرا.

و این شاید ترسناک‌ترین بخشش باشد:/

این‌که آدم بفهمد مشکل فقط این نیست که درد دارد.

مشکل این است که حتی نمی‌داند دردش دقیقا چیست.

این‌که درونت یک آشوب خاموش باشد و تو نتوانی برایش اسم پیدا کنی.

نه آن‌قدر واضح که بتوانی باهاش بجنگی، نه آن‌قدر سبک که بتوانی رهاش کنی.

فقط یک وزن دائمی.

یک فشار مبهم.

یک حس سنگین حضورچیزی که باید باشد اما نیست، یا هست اما تو دیگر دستت به آن نمی‌رسد.

خب اینو بگم..قبلاً فکر می‌کردم اگر بیشتر بنویسم، اگر بیشتر بکشم، اگر بیشتر حرف بزنم، بالاخره خودم را پیدا می‌کنم.

فکرررر می‌کردم زبان و تصویر و تکرار می‌توانند من را دوباره جمع کنند، مثل تکه‌های چیزی که روی زمین افتاده و فقط باید حوصله داشته باشی تا از نو سر همش کنی.

اما بعد فهمیدم بعضی وقت‌ها ابزارهایی که برای نجاتت ساخته شده‌اند، اول از همه خسته می‌شوند.

نه چون بدند.

چون کافی نیستند برای چیزی که درونت در حال فرو ریختن است.

آن‌وقت قلم فقط صدا می‌دهد، نه معنا.

نقاشی فقط رنگ می‌شودنه کشف.

و تو می‌مانی و یک سکوت بی‌رحم که از هر جمله‌ای صادق‌تر است.

شاید برای همین است که مدام به خودم برمی‌گردم و می‌پرسم:

خب چی شد اینطوری شدم؟؟

کی من را از آن جایی که بودم جدا کرد؟

کی باعث شد این‌قدر زود از احساساتم عقب بیفتم؟

کی یادم داد که باید همه‌چیز را کنترل کنم، حتی وقتی هیچ‌چیز واقعا قابل کنترل نیست؟

کی این‌همه احتیاط را در من کاشت؟

کی این ترس را؟

ترس از این‌که اگر واقعا چیزی را دوست داشته باشم، اگر واقعا به کسی نزدیک شوم، اگر واقعاً جایی را خانه بدانم، همه‌چیز از هم باز شود؟ هعیییی....و بعد، این حس نااشنای دل‌بستگی، مثل یک غریبه‌ی سمج، وارد این معادله ی پیچیده شود و همه‌چیز را حتی مبهم‌تر کند.

چون شاید حقیقت همین باشد:

من فقط گم نشده‌ام.

من محافظه‌کار رنج هم شده‌ام.

((تا اینجا،حس میکنم دارم چرت و پرت میگم 😂 🤦🏻))

ادامه..

یعنی آن‌قدر از شکستن ترسیده‌ام که کم‌کم خودم را از هر چیزی که می‌توانست واقعا لمس‌ام کند دور کرده‌ام.

از شادی کامل.

از غم کامل.

از عشق کامل.

از هر چیزی که بتواند آدم را یک‌دفعه از خواب بیرون بکشد و بگذارد وسط یک واقعیت بی‌پناه.

و نتیجه‌اش این شده که حالا دیگر نه به‌راحتی خوشحالم، نه به‌راحتی غمگین.

فقط معلقم/:

فقط به چیزی نگاه می‌کنم که انگار از پشت شیشه می‌بینمش.

و این معلق بودن، آدم را فرسوده می‌کند.

چون هیچ‌چیز به پایان نمی‌رسد.

حتی درد هم کامل نمی‌شود.

حتی اشک هم راه خودش را پیدا نمی‌کند.

همه‌چیز می‌ماند در حد یک لرزش نیمه‌کاره، یک نفس حبس‌شده، یک جمله که گفته نشد، یک میل که از همان اول شرمنده‌اش بودی.

و کم‌کم یاد می‌گیری لبخند بزنی در حالی که درونت هیچ لبخندی اتفاق نیفتاده.

یاد می‌گیری جواب بدهی، بدون اینکه واقعا حاضر باشی.

یاد می‌گیری از کنار خودت عبور کنی، طوری که انگار یکی دیگر است که دارد این زندگی را زندگی می‌کند.

اما بدترین قسمت شاید این باشد که آدم حتی از این وضعیت هم خسته می‌شود،

از خودش هم خسته می‌شود،

از این‌که هر روز بیدار شود و دوباره همان سوال را با همان بی‌پاسخ قدیمی حمل کند:

من چرا این‌طوری شدم؟!!

و بعد، مثل همیشه، جواب روشن پیدا نمی‌شود.

فقط چند احتمال می‌ماند.

شاید چون زیادی خواستم.

شاید چون زود فهمیدم بعضی چیزها را نمی‌شود نگه داشت.

شاید چون چند بار به چیزی نزدیک شدم و دیدم چطور می‌تواند آدم را هم روشن کند و هم بسوزاند.

شاید چون یاد گرفتم به خودم سخت بگیرم، تا اگر دنیا سخت گرفت، کمتر غافلگیر شوم.

شاید چون آن‌قدر منتظر نسخه‌ی درست زندگی ماندم که از خود زندگی جا ماندم.

شاید چون فکر کردم اگر یک‌روز بالاخره چیز درستی پیدا کنم، همه‌چیز مرتب می‌شود

اما هیچ‌چیز مرتب نشد.

فقط من خسته‌تر شدم.

فقط خواستن در من عمیق‌تر شد.

فقط فاصله‌ام از آرامش دقیق‌تر شد.

و این‌که حالا، حتی آن میل ساده و انسانی برای علاقه‌مند شدن،

تبدیل شده به یک معمای دیگر،

به یک آزمون دیگر برای خودم.

انگار باید اول خودم را در این هزارتوی احساسات پیدا کنم،

بعد شاید بتوانم به کسی دیگر نزدیک شوم.

اما قبل از آن، باید خودم را از این زره محافظه‌کاری بیرون بکشم.

و این، سخت‌تر از هر چیزی است.

با این‌حال، هنوز یک چیز در من هست که تسلیم نمی‌شود.

یک بخش لجوج، یا شاید فقط زخمی، که می‌گوید این حالت نمی‌تواند تمام حقیقت باشد.

می‌گوید این سردرگمی این سنگینی، این بی‌حسی، این ملال کش‌دار، خود من نیست.

فقط جایی است که مدتی طولانی در آن گیر کرده‌ام.

می‌گوید شاید من هنوز همان آدمی‌ام که می‌خواست زندگی را کامل حس کند،

فقط در راه رسیدن، چیزی را گم کرده‌ام.

شاید نه خودم راه

شاید راه دسترسی به خودم را..

بسهههه قلم 🤦🏻

خلاصه

من گم شده ام ...

روزی او را ملاقات خواهی کرد و او بدون اینکه از تو بپرسد، تو را از نو مرتب خواهد کرد. او درباره دنیا طوری صحبت خواهد کرد که انگار واقعا درون آن زندگی کرده است انگار متوجه می‌شود دیگران از کنار چه چیزی رد می‌شوند. او از کلماتی استفاده خواهد کرد که شما آنها را نمی‌شناسید و به نوعی آنها قبل از اینکه در ذهن شما فرود بیایند، در بدن شما فرود می‌آیند. شما شروع به حمل زبان او با خود خواهید کرد. شروع به شنیدن صدای او در افکار خود خواهید کرد. او شما را وادار می‌کند چیزهایی را که در مورد آنها بسیار مطمئن بودید زیر سوال ببرید تا زمانی که اطمینان شما از بین برود. او بیش از حد اهمیت خواهد داد، بیش از حد عمیق احساس خواهد کرد، سوالاتی خواهد پرسید که مردم از آنها اجتناب می‌کنند. او چیزهایی را خواهد شنید که نمی‌خواهد بشنود و این باعث می‌شود که او در جاهایی که هنوز نمی‌داند چگونه آنها را ترمیم کند، شکافته شود و شما او را در آغوش خواهید گرفت در حالی که او سعی می‌کند از میان آن نفس بکشد. شما یاد خواهید گرفت که اعتماد به درون شکننده شخص دیگری چه احساسی دارد.او چیزی را در تو بیدار خواهد کرد که مدت‌ها خوابیده بوده است. چیزی قدیمی و سنگین. چیزی که در سیستم عصبی تو زندگی می‌کند. او بدون هیچ هشداری صداقت را از تو بیرون خواهد کشید. جاهایی را که فکر می‌کردی مهر و موم شده‌اند، نرم خواهد کرد. او کاری می‌کند که به چیزهایی که به تنهایی حمل می‌کرده‌ای اعتراف کنی. او کاری می‌کند که به گونه‌ای اهمیت بدهی که دیگر اختیاری به نظر نرسد. او را برهنه، با موهای بسته، صورت بدون محافظ، با لباسی کهنه و آشنا خواهی دید، و گلویت بسته خواهد شد زیرا او به طرز ویرانگری انسان به نظر می‌رسد. او به طرز ویرانگری زیبا به نظر می‌رسد، و این بیش از هر چیز تو را خواهد ترساند زیرا ناگهان این دیگر خیال نیست، این کسی است که واقعاً می‌تواند به تو آسیب برساند. کسی که می‌تواند تو را بکشد او بخش‌هایی از وجودت را که نمی‌دانستی هنوز زنده هستند، آشکار خواهد کرد. او تو را مجبور خواهد کرد که با دفاع‌های خودت روبرو شوی وووو...

سیستم عصبیزندگیقلمویرگولاحساسات
۱
۰
قلم(:
قلم(:
تک‌نوازی در دنیای بی‌هدف‌ها؛ عاشق یادگیری، مشتاق تجربه‌های تازه. من… و دنیایی که هنوز برایم ناشناخته است ..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید