چه در من گذشته، که چنان بیپروا، بیدفاع،
شدم اسیرِ نگاهی، که حتی شاید به قصد ماندن نیامده بود؟
من که همیشه دیوار داشتم، فاصله، منطق،
چطور شد که با یک لبخند تو،
تمام مرزهایم فروریخت؟
چه بر من گذشت؟
شاید سالها عطش دیدنت یا زخمهایی که در سکوت،
منتظر دستی بودند برای مرهم…
تو که آمدی،
نه با وعده، نه با هیاهو،
فقط با حضورت… ویرانم کردی،
اما چه ویرانیِ زیبایی بود؛
از آن ویرانیهایی که انسان را
از نو میسازد، اگر بماند.
و من ماندم.
ماندم میان دوگانگیِ عقل و دل،
میان تمنای لمس تو
و ترس از گم شدن در تو.
زارت شدم…
نه به این معنا که ساده دل دادم،
بلکه چون دلم خسته بود
و تو شبیه خانهای بودی
در انتهای یک تبعید طولانی.
پس نپرس چه شد…
در من قرنی درد خفته بود
و تو، بیآنکه بدانی،
دکمهی بیدار کردنش را فشار دادی.
و حالا
منم…
و عشقی که هیچ منطقی آن را
درک نمیکند،
اما با جانم،
به پایش ایستاده ام
دوستت دارم …