
نزدیک طلوع آفتاب، با پدرم بر فراز کوه ایستادهایم.
خنجری به دست دارد.
خدا خواسته که پدرم مرا قربانی کند.
خواستهای بزرگ و شگفت.
آن هم برای منی که خودش، پس از سالها دعا و تضرعِ پدرم، به او بخشانيده است.
من اسماعیلم...
باید قربانی شوم تا پدرم سربلند از مبارزه با نَفسش بیرون بیاید.
تا خدا بداند او واقعاً رفیق شفیقی است و لقب «خلیل اللّه» برازندهاش.
حالا تیزی خنجر را زیر گلویم حس و در دلم نجوا میکنم:
چرا من؟ چرا باید قربانی شوم تا پدرم به «معرفت» برسد؟!
با لمس تیزی خنجر، یاد پدرم میافتم.
لحظات سختی است.
از یک سو من، از سوی دیگر دوستش، معبودش، خدایش.
انتخابی سخت میان دو عشق: «یکی زمینی، یکی آسمانی.»
باز هم اسماعیلم... اما این بار فقط یک پسرِ دربندِ پرسش:
یعنی فقط برای همین آمدهام؟ قربانی شوم؟ در راه اثبات پاکبازی پدرم؟ غایت خلقتم همین بود؟
به داستان پدرم فکر میکنم. او که روزی تبر گرفت و بتهای بتخانهٔ پدری اش را شکست.
یادم میآید به پدرِ خود گفته بود: « من تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مىبينم.»
حالا قضیه برعکس شده. پدرم روزی پدرِ خویش را قربانی کرد – و امروز پسری باید قربانی پدری شود. اما چرا؟
لحظات آخر است.
قطرهای آب، همچون شبنمی بر گل، روی پوست صورتم حس میکنم.
بوی خاکِ نمآلود کوه،
صدای شنهای ریز زیر پای پدر،
نوری که از لای پلکهایم میتراود.
و به پسری فکر میکنم که روزی با صلابت، بتهای خانهٔ پدری را شکست و او را به قربانگاه برد.
و حالا همان پسر، پدر شده، و معشوق دنیاییاش را این بار با صلابتی از جنس «مهر و لطافت»، می خواهد قربانی کند.
من اسماعیلم... اما دیگر نمیپرسم «چرا من؟».
حالا دوست دارم ذبح شوم به دستان این پدرِ «خالی از خويش» . چون میبینم خنجر در کف او، قلمموی نقاشیست که رنگی جز زندگی نمیشناسد. ذبح شدن به دستان او، آغاز حیات و رسیدن به مقام «ذبیح اللّه»ی است.
من ابراهیم هستم...
حالا دیگر ابراهیم شدهام. و سّرِ خلقتم را یافته ام. اگر با پدرم در سپیدهدمان به قربانگاه نمیرفتم، فقط اسماعیل میماندم. اما اکنون ابراهیمم، و هیچ افتخاری برای آدمی بالاتر از «ابراهیم» شدن نیست.