من پیمان معادی در فیلم «بمب» هستم

شب‌های هفته‌ی اخیرم به سینما رفتن گذشت. به هر حال شور و حال جشنواره فجر و لذت فیلم دیدن با دوستان چنان معجونی هست که فیلم‌های بی ارزش را بشوید و قیمت بلیتش را به فراموشی واگذار کند.

یکی از فیلم‌هایی که چشمم را گرفت، فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» بود که پیمان معادی هم کارگردانش بوده و هم در آن بازی کرده است. فیلمی که گرچه داستانش برخی از ساختارمندی‌های درست و استخوان‌دار لازم را ندارد، اما برای سرگرمی و خاطره‌بازی و هم‌دردی انتخاب مناسبیست.

در ادامه می‌خواهم بخشی از فیلم را ذکر کنم. درست است که یکی از محورهای داستان فیلم را می‌گویم اما چندان نگران اسپویل شدن ماجرا نباشید. خطر مرگ ندارد :))

پیمان معادی و لیلا حاتمی در اوج بمباران‌های زمان جنگ و هنگامی که آژیر خطر حملات هوایی به صدا در می‌آید به دلایلی ترجیح می‌دهند که به پناهگاه نروند و در همان خانه بمانند. می‌گویند چیزی برای باختن ندارند و اگر قرار بر مرگ است، همان بِه که تقدیر بپذیرند و فرار بی فرجام نکنند.

راستش را بخواهید هر بار که این ماجرا در فیلم تکرار می‌شد یاد خودم می‌افتادم. انگار من همان پیمان معادی فیلم بمب هستم. به عقب که نگاه می‌کنم (نه خیلی عقب، همان چیزهایی که در یکی دو سال اخیر چشیده‌ام) کم نبوده‌اند زمان هایی که خیلی راحت دست به ماشه‌ی بی‌خیالی برده‌ام. انگار که می‌دانستم حمله‌ی هوایی و موشک‌باران در جریان است اما کوچک‌ترین تلاشی برای مهار ماجرا نکرده‌ام.

می‌دانستم همین حالا همه دارند درس می‌خوانند و همزمان با نگاه من به دود و دم قلیان، عده‌ای تا آخرین نفس دارند در کتابخانه‌ی فنی معادله حل می‌کنند، اما ولش کن، می‌گذرد. می‌دانستم که همین حالا با بی‌محلی و کم توجهی‌ام ناراحتش می‌کنم و خودم هم حسرت خواهم خورد، اما ولش کن، وقت برای توجه و مهربانی حتماً می‌توانم پیدا کنم. می‌دانم که عاقبت فلان‌کارها را نمی‌توانم جلوی خیلی‌ها ماله بکشم، اما ولش کن، حالا که نه به بار است و نه به دار.

«من برای پناهگاه نرفتنم باید به کلانتری محل توضیح بدم؟!»
«من برای پناهگاه نرفتنم باید به کلانتری محل توضیح بدم؟!»

راستش فلسفه وجودی این رفتار را اولین بار در یکی از فکرهای بعد کنکورم می‌یابم. عمیق شدم که چند بار جزوه دست‌گرفتن‌های قبل از امتحان توانسته در امتحان و تستم کمکی کند و خب چون تأثیرِ شاخصی یادآورم نشد، یک مقدار تغییر رویه دادم :) نوعی بی‌خیالی پیشاامتحانی!


نمی‌توانم قضاوت کنم که کارم درست بوده یا نه، گرچه به دور از قضاوت و ته دلم راضی نیستم از خیلی از این بی‌حالی‌ها و بی‌تفاوتی‌ها.گفتم اینجا گفته باشم، بلکه ناگفته بودنش سنگین‌ترم نکند.