ویرگول
ورودثبت نام
رسول طارانی با ت دسته‌دار
رسول طارانی با ت دسته‌دارشعردوست، کمی دست به قلم و بیش از کمی کتاب‌خوار، دیوانه‌ی تاریخ سیاسی معاصر، فعلا همین تا بعد ببینیم چه می‌شود
رسول طارانی با ت دسته‌دار
رسول طارانی با ت دسته‌دار
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

پیامبر بی‌سواد

مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت. اندک چیزهایی که از مرقوم کردن یک اسم یا چند عدد یاد گرفته بود از نهضت سوادآموزی بود که سالیان دور می‌رفت.

اما امضای‌اش الگوی خاصی داشت، الگوی‌اش هم این بود که تابع هیچ الگویی نبود و کچل شوم اگر دروغ بگویم که حتی یک امضا شبیه دیگری نداشت.

قلم را در دست می‌گرفت و حتی حرکت دست‌اش هم شبیه به هم بود اما چیزی که در نهایت روی کاغذ می‌نشست و موجب بهت حضار می‌شد این بود که به هندسه اشکال جدیدی اضافه می‌کرد که نامی نداشتند.

به همین خاطر یک مهر با نام خودش داشت و جاهای رسمی مانند بانک یا اداره پست وقتی نیاز به امضای‌اش بود همان مهر را می‌کوبید و خلاص.

بعد از مادرم سال‌ها این مُهر با نام مبارک‌اش آویز گردنم بود و خدا می‌داند که تمام زندگی‌ام آویز همین یک تکه برنج زمخت بود.

چه شب‌ها که مشت‌اش می‌کردم توی دستم و صبح که بیدار می‌شدم قسمت بالای مهر که دو زائده تیز داشت ردی از خون‌مردگی کف دستم حک می‌کرد و تا حال دستم خوب شود باز شب می‌شد و دوباره شب می‌شد.

کوچکی‌اش را نبینید، ضریحی بود که دخیل می‌بستم و زود جواب می‌داد.

می‌دانم که «وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ اِلاّ رِجالاً...» اما مادرم علیهاسلام تنها پیامبر زنی بود که مبعوث شده بود با یک مؤمن. امت‌اش من بودم و برای‌ام آیه می‌آورد. دست‌های خسته‌اش وقتی دستمال گردگیری را در خانه می‌چرخاند معجزه می‌کرد. نه فقط گرد میز و اجاق و تلویزیون، گرد غم از تمام روحم می‌پراند. تکه‌های شکسته‌ام را کنار هم جمع می‌کرد و وقتی دست می‌کشید یک‌پارچه می‌شدم.

پیامبر زنی که یک مرد هر روز به قبله‌ی او اقتدا می‌کرد.

حالا قریب به یک‌سال است که مُهر پیامبرم را گم کرده‌ام.

همین.

#مادرانه

#رسول_طارانی_با_ت_دسته‌دار

#داستان

@rasoul_tarani

پیامبرشبمادرداستان
۱۲
۰
رسول طارانی با ت دسته‌دار
رسول طارانی با ت دسته‌دار
شعردوست، کمی دست به قلم و بیش از کمی کتاب‌خوار، دیوانه‌ی تاریخ سیاسی معاصر، فعلا همین تا بعد ببینیم چه می‌شود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید