ویرگول
ورودثبت نام
رستا ناصری
رستا ناصریon my curiosity journey
رستا ناصری
رستا ناصری
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

مروری بر ۴۰۴ با نوشته‌ها

نیمه اول سال ۱۴۰۴ به انتظار «درست نشستن و وبلاگش کردن» یاداشت می‌کردم و می‌گذاشتم «درست بشینم و وبلاگش کنم». که نکردم. نیمه‌ی دوم دستم اومد که نباید منتظر درست نشستن و نوشتن باشم، هر چیزی که می‌خواستم را همان لحظه کامل می‌نوشتم. کثیف، اما کامل. خیالم راحت می‌شد که همه چیز ثبت شده و از دست نرفته.

پس نوشته‌های ابتدای امسال بیشتر یادداشت‌های تکمیل نشده هستند. و نوشته‌های آخر سال یادداشت‌های ویرایش نشده.

فروردین: راه

سفر نوروز: خانوادگی رفتیم جنوب و توی شهرهای مختلف کمپ کردیم. جاهای مختلفو دیدیم و من از جاهای مختلف ایده‌های مختلفی می‌گرفتم. می‌خواستم این ایده‌ها رو جمع و بستشون بدم. باید همه‌شو همون موقع می‌نوشتم.

اردوی نهم: سال سوم سال آخره! سال آخره و اردوی یزدش. در هر فرصتی می‌نوشتم. توی اتوبوس بین مقصدها، شب در خوابگاه، کنار کویر. اتفاقات را می‌نوشتم نه احساسات را. احساسات را هر لحظه پردازش می‌کردم. پردازش سنگینی بود. انگار رفته‌ام اردو به احساساتم. بعد که از اردو برگشتم، دیگر بهشان فکر نکردم. راه ایستگاه تا خانه را برایشان گریه کردم و بعد فراموششان کردم. برای به دوش کشیدن خیلی سنگین بودند. از احساسات سنگین و کند و قوی، متنی آرام و شیک در میاید. متنی که می‌توانی تصور کنی چطور با خنثی‌ترین و جدی‌ترین چهره نوشته‌ای. 

اردیبهشت: آفتاب

بعد از اردوی یزد دست به کار آماده‌سازی نمایشگاه آفتابمون شدیم. هرکس درگیر کار خودش و من درگیر کار همه؛ مستندسازی. تجربه‌هام رو ناقص نوشته بودم تا کامل شن و منتشرشون کنم. امسال دوباره مسئول مستندسازی‌مون شدم با این فکر که با تجربیات جدید، مطلب تجربیات مستندسازیم رو هم تکمیل و منتشر کنم.

دور از همه چیز؛ صحنه‌ای از مستندسازی که ۷ ماه بعد نوشته شد.

در اردیبهشت یه چیز دیگه هم نوشتم که تعریف کردنش نیاز به تشریفات خاصی داره. ماجراش از اون روزای سینماییه که آدم همه‌شو توی خودش نگه می‌داره که مجبور باشه توی خودش نگهش داره. شاید یه روز که خیلی ازش گذشته باشه و منم بهتر ازش گذشته باشم درباره‌ش حرف بزنم. شایدم برای همیشه برای خودم نگهش دارم.

خرداد: جنگ۱

روزهای اول زمان زیادی رو بی‌حرکت می‌نشستم. سرم ساکت بود، از پشت سرم دونه دونه کلمات میومدن جلو. توی سرم بهتر می‌نویسم تا روی کاغذ. وقتی توی سرم می‌نویسم، هیچ چیزی جلوی چشمم نیست و می‌تونم برای انتخاب کلمه‌ی بعدی تمرکز کنم. اما وقتی روی کاغذ می‌نویسم جلوی چشمم پر از کلمه‌ست و تمرکز کمتری برای کلمه‌ی مناسب بعدی دارم.

جمله‌هایی که به ذهنم می‌رسید در چند تکه از تجربه جنگ دوازده روزه رستا منتشر شد.

تیر و مرداد: تابستان

در خانه‌نشینی‌های تابستان بیشتر از همه روی «تابستان زیر پتو» کار کردم. این مطلب مفهومی را معرفی می‌کرد که اسمش را گذاشته بودم «مایه‌ی زندگی». تقریبا کار هر روزم بود. برای تمام کردنش ددلاین و برنامه‌ی روزانه داشتم. جدی کار کردن رویش خوش می‌گذشت. عشق می‌کردم که دارم اندیشه‌ای رو زیبا ارائه می‌کنم. خلق کردن به من زندگی می‌بخشید. 

با اشتیاق برنامه‌ام را پیش می‌رفتم تا این‌که به تناقض و چالش در نظرم برخوردم. همه چیز زیر سوال رفته بود و من که این همه به ذوق انتشارش پیش رفته بودم، کنارش گذاشتم.

وقتی برای روتین سال تحصیلی برنامه‌ریزی می‌کردم، یک ساعت در روز را به وبلاگ‌نویسی اختصاص دادم بعد برنامه‌ی فول‌تایم تابستان زیر پتو را به یاد آوردم که با ساعت‌ها در روز به جایی نرسیده بود. با توجه به آن گفتم ولش کن با یک ساعت عمرا به نتیجه‌ای برسم. اما حتی اگه به نتیجه‌ای نمی‌رسیدم، باز جلوتر از هیچ کاری نکردن بودم.

شهریور: ۱۰۶

«وقتی که همه چی بده، حداقل کلاسم بد نیست. و وقتی که همه چی بده، این بچه‌ها کمک می‌کنن همه چی یکم بهتر بشه.» این چیزی بود که نوشتم تا به دوستای دبستانم از همکلاسی‌های جدیدم بگم. از بهترین اتفاق امسال. از دوستی‌ای که شهریور شروع شد و امیدوارم همینطور ادامه داشته باشه.

می‌گن نوشته‌های من شبیه فیلمن. و کلاس ۱۰۶ یه سینمای سه بعدیه. هر روز و هر لحظه در کنار این بچه‌ها سوژه‌ی موردعلاقه‌ی من برای نوشتنه.

بعد از سه سال احساس می‌کنم فرصتی برای خودم بودن دارم. من در کنار این بچه‌ها محقق می‌شوم.

پاییز: مدرسه

در پاییز برای حل و تحلیل مشکلات و چالش‌های اجتماعی مدرسه‌ام می‌نوشتم. مثلا یک بار که مهمون رستای کلاس سومی جوگیر بودم؛ یا باری دیگر که خشمم آماده بود بیرون و چون جلوی رویم ایستاده بود بهتر می‌توانستم ببینمش. 

روزهای خاص و پرتنش و پرماجرا را با جزئیات ثبت می‌کردم. بعدش جای بیشتری برای دم گرفتن داشتم، لازم نبود همه‌ی اتفاقات را در حافظه‌ام نگه دارم، گوگل داکس نگهشان می‌داشت. 

یک بار هم بعد از سه ماه سرگرمی با مدرسه، تازه یادم افتاد برای چی زندگی می‌کنم. و یک متن عاشقانه برای نوشتن نوشتم. در دی فرصت انتشارش پیش آمد اما موقعیتش نبود. 


دی: جنگ۲

در دی وقتی زندگیم از تعطیلی امتحانات خیلی خالی شده بود سالنامه‌ام را شروع کردم. این پست در اصل بخش اصلی سالنامه‌ام بود. بعد از یک سال سر و کله زدن، دوباره یاد گرفته بودم چطور برای انتشار بنویسم. و اطمینان خوبی داشتم که این دفعه دیگر چیزی منتشر خواهم کرد. بعد خب… جنگ شد؟ ویرگول از دسترس خارج شد؟ چرا الان منتشر نمی‌کنم؟ دارم همین کارو می‌کنم. فقط بدون خلاصه از ۴۰۴، نامه به آینده و اهداف سال پیشرو. چرا؟ چون سال ۴۰۴ای وجود نداره. سال ۴۰۴ خودش ۴۰۴ تا ساله. و روزهای این سال هیچ سنخیت و اشتراکی با هم ندارن که بشه براشون یه سالنامه‌ی مشترک نوشت.

بهمن: رازها

در بهمن دو پروژه‌ی شخصیِ مخفی را شروع کردم! اولی خیلی پروژه نبود. صرفا چند نوشته‌ی تروتمیزِ مربوط بود. دومی یک فایل در گوگل داکس است با ۳۰ تب. ۳۰ فصل راجع به یک موضوع. دسته‌بندی فصل‌ها برمبنای موضوعات و افکاره نه اتفاقات. هر فصل با یک جمله، یک فکر، یک گزاره شروع می‌شود. و باقیش فقط در راستای همان گزاره حرکت می‌کند. داشتن تمام این گزاره‌ها در کنار هم و ثبت شده آرامم می‌کند. دیگر لازم نیست حافظه‌ام مدام خودش را مرور کند تا تک تک این فکرها را به خاطر داشته باشم. یا هر بار برای پیدا کردن یادداشتی در بین هر نوع کاغذ یا فضای یادداشت‌نویسی جستجو کنم.

اسفند: جنگ۳

جمعه ۸ اسفند نشستم سر سالنامه تا نهاییش کنم: «سلام الان اسفند است و فکر می‌کنم مهم‌ترین پروژه‌ام به سرانجام رساندن این سالنامه باشد!». اون روز متوجه شده بودم محتوای «نامه به رستای ۱۷ ساله» و بخش «اهداف» در عرض دو ماه منقضی شدن. اما نحوه نوشتار نامه رو دوست داشتم و حیفم میومد منتشر نکنم. گفتم بذار حالا یه فکری راجع بهش می‌کنم. و بعد جنگ شد.

و بعد که جنگ شد نه پروژه‌ای بود و نه آینده‌ای. فقط جنگ بود و همه‌ش جنگ بود.

همه‌ش جنگ بود و روزها بدون گذشتن به چیزی می‌گذشتند. همه‌ش جنگ بود و روایت‌هایی که در ذهنم نوشته می‌شدند تا جلوی با خودم حرف زدن را بگیرند.

اما خبر خاصی نبود:) همه‌ش جنگ بود.

همه‌ش جنگ بود.

سالنامهسال
۱۱
۰
رستا ناصری
رستا ناصری
on my curiosity journey
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید