ویرگول
ورودثبت نام
رستا ناصری
رستا ناصریon my curiosity journey
رستا ناصری
رستا ناصری
خواندن ۲ دقیقه·۵ سال پیش

کمی خاطره بازی۱

کمی خاطره بازی کنیم. خاطراتی از دوران مدرسه‌ی حضوری. از دورانی پر از شادی و مهربانی برای من(:

خاطره‌ای از روزی زمستانی:

هوا سرد بود و المپیک مدرسه‌یمان در حال اجرا... من و دوستم دست در دست هم دور تا دور حیاط راه می‌رفتیم می‌گفتیم و می‌شنیدیم... دوستی می‌کردیم...

کلاه‌های کاپشن‌هایمان را توی هم کردیم... در حالتی که صورت هایمان به هم برخورد می‌کرد... نخودی نخودی با هم می‌خندیدیم و یاد از آن روز‌هایی را می‌کردیم که برای زنگ ورزش خودمان را خیس آب می‌کردیم... من به او آب می‌پاشیدم و او به من... خوش به حال ما بود چون بهترین دوست‌ها برای هم بودیم و البته! هیچ وقت توی کلاس ورزش گرممون نمی‌شد!

دور تا دور حیاط راه می‌رفتیم و به معلم‌ها کلک جدیدمان را نشان می‌دادیم... یادمه یادمه... یادمه خوشحال بودیم... خوشحال بودیم چون ناراحت نبودیم... خوشحال بودیم چون هم دیگه رو داشتیم... خوشحال بودیم چون خوشحال بودیم... ما خوشحال‌ترین‌ها بودیم...

به آن روز که فکر می‌کنم یاد تمام خاطرات دیگه با آن دوستم می‌افتم... همیشه با هم می‌ساختیم... حتی زمانایی که دعوا می‌کردیم معلوم بود که تو دلمون دوست داشتیم و داریم از این وضعیت بیرون بیایم... هر سال با هم مدتی دوست می‌شدیم و می‌رفتیم پی دوستی‌های دیگه... دوستیمون پایدار بود... همین برای هر دوتامون مهم بود. عقاید و افکار مختلفی داریم اما من مال اون رو تسحین می‌کنم!!


خاطره‌‌هایی از کلاس‌های تابستانی:

با رسم و رسوم مدرسه‌های دیگر آشنا نیستم ولی مدرسه‌ی ما کلاس‌های تابستانی داشت. آن هم چه کلاس‌های تابستانی‌ای! کلاس‌های دلبخواهی‌ای که هر کسی تمایل به شرکت در آنها را داشت باید کلاس موردنظر را از بین کلاس‌ها انتخاب می‌کرد و هزینه‌ای می‌پرداخت. و بعد یا پدر و مادر‌هایمان دنبالمان می‌آمدند و یا سرویس آنها را می‌برد. عده‌ای از جمله من قبل از اینکه پدر یا مادرمان بیایند می‌نشستیم و بازی می‌کردیم... آن هم چه بازی‌هایی!

ما یعنی من و عده‌ای از همکلاسی‌های که به کلاس‌های تابستانی می‌آمدند و بعد به عشق بازی با دوستان می‌ماندند، بعد از کلاس‌ها فوتبال بازی می‌کردیم... آن هم چه فوتبالی!

من توپ بسیار بسیار کوچکی داشتم که در مشت جا می‌شد. توپی که یک ماهی درونش همراه با اکلیل‌های ستاره‌ای حرکت می‌کردند... توپی که بعد از آن تابستان از بین رفته بود! و البته بسیار برای آوردن به مدرسه مناسب بود! آن توپ را درون کوله‌پشتی‌ام می‌گذاشتم و بعد از کلاس‌ها همه دور هم جمع می‌شدیم، گروه‌بندی‌ها و چیدمان همیشگیمان را می‌کردیم و شروع به بازی می‌کردیم... آن هم چه بازی‌ای!

اتفاق خاص و یا مهمی نبود که شما بخواهید بگویید:«عجب کار خفنی‌!!!»‌ ولی برای ما به اندازه‌ی یک دنیا ارزش داشت. ارزش داشت که کنار هم بازی‌ای کنیم که هم بهمان خوش‌بگذرد و مهم تر از همه کنار هم باشیم!

بازم مثل همیشه، عکس بی‌ربط برنده می‌شهههه!!
بازم مثل همیشه، عکس بی‌ربط برنده می‌شهههه!!


خوشحالم که قدر آن روزها را می‌دانستم! کسانی هستند که می‌گوییند:« من قدر آن روزها را ندانستم» اما من با خیال راحت می‌توانم بگویم که با تمام وجودم از آن لحظه‌ها لذت بردم...



مدرسهخاطرهگذشته
۱۴
۱
رستا ناصری
رستا ناصری
on my curiosity journey
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید