نمیدانم چه بنویسم ، اما میدانم که به اندازه ی یک دنیا حرف دارم ، ناگفته دارم، ناگفته هایی از جنس احساسات مخفی.
زمزمه ی خاموش واژه ها مرا وادار به نوشتن میکند. قلم را به دست میگیرم ؛ آنگاه که واژگان بیاختیار روی کاغذ حرکت میکنند. گویی مأمور شدند تا بهجای من بگویند ، درد و دل کنند ، التیام ببخشند ،
و همچنین راز دل خود و من را بگویند...
•به شمع برافروخته ی روبرویم چشم میدوزم، هاله ای از آتش ، با انرژی پنهانی که در دل خود دارد ، با من حرف میزند . به گمانم او هم ناگفته ها دارد . اما نمیتواند به زبان بیاورد ... پس شروع به بیقراری کردن و شعلهور شدن میکند.
هنگامی که واژه ها روی کاغذ خودی نشان میدهند، موجی از حس و حال خوب منرا فرا میگیرد . به راستی که کلمات التیام بخش دردها هستند !
دردهایی از جنس غم ، پشیمانی ، دلتنگی ، اشک های ریخته نشده و ... حسرت یک آرزو !
آنها یادآور خاطرات هستند ؛خاطرات شیرینتر از قند و لحظات تلختر از قهوه...
لحظاتی با بوی خوش زندگی و لحظاتی که آلوده از غم و نگرانی است ؛
لحظاتی روشن تر از پرتوی نور خورشید که به هنگام صبح تورا در آغوش میگیرد ، و اما... لحظاتی با تار و پود تاریکی:)
- و یادآور تمام خاطراتی که قصهی دیروز و راز فردا ها را به رخ میکشاند. میدانی... مسیر ناهموار زندگی ، همه را وادار به نوشتن میکند ، اما نه یک نوشتن ساده ؛ بلکه یک رقص واژهها روی کاغذ. و این نوشتن ، میتواند حس زیبای آسودگی را مهمان جانت کنند !
دوستدار تو | راوی هزار افق !