ویرگول
ورودثبت نام
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

خانه

آیا تاکنون در خلوتِ خویش، به سودای نجاتِ زندگی‌ات اندیشیده‌ای؟
اغلب آدم‌ها در برهه‌های متفاوت زندگی، این غلیانِ درونی را ــ که گاه با شوق و گاه با حسرتی فرساینده درآمیخته است ــ تجربه می‌کنند: نجاتِ خویشتن.
اما نجات از چه؟ از خطاهای گذشته؟ از رخوت و مردابِ اکنون؟ از هراسِ فردا؟ و یا شاید، نجات از خود؟!

فکر کن؛ خوب فکر کن.
آری، آدمی گاه ناگزیر است که زندگی‌اش را از گزند خود رها کند.
می‌دانی؟ این رهایی اَشکال متکثری دارد؛ گاه بصورت مانعِ خود شدن پدیدار می‌شود، با این تصور که انسان، دشمنِ خویش است؛ گویی همین "خویشتن" است که زمان و تمامِ متعلقاتِ آن را به یغما می‌برد. کسانی را دیده‌ام که دچارِ تهوع از خویش شده‌اند!
این غریب‌ترین تجربه‌ی یک انسان است: تصور کن که نخواهی حتی ثانیه‌ای در "خانه"ی خود بمانی!
حقیقتاً این گسل از کجا پدید می‌آید؟

گاه نیز ماجرا وارونه است؛ تنها جایی که در آن احساسِ "در خانه بودن" می‌کنی، پستویِ ذهن و خلوت با خویش است. این سوی دیگر طیف است. اما در این وضعیت نیز شکافی عمیق وجود دارد؛ فاصله‌ای عظیم میانِ خود و جهانِ بیرون.

صادقانه بگویم... متناهی و این‌جهانی بودنم، برایم رنج‌آور شده است. تماماً در چنبره‌ی محدودیت‌ها و چالش‌های متناهی بودن خویش گرفتارم. شاید این نیز مسئله‌ای است که باید زندگی را از گزندِ آن نجات داد!

آیا تاکنون این حس را تجربه کرده‌ای که تنها، باید رفت؟ نه پیش و نه پس؛ تنها رفتن...؟
حسِ اینکه باید از این صورتِ کنونیِ وجود، عقب نشست یا شاید عبور کرد؟

این انسان بودن و قدرت تفکرش، موهبت خطرناکی بود که به ما سپردند... .

خانهتفکرفلسفهآگاهی
۱۴
۴
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید