ویرگول
ورودثبت نام
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

لمسِ بی‌واسطه‌ی خود

ترکیبِ "وجود را زیستن" معنای عمیقی دارد؛ گمان می‌کنم همین عبارتِ کوتاه قدرتِ آن را دارد که بسیاری از چارچوب‌های فکری را به لرزه درآورد و نگاهِ ما را دگرگون کند.

"وجود" می‌تواند همچون گلی نوخاسته در میان سبزه‌زارانِ باطراوتِ بهاری رخ‌نمایی کند؛ گلی زرد که فارغ از هیاهو، صرفاً "هست" و این هستی را زندگی می‌کند. گاه می‌اندیشم تمامِ حقیقتِ انسان، در همین "بودنِ" او نهفته است؛ یک حضورِ خالص با ویژگی‌های متمایز.

حال پرسش‌هایی مطرح است:
آیا رواست آنچه هستیم را به امیدِ رسیدن به آنچه می‌توانیم باشیم تغییر دهیم؟
آیا میانِ این "بودن" و آن "شدن"، تضادی هست؟
در این میان، "وجود" به عنوانِ جوهری ثابت، چه تکلیفی دارد؟
آن حلقه‌ی مشترک میانِ وضعیتِ امروز و فردایِ ما چیست که نامش را "وجود" می‌گذاریم؟
آیا وجود حقیقتاً دارای اصالت و ویژگی است، یا صرفاً یک تعریفِ قراردادی است؟

انسان نخستین بار چگونه هستیِ خویش» را لمس کرد؟ آنگاه که خویشتنِ خویش روبرو شد، چه معنایی برایش یافت؟ و در آن لحظه‌ی مواجهه، چه حسی تمامِ جانش را فرا گرفت؟

انسانوجودفلسفهاگزیستانسیالیسمزیستن
۹
۲
راضیه بندگانی
راضیه بندگانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید